تبليغاتX
زرشک پلو با کچاب
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!
[همه آدما داشتن رو دوست دارن-اينكه كسي يا چيزي مال خودشون باشه]

اين وبلاگ همراه اتفاقات خيلي زيادي با من بزرگ شد.اتفاقات خوب-بد-خيلي خيلي بد-عجيب-دردناك و تكراري!نمي دونم چقدر منو شناختين چقدر دوستم دارين  چقدراز من بدتون مياد و چقدر اينجا براتون مهمه!اما من از اين يكسال وبلاگ نويسي لذت بردم.درسته كه دوستاي خيلي كمي پيدا كردم و خواننده هاي وبلاگ هم خيلي كم ان اما اين كارو ادامه مي دم چون اينجارو دوست دارم و زرشک پلو با كچاب جايي هست كه من بدون هيچ ممنوعيتي حرف مي زنم و مي شنوم.اينجا به من احساس آزادي مي ده و اين احساس احساس فوق العاده ايه!

 

+زرشك پلو با كچاب يك ساله ام رو تقديم مي كنم به مادرم كه تمام خاطرات خوب زندگيم رو مديون بودنشم و تمام احساسات خوب دنيارو مديون دوست داشتنشم! و بعد به مايكل عزيزم كه دوستداشتن و خوب زندگي كردن رو يادم داد!

++از آرش سبحاني و گروه فوق العاده كيوسكم ياد مي كنم كه اسم وبلاگ رو از ليريك "عشق سرعت"انتخاب كردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 0:0 AM  توسط تیله 

بد رنگ ترین روزهای تاریخ  نوجوانی من در حال سپری شدن است و معلق ترین افکار و روابط در مفز من جای گرفته اند.بی شک هنوز و با وجود تمام دلهره ها و غصه ها بزرگ ترین درد من بی مادریست اما غمی به سنگینی این درد اکنون مرا زخمی کرده آنقدر زخمی کرده که قلبم فریاد می کشد و دلم چاک می خورد!درد من نگفتن احساساتیست که به تنها پشتوانه ام و به تنها کسی که از احساس خوبش نسبت به خودم باخبرم دارم!تنها مردی که به من نگاه می کند عاشقانه تنها مردی که نگران من می شود پدرانه تنها مردی که مرا دوست می دارد بی نهایت دوست می دارد عارفانه دوست می دارد بی توقع دوست می دارد و مادرانه دوست می دارد!!!

...پدرم!       

پدرم مرد بزرگیست.پدرم تنها  به چشم من اینقدر با شکوه نیست.می دانند کسانی که با او آشنایند بزرگیش را می دانند کسانی که با او آشنایند شکوهش را می دانند کسانی که با او آشنایند کودک بودنش را می دانند کسانی که با او آشنایند دلرحم بودنش را.اما من...من که تنها پاره او هستم من از او کم می بینم و کم قدر می دانم.من تمام بزرگی های پدرم را دیده ام اما چشم هایم را بسته ام.رو برگردانده ام.غروریست بدرنگ؟نمی دانم.هرچه هست مرا از او دور کرده و این دوری این نمک نشناسی مرا از پای درآورده.راهش را نمی دانم که چطور به او بگویم ولی به خدا سوگند دوستش دارم به خدا سوگند می شناسمش تمام خوبی هایش را می شناسم تمام بزرگی هایش را می شناسم من از دنیا من از تمام دنیا او را بهتر می شناسم و بیشتر دوستش دارم اما به همان قدر بلد نیستم که به او بگویم دوستت دارم.باور کنید بزرگترین درد بشر اینست که کسی را دوست داشته باشد ولی نتواند به زبان بیاورد باور کنید بزرگترین درد بشر اینست که کسی را دوست داشته باشد ولی نتواند به زبان بیاورد باور کنید بزرگترین درد بشر اینست که کسی را دوست داشته باشد ولی نتواند به زبان بیاورد  باور کنید  باور کنید باور کنید  ...

 

 

+زرشک پلو با کچاب بسته نمی شود اما کم رنگ ترین حضورش را تا اعلام نتایج کنکور سال 1389 سپری می کند!

++افرادی که "وقتی همه خوابیم"رو در سینما ندیدن سی دیش اومده...

+++برنامه ای هست به اسم "ماه عسل"  پیشنهاد می کنم ببینیدش...چیزای خیلی خیلی زیادی داره که بهمون یاد بده

                                             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین پست من 25 تیر نوشته شده یعنی 21 روز بعد از فوت  "ناگهانی "  (به  معنای  واقع  کلمه)  و  "دردناک"   (به  معنای  واقع  کلمه) بزرگترین مرد این روزهای من "مایکل جوزف جکسون".هنوز باور مرگ این ستاره برای من و خیلی از مردم دنیا سخت و دردناکه و مطمئنم این احساس و این درد سالهای سال همراه ما می مونه و فراموش شدنی نیست همونطور که حضورش برای هیچ کس فراموش شدنی نبود!

هفت شهریور تولد این مرد بزرگ بود تولدی که از تمام تولدهای قبلی اون باشکوه تر بود تمام دنیا براش جشن گرفتن شمع روشن کردن و رقصیدن. بودن و نبودنش فرقی نمی کنه هرجا که اسمش هست لبخند هم هست همون چیزی که می خواست!

و بالاخره۳ سپتامبر-13شهریور( امروز) ساعت هشت صبح به وقت ایران بعد از هفتاد روز مایک عزیز در پارک فارست لان در شهر گلندل واقع در لس آنجلس دور از هیاهو برای آخرین بار با خانواده اش با سه فرزند کوچولوش و با دوستان واقعی ایش که زیادهم نبودن خداحافظی کرد و با دستکش پولک دوزی شده ای که برای تمامی طرفداراش یک نماد و خاطره بود همراه سه نامه خداحافظی از سه فرزند عزیزش به خاک سپرده شد تا به جایی بهتر و لایق تر بره جایی که غرق در آرامش بشه جایی که ارزش نگه داری از مایک رو داشته باشه!!!!

به خود خدا قسم می خورم که امروز بهشت یکی از بهترین روزاشو پشت سر گذاشته و خدا یکی از بهترین بنده هاشو پیش خودش برده!!!!!

 

                                       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

++++افرادی که دوست دارن در پروژه عظیم نقاشی مایکل جکسون شرکت کنن می تونن به این سایت مراجعه کنن ثبت نام کنن تا به اسم خودشون یک نقطه از این پرتره فوق العاده کشیده و ثبت بشه(دیوید ایلان نقاش این پرتره اس که تخصص اون کشیدن پرتره افراد مشهور با استفاده از نقطه اس)

 ++++++این عکس به پرتره ای که قراره کشیده شه ربطی ندارهااا!

