|
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!
|
" به چشماش نگاه کنین-به خنده هاش و به ردیف مرواریدی که با خنده هاش نشونمون می داد به خنده هایی که هیچ مرد دیگه ای مثل اونو نداشت به خنده هاش و به چشماش نگاه کنین-به صداش گوش بدین به صدایی که هر قلبی رو که خواست تسخیر کرد و به چشماش و خنده هاش نگاه کنین"

۵۰ سال پیش بود که خدا خواست به دنیا یه هدیه بزرگ بده!یه هدیه که هیجوقت از یاد آدما نره و هیچوقتم مثل اونو جایی نبینن.خدا اون هدیه رو به دنیا داد"یه سیاه بانمک"آره یکی از بزرگترین هدیه های خدا یه پسر کوچولوی سیاه بانمک بود!!!اما اون فقط یه پسر بچه سیاه بانمک نبود یه فرق بزرگ با همه پسرای کوچولوی سیاه و سفید دنیا داشت یه فرق بزرگ!اون با چند رسالت بزرگ زاده شد و برای انجام اونا به خودش قول داد تا هر کاری که باید بکنه.

اولین رسالت اون پسر کوچولوی بانمک جرات بود-رهایی آزادگی.اینکه برای زندگی برای یکبار زندگی و فقط برای یکبار زندگی در دنیا شجاعت داشته باشه تا هر کاری که خواست بکنه.اینکه از رهایی لذت ببره.اینکه آزاد باشه.اون پسر کوچولو جرات داشت تا آزادانه تصمیم بگیره آزادانه حقایق رو بیان کنه و آزادانه عمل کنه!

دومین رسالت اون سفیدترین رسالتش بود.اینکه دنیا رو به صلح دعوت کنه.اینکه از جنگ بترسه و برای جنگ زده ها اشک بریزه.اینکه قلبش از صدای نیرو گلوله تیکه تیکه بشه...

سومین رسالتش یچه ها بودن!یچه ها ی دنیا-آدمای دنیا و خود دنیا.اون معتقد بود دنیا با آدماشه که پا بر جاست . اون آدما باید خوب باشن تا دنیا خوب باشه و اون آدمها همون بچه هان!بچه هایی که برای یه دنیا ی خوب باید خوب بزرگ شن یچه هایی که باید بی حسرت بزرگ شن.یچه هایی که حق دوست داشتن حق دوست داشته شدن و حق راحتی داشته باشن.بچه هایی که خونواده داشته باشن!

چهارمین رسالتش تغییر بود. تغییر برای بهتر شدن-تغییر برای بهتر شدن و تغییر برای بهتر شدن.
پنجمین رسالت اون زیبایی بود.زیبا خواستن زیبا شدن و زیبا تر شدن زیبا دوست داشتن و زیبا یی رو دوست داشتن.
ششمین رسالتش که خاصترین اونا بود مجموعه ای از هنر-غریزه-تکنیک-لذت-سرگرمی و زیبایی بود که در ذاتش بزرگ و بزرگ تر شد و برای اولین بار دنیا این مجموعه جادویی رو به خودش دید.

و هفتمین رسالت اون انسان بودن بود-کامل بودن!
×مایکل جکسون از کاملترین آدمای دنیا بود×
اون هدیه خاص و عجیب مایکل جکسونی بود که دنیا فقط 50 سال از حضور اون درخشید.هدیه ای پر از افتخار و لذت!كسي كه مرزها رو شکست کسی که بهترین رو برای همه خواست کسی که رقصید برای این بی مرزی رقصید تا دنیا ببینه در رقص انسان آزاده نه سیاه نه سفید پس می تونه همیشه آزاد باشه چه سیاه و چه سفید!
8 ساله بودم که برای اولین بار عاشق يه مرد شدم.برای اولین بار چشمام می دونست داره به بدن یه مرد نگاه می کنه و برای اولین بار دلم خواست اون مردو ببینم بغلش کنیم ...اون مرد مایکل بود که داشت با بدن برهنه موهای لخت و سیاه پاهای باریک و بلند و چشمای پر از راز کنار لایزا مری پریسلی می خوند...کار من شد هر روز و هر روز دیدن موزیک ویدئو You are not alone

حتی یه چمدون بزرگ از اتاق مامان بابام برداشتم و یه ورق روش چسبودم که روش نوشته بودم:آمریکا!می گفتم می خوام برم پیش مایکل پیشش بمونم!!!
اون احساس پر از لذت تو قلب من موند ولی گم شد!بدست یکی دیگه که عاشقش شدم و اون یکی دیگه از مایکل بدش میومد عادت کرده بود مایکل و زیر سوال ببره مثل همه نشریات و خبرنگارا و آدمایی که قلب مایکل و تیکه تیکه کردن با دورغاشون با حسودیاشون!مایکل از یاد من رفت رفت و رفت تا 25 جون امسال و شنیدن اینکه اولین مونواکر دنیا -اولین مردی که عاشقش شدم -ماه زمین رفت!!!!!!!!!!!!رفت!؟!؟!؟؟!

یکی می گفت:مایکل فکر می کرد ماه زمینه!آره بود...مایکل ماه زمین بود...شبیم که برای مراسم یادبودش دنیا از گریه دخترش گریه می کرد ماه کامل کامل بود!عزیز من تو ماه اینجا بودی رقص ماه می کردی وقتیم آخرین شب و از پیشمون تموم کردی جای ماه تو آسمون باهامون شروع کردی...فردای اون شب از خونه که زدم بیرون گفتم دنبال نشونه می گردم اولین نشونه یعنی بهشت خونه ابدیته!نشونه سراغم اومد-یه پروانه سفید-اومد تو ماشین یکم چرخید و رفت.خالم بهم گفت شاید خودش بود خواست بهت بگه همه چیز خوبه و تورو می بینه!!!دومیش یه قاصدک بود... قاصدک یعنی آرزو چیزی که مایکل رو ستاره کرد و توصیه اش به ما به اینکه آرزوهای بزرگ کنیم و بهشون برسیم مثل خودش!
بعد از مادرم مایکل تنها کسی بود که برای رفتنش اینقدر شکستم و اشک ریختم...یه تیکه دیگه از قلبم رفت بازم رفت!!!
بعد از غم یه حسرت بزرگ دیگه تو دلمه اینکه چرا زود تر عاشقش نشدم و اینکه چرا همه همه کودکیم و با اون خاطره نساختم اما یه چیزی حسرتمو کم می کنه اینکه حالا عاشقشم اینکه دوسش دارم بیشتر از دیروز بیشتر از کودکیم و بیشتر از همه دنیا!!!
" به چشماش نگاه کنین-به خنده هاش و به ردیف مرواریدی که با خنده هاش نشونمون می داد به خنده هایی که هیچ مرد دیگه ای مثل اونو نداشت به خنده هاش و به چشماش نگاه کنین-به صداش گوش بدین به صدایی که هر قلبی رو که خواست تسخیر کرد و به چشماش و خنده هاش نگاه کنین"

و براش آرزو کنین که حالا دور از این دنیا کودکی کنه-مردی که هیچوقت کودکی نکردی مردی که فقط کار کردی و کار کردی و حتی برای حقی که ازت گرفته شده بود کتک خوردی حالا راحت باش بچه شو و تا ابد کودکی کن حالا دیگه به صدای دنیا گوش نده دیگه غصه نخور دیگه هیچ کس نمی تونه اذیتت کنه راحت باش عزیز من راحت باش!
