بهار بهار بهار... پارادوکس عظیم زندگی من و بی قاعدگی تمام در لحظه هایت!!!چه کنم با تو ای بهار وقتی مادرم را ۴۴سال قبل از حضور من و قبل از حضور زشتی ها و به خاطر اثبات اینکه خدا زیباست و زیبایی ها را دوست دارد آفریدی و چه کنم با تو که ۷سال پیش مادرم را زیر شعله های گرم خرداد ماه محو کردی از این دنیای پربهار!!!کاش می توانستم تورا به اندازه درختهایت و به قرمزی ماهی های سرخ اول روزت دوست داشته باشم اما چه کنم که دل ۱۰ساله ام از تو غیظ دارد بهار!قسم می خورم بیست و دومین روز تورا از جان بیشتر دوست دارم چرا که مادرم نیلوفر تنهاییم همین روز بود که در شهری کنار دریا و در هوایی شرجی گریه کرد و بند نافش را بریدند و می دانم و می دانم و می دانم که روزی که بمیرم خدا بندناف مادرم را به من هدیه می دهد می دانم!و اگر بند نافش را در دست بگیرم سروپا نمی شناسم همه هفت آسمان را میهمان می کنم باور کن بهار مادرم از درختهای تو هم زیبا تر بود و سبز تر قسم به رنگ لباسهایش که از هر هفت دست هشت دستش رنگ درختهای تو بود و قسم به سپیدی پوست تازه اش که از شکوفه های تو نرم تر بود...ای کاش که دوباره کودک می شدم و ای کاش بهار را نصف می کردم تا دیگر به خرداد نرسد ...که مادرم برگردد به چهاردیواری کوچکمان و اینقدر از حضورش از شوق حضورش گریه کنم که عرش خدا بلرزد که چرا روزی نیلوفر تنهایی های مرا بهار ربوده و آن وقت است که زمان را متوقف می کنم و به دودنیا قسم که تا روزی که خدا باشد می ایستم و در بیست و دومین روز بهار نگاهش می کنم نگاهش می کنم نگاهش می کنم نگاهش می کنم و نگاهش می کنم...
+
نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت
7:0 AM توسط تیله
|