 

 

I'll NeVeR LeT You ParT FoR You're always in Ma HeaRT:xXx

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 9:43 AM  توسط تیله  | 

دستم دلم می لرزه صدای فریاده که پیچیده تو گوشم!آااااااااااااخ خدااااا نفسم بند اومده قلبمو گرفتن تو مشتشون پرت می کنن رو اونااا!آخه مردم فقط همینو واسه پرت کردن دارن با یکم سنگ مثل اونا باطومو تیرو تفنگ ندارن که!!! وقتی قلبم میوفته تو جیب یکی از اونااا حالم بد می شه تو جیبش یه عکس نمی دونم اسمش چی بود صاحب عکسو می گم یعنی نمی خوام بدونم!شاید" محمود"چه بوی لجنی می ده این عکس!!!کنارش یه اسپره اس نمی دونم فکر کنم فلفل باشه داره نعره می کشه همونی که قلبم افتاده تو جیبش داره به ندا فحش می ده داره موهای یه پسر 19 ساله رو می کشه موهای اون تو دستشه هنوزداره ندا رو فحش می ده هنوز موهای پسره دستشه که به همکارش اشاره می کنه اون از اون چاق تره و ریشاشم بلند تره بوی عرقش حالمو بد می کنه هدفش نداس ندا کلافه کناره ماشین وایستاده داره ساعتشو می بینه صدای شلیک میاد ندا میوفته اولش هنوز نداس هنوز قشنگه اما یهو یهو همه چی قرمز می شه یهو ندااا پر می کشه قلبم داره از تو جیب همونی که گفتم آسمونو می بینه ندا داره می ره یه فرشته ام پشتشه گوشای ندارو گرفته که یه وقت زجه های مادرشو نشنوه یه فرشته دیگه ام انگشتشو گرفته سمت خدا و داره به ندا می گه تا اونجا باید پرواز کنیم و ندا که چشمش به خدا میوفته یهو ذوق می کنه چشماش برق می زنه اما یهو می لرزه یهو یادش میاد... اشاره می کنه به زمین می گه مادرم!!!فرشته ها براش آواز می خونن براش می رقصن انگار کر شدن ندا بلندتر داد می زنه اونا نمی خوان بشنون ندارو می برن که یادش بره...

قلب من هنوز اینجاست تو جیب همونی که گفتم به تاپ تاپ افتاده آخه صاحب جیب داره دنبال 3تا دختر می کنه با باطوم میزنه پشت سر یکیشون دولا می شه که اونو بکشه طرف ماشین بزرگشون که قلبم از جیبش میوفته یه پسر هفت ساله قلبمو می بینه دستش یه پاکت پر قلبه پشت سرش هزارتا پسر و دختر هفت سالن دست همشون یه پاکت پر قلبه!رو پاکتاشون عکس ایران که داره می سوزه عکس مادرای ایران که داغشونو هیچ کس نداره عکس نداهایی که رفتن دست چپ همشون یه دستبنده سبزه اما دست راستشون دست راست همشون آزاده آزاده!دست راستوشونو آزاد گذاشتن که یادشون نره واسه چی دارن داداشاو خواهرای بزرگترشونو می زنن تو چشماشون اشکه گونه های کوچیکشون خیس خیسه لبای قرمزشون بازه صداشون میاد می گن ما می ترسیم...قلب همه ما ایرانیا تو پاکتای اوناس قلب هممون این روزا از جا کنده شده...

از خواب بلند می شم شایدم از کابوس پرده پنجره رو کنار می زنم خوابم تعبیر شده هزارررررررررتا ندا تو خیابون کف آسفالت افتادن صورتای جووونشون پراز خونه دیگه نفس نمی کشن...زنگ درو می زنن می رم تو کوچه 3تا مرد و یه زن واسه تهیه گزارش اومدن زن می گه دوست داری تو اخبار نشونت بدن بیا این متنو حفظ کن من ازت این سوالو می کنم(با انگشتش رو کاغذ نشونم می ده)تو اینارو بگو یه پاکت می گیره طرفم!یه مرده کنار فیلمبردار داد می زنه از این جنازه ها نگیریاااا!زن می گه خانوم حفظ شدی؟بگیر این پاکتو دیگه! میام تو خونه درو می بندم تکیه می دم به در بغضم می ترکه...هنوز دارم گریه می کنم!!!

+این نوشته فقط و فقط ساخته ذهن خسته این روزهای منه و تاثیرگرفته از 12روز خون 12روز داغ و 12روز درد!قبل از 22 خرداد چه امیدی داشتیم چقدر چشمامون برق می زد اما حالا نمی دونیم برای چندتا ندا باید گریه کنیم!واقعا آقای رهبر! آقای رئیس جمهور! دولت جمهوری اسلامی! شما به ما بگین برای چندتا نداااا به سوگ بشینیم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 2:30 AM  توسط تیله  | 

