تبليغاتX
زرشک پلو با کچاب - کافه نادری
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!

Image and video hosting by TinyPic

ساعت ۵ عصر-هوا هنوز روشن و صدای گنجشکک های اشی مشی از پنجره اتاقم به گوش می رسد.هوا هنوز روشن است و شاید تنها خاصیت بهار همین باشد.(حیف که بهار نفرت انگیز ترین فصل من است)یک عصر بهاری با صدای گنجشککها وقت خوبی برای قدم زدن در خیابان نیاوران و رسیدن به میعادگاه من(شهر کتاب)و خرید هر آنچه که دوست دارم و بعد گذزندان ساعاتی دنج و دست نخورده در کافه کاخ-بوی قهوه تازه در فنجانهای بلور و صحبت با یک دوست و خوردن آفتاب به پلکها.این برنامه ای بکر برای من است اما این همه رخوت و بی حوصلگی این همه رنجیدگی مجال رفتن تا موال خانه را نیز به من نمی دهد و ساعتهاست که کز می کنم و فیلمهای تکراری می بینم و دود می پیچد و بوی ماندگی غذاهای دورورم حالم را بهم می زند.این روزهاست که می فهمم وقتهایی که سرخورده ام و بی حوصله وقتهایی که ناراحتی عذابم می دهد برعکس خیلی ها غذایم زیادو زیادو زیادتر می شود و این روزها در زندگی من کم نیستند!برای تصدیق حرفم یاد آن شب را زنده می کنم که از هر شبی خوشحال تر بودم و لب باز نکردم و با دوستان در SFC فقط نوشابه خوردم و گپ زدم!

 بی عدالتی-بی فکری و زخم زبان استخوانهایم را فشااار می دهند و آنقدر محکم فشااار می دهند که فریاد می کشم.از اینکه افرادی مرا دوره کنند و هر چه نه بدترشان را بارم بیزارم و از اینکه بارها بارها با مردی که چتر این روزهای نوجوانیم است شبها و شبها بحث کنم و فقط فریادهای ابلهانه اش را بشنوم خسته شده ام.و از اینکه زنی روانی مرا بی لیاقت خواند دلم شکست!

جرم امروز من خواندن یک کتاب بود با این نام:کافه نادری_____تا باشد از این جرم ها

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 5:0 PM  توسط تیله  |