|
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!
|
مادرم! در تازگی شمعدانی های حیاط پژمرد.
مادرم! بی خبر از زشتی ها زمین را برچید.
مادرم! پاهایش مثل زمستان سال قبل سرد شد.
مادرم! خواب را در ایست زمان کافور زد.
مادرم! در پی تدبیر خدا بی نبض شد.
مادرم! بی تکلم بی حجم سمت انگشت خدا جنبش کرد×××
مادرم! در بی آغازی بطن بهشت پر رنگ شد.
مادرم! با انعکاس زنگوله های قافله سفر کرد.
مادرم! از برگهای بهار هم سبزتر بود.
مادرم! سفری دیگر گویا سی و هفت لحظه پیش عریان شد.
مادرم!
-رفت-

سی و هفت ساله بود که رفت حالا هفت ساله!