Image and video hosting by TinyPic


من دلم از ایران و حاکمش خون دلم از چهارسالی که گذشت خون دلم از نه سالگی به بعدم از اسلامی که نمی شناسم و سرم می کنم خون دلم از گوشه نشینیمون خون دلم از اینکه با انگشت نشونمون می دن خون دلم از اینکه یادمون بره چی به سرمون اومد و چی قراره بشه خونه دلم از اینکه خوابمون ببره و دوباره چهار سال دیگمون به باد بره خون!من اسفند امسال هجده سال می شم پس برام خیلی مهمه تو این چهار سال کی بالا سرم باشه کی کشورم و به دست بگیره و کی کشورم و به دنیا نشون بده این چهار سال برای من و هم نسلهام بهترین چهار سال زنگیمونه اولین چهار سالی که بصورت قانونی وارد شهر و کوچه و اجتماع می شیم من دلم نمی خواد از کسی که بالا سرمه بترسم نمی خوام قیافش من و یاد کارگرای افغانی بندازه که دخترای مردم و می دوزدن و بعدم سرشونو می برن و می ندازن تو چاه!انقدم نفهمن که از کارشون فیلم می گیرن که همه دنیا بفهمن اینا کین!!!من دلم نمی خواد به خاطر یه نفر که نمی تونه چشماشو باز کنه دنیا به من و ایران بخنده من دلم می خواد احترام داشته باشم دلم می خواد کشورم احترام داشته باشه پیش همه نه فقط جاهایی که به حال مردمش صداوسیما غصه بخوره و همش نوحه براشون بخونه و دوزار ده شاهی مارو بفرسته واسه اونااا!!!من اونقدرررر که از این چیزا دلم خون از حال و هوای این روزااااهم خوشحالم از اینکه وقتی تو خیابون دستبندای سبز هم رو می بینیم واسه هم بوق می زنیم از اینکه وقتی شبا تو خیابونم از هیچی نمی ترسم یه نگاه به شال سبزمو دستبندم می کنم و یه نگاه به دختر پسرای کناریم می بینم ما همه شبیه همیم هوای همو داریم دیگه نمی ترسم که بلایی سرم بیاد تو چشاشون که نگاه می کنم می بینم که چقدررر خوشحالن چقدررر امید دارن حال خوبی دارن مثل خودم انگار بعد از چهار سال قراره آزاد شیم انگار دستامونو قرار باز کنن انقدر از امید این آزادی خوشحالیم که نمی خواییم باور کنیم حتی یک درصدم امکان داره این اسارت تا چهار سال دیگه ادامه داشته باشه!!!تورو خداااا هرچقدرم که مثل من دلتون از وضع ایران خون اما چشماتونو نبندین بزارین ما هجده ساله هاااا چهار سال زندگی کنیم فقط جهار سال می دونم خیلی چیزاااا درست بشو نیست اما ما به همینشم قانعیم به خدااا من از قیافه این مرد می ترسم باور کنین می ترسم!!!!

 

 

میرحسین موسوی متولد 12 اسفند 1320-نقاش و معمار ایرانی...مردی که انتظارش رو می کشیم
"رئیس جمهور آینده سبز ایران"
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 5:0 PM  توسط تیله  | 

مادرم! شبی تلخ تر از گریه من کوچ نمود.

مادرم! در تازگی شمعدانی های حیاط پژمرد.

مادرم! بی خبر از زشتی ها زمین را برچید.

مادرم! پاهایش مثل زمستان سال قبل سرد شد.

مادرم! خواب را در ایست زمان کافور زد.

مادرم! در پی تدبیر خدا بی نبض شد.

مادرم! بی تکلم بی حجم سمت انگشت خدا جنبش کرد×××

مادرم! در بی آغازی بطن بهشت پر رنگ شد.

مادرم! با انعکاس زنگوله های قافله سفر کرد.

مادرم! از برگهای  بهار هم سبزتر بود.

مادرم! سفری دیگر گویا سی و هفت لحظه پیش عریان شد.

مادرم!

-رفت-


Image and video hosting by TinyPic

سی و هفت ساله بود که رفت حالا هفت ساله!


+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 3:0 PM  توسط تیله  | 

Image and video hosting by TinyPic

ساعت ۵ عصر-هوا هنوز روشن و صدای گنجشکک های اشی مشی از پنجره اتاقم به گوش می رسد.هوا هنوز روشن است و شاید تنها خاصیت بهار همین باشد.(حیف که بهار نفرت انگیز ترین فصل من است)یک عصر بهاری با صدای گنجشککها وقت خوبی برای قدم زدن در خیابان نیاوران و رسیدن به میعادگاه من(شهر کتاب)و خرید هر آنچه که دوست دارم و بعد گذزندان ساعاتی دنج و دست نخورده در کافه کاخ-بوی قهوه تازه در فنجانهای بلور و صحبت با یک دوست و خوردن آفتاب به پلکها.این برنامه ای بکر برای من است اما این همه رخوت و بی حوصلگی این همه رنجیدگی مجال رفتن تا موال خانه را نیز به من نمی دهد و ساعتهاست که کز می کنم و فیلمهای تکراری می بینم و دود می پیچد و بوی ماندگی غذاهای دورورم حالم را بهم می زند.این روزهاست که می فهمم وقتهایی که سرخورده ام و بی حوصله وقتهایی که ناراحتی عذابم می دهد برعکس خیلی ها غذایم زیادو زیادو زیادتر می شود و این روزها در زندگی من کم نیستند!برای تصدیق حرفم یاد آن شب را زنده می کنم که از هر شبی خوشحال تر بودم و لب باز نکردم و با دوستان در SFC فقط نوشابه خوردم و گپ زدم!

 بی عدالتی-بی فکری و زخم زبان استخوانهایم را فشااار می دهند و آنقدر محکم فشااار می دهند که فریاد می کشم.از اینکه افرادی مرا دوره کنند و هر چه نه بدترشان را بارم بیزارم و از اینکه بارها بارها با مردی که چتر این روزهای نوجوانیم است شبها و شبها بحث کنم و فقط فریادهای ابلهانه اش را بشنوم خسته شده ام.و از اینکه زنی روانی مرا بی لیاقت خواند دلم شکست!

جرم امروز من خواندن یک کتاب بود با این نام:کافه نادری_____تا باشد از این جرم ها

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 5:0 PM  توسط تیله  | 

ساعت  ۱۰-۱۰:۳۰صبح ۵شنبه کلاس ادبیات .بعد یه بحث جانانه که برای کنسل شدن امتحان را انداختیم بود که پریا احساس انفجار بش دس دادو از اونجا که چند تن از برادران محترم و زحمتکش افغانی تو حیاط مشغول عوض کردن موزاییکا بودن از من خواس باهاش به موال برم که یه وقت یه دستی چیزی ماتحت گرامشو انگولک نکنه منم که رگ غیرتو اینا پاشودم باش رفتم رسیدیم دم موال بنده ام هوس کردم یه دستی به آب بزنم کارمونو کردیم و اومدیم بیرون دسمو یه آبی گرفتم اومدم برم پریا گیر داد با مایع صابون بشوررر هرچی می گم بابا من اون تو هیچ کاری نکردم نخیر باید با صابون بشوری...دسو شستیم و راهی رفتن شدیم پریا یه ۴-۵ قدمی جلو تر بود داشتیم اختلات می کردیم که یهو پای من رفت تو یه چیزی خندم گرف فک کردم دارم میوفتم دوتامون داشتیم می خندیدیم یهو گرووووووووووووووووووووووپ زمین به گفته آقا مرادی ۲-۲:۳۰متر  رف تووو!زیر پام خالی شد(فک کن تو حیاط مدرسه ات داری را میری یهو زیر پات خالی شه)حالا درد پاهام جهنم از هول اینکه یه مارمولکی کوفتی اونجا نباشه داشتم سکته می کردم پریااام که هاج و واج...این آجرااام زرتی میریختن هی.خلاصه بنده مثه یه توپ قلقلی اون پایین پاهامونم که زیر سنگ و کلوخ بچه هاو برادران افغانی و مدیر و ناظم و اینااا بالا سرم.هی میگن بیا بالا دستو بده بیا بالا.پیر افغانیا که انگار از همه بیشتر دلش سوخته بود دسشو آورد منو بکشه بالا پامو هرجا می ذاشتم بدتر بقیه زمین و دیوارو اینا می ریخت نردبون آوردن اومدم بالا حالا از اونورم ۴تا از بچه ها تو کلاس از ترس بیهوش شده بودن!!!خلاصه توکلی اومد پاهامو پانسمان کردو زنگ زدن اصغر قاطی اومد دنبالمو رفتیم رادیولوژی و فمیدیم هیچی نشده و فقط قلبمون اومده تو دهنمون!بعدم اومدیم منزل و پدر گرامم که تازه پیداش کرده بودن بش گفته بودن اومد خونه دید من مثه بی کساااای دس پا چلفتی دارم پاهامو پانسمان می کنم(بیشتر گند می زدم)کمکم کردو دوتایی رفتیم آشپزخووونه و با دادوهوار که تو برو بشین و من می پزم و من بمیرم تو بمیری یه ماکارونی که به زور کچاب و ماست و خیارو شپسی کولا خوردیمش درست کردیم و نشستیم کلاه قرمزی و سرونازو دیدیم و بعد ابوی رف سر کارو بنده ام نشستم به این فک کردم چی داره به سر مدرسه ما میاد...

+در این ۲هفته گذشته انواع و اقسام بلاهای زمینی و آسمانی و لعن و نفرین ننه گنجوهاو گیس بریده ها و چشم بدو آه یتیم همگی خررر مارو گرفتن خدااا بخیر کنه!!!

++من که چیزیم نشد ولی از صبح دارم به این فک می کنم تو بم مردم چی کشیدن...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 6:24 PM  توسط تیله  | 

بهار بهار بهار... پارادوکس عظیم زندگی من و بی قاعدگی تمام در لحظه هایت!!!چه کنم با تو ای بهار وقتی مادرم را ۴۴سال قبل از حضور من و قبل از حضور زشتی ها و به خاطر اثبات اینکه خدا زیباست و زیبایی ها را دوست دارد آفریدی و چه کنم با تو که ۷سال پیش مادرم را زیر شعله های گرم خرداد ماه محو کردی از این دنیای پربهار!!!کاش می توانستم تورا به اندازه درختهایت و به قرمزی ماهی های سرخ اول روزت دوست داشته باشم اما چه کنم که دل ۱۰ساله ام از تو غیظ دارد بهار!قسم می خورم بیست و دومین روز تورا از جان بیشتر دوست دارم چرا که مادرم نیلوفر تنهاییم همین روز بود که در شهری کنار دریا و در هوایی شرجی گریه کرد و بند نافش را بریدند و می دانم و می دانم و می دانم که روزی که بمیرم خدا بندناف مادرم را به من هدیه می دهد می دانم!و اگر بند نافش را در دست بگیرم سروپا نمی شناسم همه هفت آسمان را میهمان می کنم باور کن بهار مادرم از درختهای تو هم زیبا تر بود و سبز تر قسم به رنگ لباسهایش که از هر هفت دست هشت دستش رنگ درختهای تو بود و قسم به سپیدی پوست تازه اش که از شکوفه های تو نرم تر بود...ای کاش که دوباره کودک می شدم و ای کاش بهار را نصف می کردم تا دیگر به خرداد نرسد ...که مادرم برگردد به چهاردیواری کوچکمان و اینقدر از حضورش از شوق حضورش گریه کنم که عرش خدا بلرزد که چرا روزی نیلوفر تنهایی های مرا بهار ربوده و آن وقت است که زمان را متوقف می کنم و به دودنیا قسم که تا روزی که خدا باشد می ایستم و در بیست و دومین روز بهار نگاهش می کنم نگاهش می کنم نگاهش می کنم نگاهش می کنم و نگاهش می کنم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 7:0 AM  توسط تیله  | 

Image and video hosting by TinyPic

چندروزیه که عجیب شدم و دوستداشتنی...چندروز که نه از خیلی وقت پیشا فهمیدم دارم یکی دیگه می شم یکی که هم تیله اس هم نیس یعنی هم بزرگ شده هم می خواد کوچیک بمونه چند وقتیه که اصن همه چی به هم پیچ خورده نه بداااا خوبش یا شاید عجیبش تیله دیگه اووون آدمای سابق و دوووس نداره دست رو کسایی می زاره که هیچچچچ کی نمی زاره نمی دونم این چیه که منو می کشه سمت این آدماااا آدمای بزرگ آدمااااای عجیب و برای من دوستداشتنی یکیشون همینه که صداش میاد(شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی...آخ خ خ)این چیزایی که دارن میان سراغم منو قلقلک می دن انگار دوووسشون دارم همه این بزرگ شدناروووو...دلم قهوه می خواد ولی خسته تر از اونیم که برم آشپزخونه!(صدای سوتش میاد...وای بی شرف دوست دارم دوست دارم دوست دارم)الان چشم خورد به دست خطی که دیشب نوشتم از رشته زورکی دانشگاااام گله کرده بودم ولی الان فهمیدم که به جای داروسازی نوشتم دندون پزشکی(خدای من داروسازی رو با همه کثافتاش تحمل می کنم ولی دندون پزشکی دیگه نه)شاید واسه این اشتباه کردم که این هفته 3روز پشت هم دندون پزشکی بودم(چطور می تونن این شغل گندو تحمل کنن؟)...اه تموم کن این بحث مزخرفوووو!!!

صدای ابی میاد اسم این آهنگش چیه؟درخت!؟!نمی دونم ولی هرچی هس یادمه اونموقع ها که این آهنگ و گوش می دادم مامان و می دیدم بهشت و می دیدم خودم و می دیدم که گریه می کردم بچه بودم خب دلم تنگ می شد می خواستم برم برسم به مامان نمی شد حتی اون لعنتی رم دیدم چه خیانتی کردی لعنتی!!!وقتی خیانتش تیغ می کشید به مامان زیر پتوی صورتیم که عکس یه باربی روش بود بالشمو گاز می گرفتم که صدام از اتاق بیرون نره...اما وقتی اووون مسافرت لعنتی پیش اومد این شعرو این خیال بو گرفت بوی همونی که تیغ کشید به مامان همون که حالا جنازشم دست از سرم برنمی داره و توله ای که پس انداخته جلوی چشمم داره تیکه تیکه ب.ا.ب.ا رو ازم می گیره...(رو تنش زخمه ولی زخمه تبر...)

 نمی دونم چی می شه دس من نیس این فکراااا این حرفاااا یهو می ریزن انگار از یه درزی جایی می زنن بیرون دس من نیس بدجوری قاطی پلوااان...

دارم به کتابخونم نگا می کنم آغا.م پشت در شیشه ای تنها رو پاهاش نشسته(چقدددد دوست دارم لعنتی)نمی دونم چرا هروقت باهات گره می خورم این خونریزی لعنتی سراغم میاد هر وقت که اینطوری می شه اوضاع یاد حرف هدایت میوفتم اینکه می گفت:(زنها بوی زنا و پریود می دن)نمی دونم چی تو سرش گذشت وقتی این جمله رو نوشت نمی دونم کدوم آکله ای وقتی پاهاشو رو تخت اون باز کرد بوی زناو پریود می داد!شتتتتتتت حال به هم زنه که یه زن با جورابای بلند پارازین که هر زنی رو لوندتر از اونی که هس می کنه و رژ زرشکی تند و موهای مشکی فر شده پاهاش رو برای این بوف تنها باز کنه و بوف به این باور برسه که زنهارو باید پس بزنه...راستی زنها بوی زنا می دن!؟!چی شد که هدایت این همه زشتی رو انگ ما کرد!؟!

چندروز پیش کتاب کافه پیانورو خوندم وای که من عاشق پری سیما بودم و گل گیسو وعاشق اون پسری که بند پوتینای تاف اش همیشه خدا باز بود...صفورااام یکی از همون زناییه که بوی زنا می دن هرچقدم لب و دهنش خشکل باشه ولی دوووسش ندارم حتی اگه تئاتر بخونه وقتی دیدم صفورا واقعیه غصه ام گرفت دلم می خواست دیگه هیچ وقت پری سیما از اون هتل ارزون قیمتی که واسه قهراتاق گرفته بود به فرهاد زنگ نزنه و فکر پولشو نکنه هیچ وقت!اینکه پری سیما به پاهاش کرم می زد و وقتی چادر نمازشو سرش می کرد خشکل تر از خودشم می شد منو یاد مامان مینداخت...گل گیسوو اداهاش همه جلوی چشممه ولی بهش حسودیم می شه من و بابام هیچ وقت مثه گل گیسوو باباش نبودیم هیچ وقت!بعد از خوندن رمان اومدم اینجا یکم از فرهاد جعفری بدونم خورد تو ذوقم یه جورایی همه بد می گفتن ازش من که نمی شناسمش ولی چندروز خوب رو با کتابش سر کردم.

از ۸فروردین که "وقتی همه خوابیم" رو دیدم تا الان به همه چیزش فکر کردم و چقدر دوووسش داشتم اسماااا اسماااا اگه هرکی الکی گنده شده باشه مطمئنم بیضایی بی خود بیضایی نشده حتی اسم کاراکترا خاصه حتی اسمشون...مژده شمسایی خیلی خوب بود(طراحی لباسش چه وقتی چکامه چمانی بود چه وقتی پرند پایا عالی بود) و همینطور سورپرایزی که من وسط فیلم شدم هم عاااالی بود فقط یه سوال سهیلا رضوی انگیزش چی بود که از فیلم رد شد!؟!و چقدر از دیدن تکین رو صندلی کارگردانی خونم به جوش اومدددد!و آخرم که مانی اورنگ یا نجات شکوندی که دل می برد"علیرضا جلالی تبار".

دیروز بعداز خیلیه خیلیه خیلی وقت رفتم "داریِنوش"دلم یه ذره شده بود واسش کلیم نمایشنامه خریدم و کلیه کلی ذوق دارم!

میرم بخوابم چند روز چشمام از درد دارن پاره می شن...میرم بخوابم!

+راستی  برین بخونین ادامه مطلب و که آغا محمدخان میاد خونم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 3:23 PM  توسط تیله  | 

همه مزخرفات زندگی من از همون بچگی شروع شد فک می کردم این یواشکیارو همه بچه ها دارن ولی اشتباه کردم و حالا چوبشو می خورم از همون موقع و همون اشتباهات زنگیم به گند کشیده شد و تو این سه ساله گندترو گندتر شد...خواب خواب بودم انقد خواب بودم که نفهمیدم چقد بو گرفتم تو این سالها و به چه کثافتی کشیده شدم...من فقط دنبال یه اراده ام تا آدم شم...فکر می کردم خیلی عاقلم و خیلی می فهمم ولی من هیچ گهی نیستم تا وقتی خودمو ثابت نکنم و همه مزخرفات زندگی من درگیر همین اراده است که باید پیداش کنم...نمی دونم بگم دعام کنین کمکم کنین نمی دونم اما یه کاری کنین و یه کاری کنم که درست شم...بابارو می بینم که تیکه تیکه داره می می ره مامان و می بینم که تو این چندساله دیگه به خوابم نمیاد مردمو می بینم که فهمیدن هیچ گهی نیستم و خودمو که هیچ حالم خوش نیست...آخ که چه خوابی رفته بودم م م م...

 

دعا کنین زود زود آدم شم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 2:21 AM  توسط تیله  | 

عید دیگه وقتی هست پس ماام هستیم مثل ماهی قرمزمون

 و به زیبایی خوان سفرمون

خوش باشین.

 

+سال ۸۷ برام عجیب بود و گاهی خوب و خیلی خوب...ولی اتفاق بدی که برام افتاد نابودی رابطه ام با کسی شد که سالها باید همدیگرو تحمل کنیم ولی دیگه هیچوقت مثل قدیم عاشق هم نباشیم و هرروز بیشتر از هم خسته شیم!خودش خواست ازش بیزار شم و هنوزم می خواد حتی وقت تحویل سال...و امسال عجیب بود و خوب چون به آرزوهایی رسیدم به آرزوهایی هرچند کوچیک ولی دوستداشتنی...بزرگ شدم امسال هیچ کس نفهمیده باشه خودم فهمیدم که بزرگ شدم و این رشد رو دوست دارم حتی اگه کسی که ازش دور شدم نخواد و اسمی رو روش بزاره که آزارم بده!و امسال و ۱۰۰سال دیگه هم یک چیز در من عوض نمی شه و اون جای خالی کسی هست که به دودنیای من می ارزه و اون مادرمه...تو این سالها فقط ادعای خوشبختی می کنم اما مادر خودش می دونه به اندازه همه دنیا براش دلتنگم و هر سال این دوری و ندیدنش بیشترو بیشتر عذابم می ده...مامان نیلوفر گلم عیدت مبارک!

++بهترین اتفاق تئاتری سال ۸۷ هم برام دیدن "مانیفست چو" و "شکار روباه" بود!

+++یادمون نره یاد کنیم از کسایی که سال ۸۷ با ما خداحافظی کردن و خاطرمون رو تیره و تار:::خسرو شکیبایی-احمد آقالو و بسیار عزیزان دیگه مثل اسماعیل داورفر ولی این دونفر رفتنشون برای من سختر و سخترو سختر بود!

++++و بسته پیشنهادی من برای شما:::هر شب ساعت ۸ کانال ۲ "کلاه قرمزی وپسرخاله"دوستداشتنی ترین و نوستالژیک ترین موجودات کودکی من و خیلی خیلی از بچه های ایرونی دیگه...هر شب ساعت ۱۱  کانال ۳ "مرد دوهزار چهره" کار مهران مدیری دوستداشتنی...سوم فروردین کانال ۴ تله تئاتر        "هتل پلازا" توروخداا ببینین اینوووووووووووووووو!!!و خرید یک عدد هفته نامه چلچراغ ویژه نوروز ۸۸ شماره ۳۳۴...گوش دادن کودکانه فرهاد بصورت روزانه!

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 5:15 PM  توسط تیله  | 

1

سهم من از همه همه همه روزای خدا همین فرداست!بیست و دومین روز اسفندماه وقتی دلت برف می خواد...چقد بده که شب تولدت نه برف باشه و نه بارون و چقد خوبه که شب تولدت بری آغامحمدخان قاجارو تو تالار وحدت دوباره ببینی و بالا بال بزنی واسش!!!

اتفاقای خوب شروع شده...هفته پیش فرخ اولین نفری بود که بهم کادو داد کلی تیله!!!تاحالا نگفته بودم بهتون کسی منو سبا صدا نمی کنه یعنی اونایی که می دونن منو سبا صدا نمی کنن و می گن تیله!عاشق تیله ام و به هرکسی که زیادی دوسش دارمم تیله می دم و خیلیاام به من تیله می دن!یکیشم همین فرخ جونم که اولین نفری بود که امسال کادومو داد!

امشبم وقتی داشتم آمادئوس و تو سالن اصلی تئاتر شهر می دیدم یکی از رفیقای قدیمیم که یه سالی می شد اصن زنگم بهم نزده بودیم تکسید و کلی خوشحال شدم و ذوق کردم!تو این چندروزه خیلیا تولدمو یادشون بوده و یادم انداختن ولی یکی هس که از همه این خیلیا می تونه مهم تر باشه...امشب بهم گفت مگه فردا بیست و چهارمه که می گی تولدته!؟!یعنی باور کنم حتی یادش نبود که تولدم بیست و دومه!؟!نمی دونم شاید مشکل خودمم باشم الان سالهاست که ازهم دور شدیم خیلی خیلی دور...

یک ساعتی می شه رسیدم خونه...نمی دونم چی شد ولی کفشمو که درآوردم یهو دیدم از بغض دارم خفه می شم الان ۶ساله که شبای تولدم بدجوری سرمو می کنم زیر پتووومو گریه می کنم آخه نمی خوام بابام صدامو بشنوه...از وقتی رفت همه روزای بودنش رو هم از من گرفت...مامان و می گم...اگه الان بود...فقط خوش بودیم همین!

فراموشی اونو به دل نمی گیرم به تیله هام نگا می کنم و ذوق می کنم و به عکس مامان که اگه یه روز نبینمش دچار مالیخولیا می شم و دلم خوش می کنم به روزی که قرار بیاد نمی دونم کی ولی میاد!

۲۲ اسفند ۱۳۷۰ نمی دونم باید خودمو ۱۷ ساله بدونم یا ۱۸ حداقلش اینه که ۱۷ تموم می شه ولی سال بعد قانون ۱۸ سالگی منم قاطی آدم بزرگا می کنه...پس بهتره فعلا ۱۷ ساله بمونم دنیای آدم بزرگا ترسناکتر از اونیه که بخوام واسه قاطی شدن باهاش عجله کنم...

برمیگردم...

 

برگشتم...

امسال حالا یا ۱۷ ساله یا ۱۸ ساله فرقی نداره ولی مطمئنم یکی از بهترین تولدایی بوده که داشتم ...بابا امروز مهربون ترین بابای دنیا بود...دوستام امروز بهترین دوستای دنیا بودن انقد خوب بودن که من حتی بعضیاشونو یادم نبود یه کسایی امروز بهم زنگ زدن و تکسیدن که باورم نمی شد!

وای حتی مدیرمدرسه مونم یکی از مهربون ترین مدیرای دنیا شده بود منو صدا کرده و  دعوام می کنه که چرا بهش نگفتم تولدمه چون می خواسته بهم کادو بده و حالا چیزی نداره که بهم بده و ۳تا بوسم کرد!!!

ورزنده جونم می گفت تو خونه ما همه می دونستن امروز چه خبره

نینا جونمم که همیشه کلی زحمت منو می کشه و امشبم باز کلی باهاش خوش گذروندم و کلی کلی ماچ مالی نینا جونمممم

پریا عشقم یه کاره خیلی خیلی دوستداشتنی کرددیشب ساعت ۱۲ زنگ زده واسم تولد مبارک جلال همتی و گذاشته آخه عشقمممممم

طناز طرطرررریه خودمم  که  کلی دلم واسش تنگ شده بود مثه همیشه به یادم بود...الهام دوست دبستانم که هرروز بعد مدرسه باهاش شیرموز می خوردم و مثه تیر از کنار ابولفضل دیووونه فرار می کردیم که انگولکمون نکنهخاله های دوستداشتنیه دوسشتداشتنیه دوستداشتنیممامان بزرگ جونم که کپل خودمه آقاجونم که میمیرم براش با اون شکلکایی که درمیارهحسام و رادین پسرخاله هام که عاشقشوووووووووووووووووووووووونمفرخ جونم که پیانو زدنو مدیون اونم تا آخر عمرمسحر دخترعمه ام که الان کامنتشو دیدم

تمام رفیقای آئین روشن(مدرسه قبلیم)که یادم بودن و واقعا باورم نمی شد این همه با معرفتن ایناااااااااااااااهمه دوستای جالب و جدید و متفاوت اینجا(یعنی همه رفیقای زرشک پلو با کچاب)و بابایییی گلم که واقعا واقعا وقعا بهترین بهترین بهترین بهترین بابای دنیاست و کلی عاشقشم کلی کلی کلی از همه دنیا بیشتر دوسش دارم و همه همه همه آدمایی که به یادم بودن...احساس خوبیه دوست داشتن و حس کردنش احساس خیلی خوبیه و من از داشتن این همه آدمای خوب دوروبرم که این حس و یادم میارن افتخار می کنم و خوشحالم!چیزی ندارم برای جبران که بهتون بدم شاید یه چیزه کوچولو ولی خیلی بزرگ شاید همین یه تیکه عشقی که فقط دارمه که می تونم بهتون بدم...نمی دونم فقط ممنونم!

 

 

و جالب ترین و مهیج ترین قسمت تولدم تا اینجا:::::::::::شکار روباهیعنی سیامک صفری

دیدمششششششششششششششششششششهم عجیب هم جالب هم دوستداشتنی و کلی چیزای دیگه که تو کله ام موندن و دارن گیج می خورن!

این تولد ادامه داره احتمالا تا دوشنبه!

باور کن آغا محمدخان آروزو یه وقتاییی چیزیه که می خوایش و می تونی بش برسی!

 

+عکس:شمال-حیاط خونه مامان بزرگم...۲سالمه و نینا این عکس و ازم گرفته...بداخلاق و دیووونه...اگه کسی به موهام دست می زد زنده نمی موند...دوران عذاب آور بی پستونکیم بود و زمانی که از حسرت دوباره پستونک میکیدن پستونکای بقیه رو به زور می گرفتم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 2:15 AM  توسط تیله  | 

باز شب ... بي خوابي چشمان هميشه خسته ام را خسته تر كرده و من بيدار در پي ديدن ماه!
از كودكي ماه برايم مقدس بود يعني بسيار چيزهايند كه برايم مقدس بودند، هستند و شايد شدند اما هميشه دور بوده اند خيلي دور آنقدر دور بوده اند كه بعضي شب ها نزديك شده اند و آنقدر نزديك شدند كه از دور دورتر شدند! گاهي مي انديشم چه كرده ام كه تمام مقدس هاي زندگي ام را از خود دور ديده ام يا دور كرده ام يا دور مي شوند؟
راستي كدام اينهاست؟ اين را هم بگذارم به حساب زمانه؟ روزگار؟ قسمت؟ به چه؟ اصلاً اينها هستند و حسابي دارند؟ خسته شدم از بس از زمانه ناليديم و به هيچ نرسيديم! چقدر مي خواهم بميرم! يك مرگ مجازي ... دوره اي بميرم و فقط نگاه كنم به تو ... به دنيا ... به نبودنم ... و كمي بخوابم. آه چقدر چشمانم خواب مي خواهند و چقدر من و شب از خواب فرار مي كنيم. من از حضور ماه ذوق مي كنم همانقدر كه از رفتنش، از بي خبر رفتنش مي شكنم. من آنقدرمي شكنم ... آنقدر ريز ريز مي شكنم كه حتي مورچه ها هم مرا نمي بينند تا انبارم كنند. اي كاش كمي عشقم بنفش بود يا قهوه اي، نه ... اينها ديگر چه رنگ هايي براي عشق است شايد اگر رنگ عشقم كمي مثل عصرهاي جمعه بي حوصله بود كمتر از رفتنش از بي خبر رفتنش و از كوري اش مي شكستم... آنوقت مورچه ها مرا انبار مي كردندو من در شهر مورچه ها كمي مي خوابيدم كمي فكر مي كردم و كمي از مقدس هاي زندگي ام دور مي شدم. شايد كمي فراموش مي كردم كه مرا دوست ندارند شايد وقتي دوباره جاني مي گرفتم و مي آمدم مي ديدم مقدس هاي من هم كمي به من فكر كرده اند كمي مرا ديده اند و حتي شايد بعضي از انها عاشق هم شده اند. اما مقدس هاي من كه نمي دانند من چقدر بيشتر و بيشتر عاشق آنها هستم ولي افسوس كه عشق هاي من ناممكن است. راستي در دنياي نا ممكن چرا گلها ارزان نمي شوند؟ من هنوز در دنياي ناممكنم نتوانستم همه گلهاي دنيا را براي مقدس هايم كاغذ بپيچم. شايد آنها از گلهاي من خوشحال نشوند شايد براي همين است كه گلها هنوز گران مانده اند. پس چرا خوشحال نمي شويد مقدس هاي زندگي من؟ شمع هاي دوست داشتني ام ... ماه عمر چهارده شبه ام... مردهاي كمي بزرگ و بزرگ و بزرگتر و گاهي پيرخيلي پيرتر و گاهي جذاب و گاهي دور از من و كمي گندم گون و آن يكي كه وقتي حرف مي زند دلم مي لرزد و همه كتابهاي عزيز تر از تيله هايم و بسيار بسيار مرده هايي كه از درختها هم برايم زنده تراند.
نمي دانم چه كنم كه كمي خوشحال باشيد كمي مثل من عاشق باشيد و كمي از من باشيد و حتي خود تو و حتي شعرهايت گاهي با من غربيه ايد.شايد اين بازي مثل جعبه جادويي بزرگ خانه مان باشد. يعني فقط من مي بينمتان و فقط من هستم كه مي شنوم. چه بد شد كه شما اين همه عشق را نمي بينيد و من چقدر دوستتان دارم. و ايمان دارم به دوست داشتنم و به عشق اما" به جز حضور تو هيچ چيز اين دنياي بي كرانه را جدي نمي گيرم حتي عشق را"حسين پناهي
 
 
 
+تیتر:حسین پناهی
 
++حالم هیچ خوش نیست...دوسشون دارم و دوسم ندارن من می شناسمشونو منو نمی شناسن...اه این چه عادتیه که من کردم!؟!
 
+++کاش می دونستن...کاش می دونست...
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 7:39 PM  توسط تیله  | 

 

باطل شد!

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 5:33 PM  توسط تیله  | 

اصن نمی دونم چی می خوام بنویسم!یه دوستی داشتم که می گفت داداشش مریض دیوونه شده همه چی تو مغزشو اما نمی تونه بگه نمی تونه بنویسه سرعت فکرش خیلی بیشتر از عملش شده!خب فک کنم منم مثه اون شدم یه چند وقته که زیادم هس منم هی فک می کنم و نمی گم هی فک می کنم ولی جا میزارمشون تو کلم!الانم دارم همینطوری می نویسم!دیدم الان هم خوشالم هم عصاب ندارم هم دارم از اون وقتایی که هم دوسش دارم هم نه زیادم هس!داشتم اینجارو نیگا می کردم بعضی چیزاشو دوووس دارم و از یه جاهاییش تعجبمه.موندم چرا کسی نگفته تا حالا!این وبلاگ این نوشته ها همه بو مرده می دن از هر کی گفتم رفته همش سالگرد و  ماهگرد و به یادشون باشیم و از اینا دارم یه جاهاییم همش یا شعار بوده و یا نصیحت!یکم حوصلم از خودم سر رفت یکمم از خودم بدم اومد.چون یه جور نیسم هر جا و با هر کی یه مدلم.با یه دوسم انقد احمق بازی در میارمو می خندم و فش می دوم و لودگی می کنم که تو خیابون نشونم می دن و نچ نچ می کنن با یکی مثه یه ببوگلابی می مونم و فک می کنه خیلی اسکلم یه جا خیلی سوسولمو ادبی و دیه زندگیم پر درد و همش آه و ناله و از این حرفا.شایدم نخوام خودم اینطوری باشم ولی نمی دونم چرا هی اینجوری می شه.تازه بیشتر وقتااااام نمی تونم اونجوری که دوووس دارمو هستم و رو کنم.خیلیییییییییی بده.ااااااااااااااااه اینجاااام که باید فارسی تایپ کرد دهن آدم سرویس می شه!

[وای چقد دلم چایی می خواد]آره داشتم می گفتم نه اصن ول کن این مسخره بازیارو...اینو بگم اره تو فکرم بود پیداش کردم!یه اخلاق گندی که دارم اینه که به همه فک می کنم زیادی واسه ملت ارزش قائلم این عصاب منو خورد می کنه...انگار اگه من خودمو واسه فلان آرتیست جر بدم طرف باخبر می شه یا چیزی می شه بس کن بابا چین مگه اخه!نمی دونم چرا انقد دل می بندم الکیااااااااا تازه گندترش اینه که بعد چند وقت متنفر می شم از یارو جوری که اصن نمی تونم تحملش کنم!یادته تو چندتا پست قبلی گفته بودم عاشق شدمغلط کن بابا!بعد یه هفته دیگه اصن نمی تونم ریخت یارو رو ببینم!چرا من اینطوریم آخه!؟!؟؟!؟!؟!؟آهان این آرتیستارو می گفتم...چرا بعضیا اینطورین یعنی مثه من؟یهو عاشق یه هنرپیشه کوفتی می شم مگه دیه ول می کنم خواب ببین قربون صدقه برو پارتی جور کن ببینش شماره بگیر بابا خفه شو آخه که چی؟؟؟؟؟حالا کلی خودمو کوچیک میکنما اینطوری ولی حالیم نی که...تازه مگه چندتاشون ارزش دارن که من یا هر خر دیه این کارارو بکنه!الان یکی بخونه می گه چی شده هیچی بابا همه تو کلم وول می خورد دیه کلم باد کرده بود جا نداش باید خالی می شد...خلاصه کلافم هم کلافم هم خوبم آخه وقتی فک می کنم قبلن چه حماقتایی کردم هم می خندم هم روانی می شم ولی خب الانم که می خوام خوب زندگی کنم کلی عوض شم کلی فقط با خودم حال کنم خوب می شه حالم!

وااااااای اصن نمی دونم چه چرت و پرتایی دارم می گم ولی ولش کن بزار بگم بیکاریه و بی خوابی شمااام یه روز بی کار میشین دیه پاشین بیاین این دریوریارو بخونین!

این درس خوندنمم داره دیه دیووونم می کنه...آخه چمه من؟!؟!؟!؟دلم واسه بابام می سوزه دلم می خواد برم بغلش کنم کلی بوسش کنم بگم غلط کردم!همه زندگیشو پام ریخته من گه فقط می خورم و می خوابم که چی آخه...فقط رویا می بافم غلط می کنی آخه رویا می بافی خب اول یه غلطی بکن آخه الکی دلتو به چی خوش کردی!!!!!!هی لج می کنم مثه این احمقاااااا خودمم نمی دونم چرا انقد خر بازی در میارم...می خوام دیه قول بدم درس بخونم کارایی که باید بکنم و بکنم...قول قول قول می دم به خودم...

وای همش یاد این فیلمه میوفتمالان یه فیلم دیدم اسمش The WoMeN بود فیلم خوبی بود دووسش داشتم سکانس آخرش خدا بودااااا زن داش زایمان می کرد دوستاش همه تو اتاق بودن انقد از دسشون خندیدم عالی بودناما بعد فیلم یکم غصه خوردمااا۴تا دوووس بودن این که میگم دوووس واقعا رفیق بودن!واسه خودم غصه خوردم که چرا مثه اینا رفیق ندارم من فک کنم بهترین دنیای آدما دنیای رفاقته که من ندارمش و همیشه دردشو می کشم!یه جا خوندم آدم اگه دوست خوب بخواد اول باید خودش دوست باشه هر گهی که باشم اینو می دونم تو رفاقت آدم خیلی خیلی خوبیم ولی نمی دونم چرا گیرم نمیاد ۴نفر که همه چیشون بهم بخوره کلی رفیق باشن باهم...نیس بابا رفیق کجا بود تو این سگدونی!

رفیق بخوره تو سرم بگو ۴تا فامیل حسابی...نه بابا من ااااز اینا هیچ شانسی نیوردم تنهای تنهام...اه گند زده این زندگی به اعصاب من...دلم می خواد عق بزنم روش[oGho nemidoonam chejuri minevisan]Hvi jkihl odgd jkih...hkrnl ;i jkih l,knl h'i 4jh n,s 'dv fdhvl ndi kld j,kl fhiha,k h,kx,vd ;i ld o,hl fhal...ki ki ki l  ااااااااااااااااااااه شت...دیدی چی شد؟فک کردم فنتم فارسی تند تند نوشتم دیدم اینا جلومه

چی بگم دیگه آخه فقط دارم نق می زنم خومم حوصلم سر رفت...آخ یاد یکی افتادم نمی دونی تو چه  جوی رفته بود مسخرهبی خیال چند وقت دیه حالش خوب می شه بیچاره!

از این وبلاگو بلاگفا و این کوفتیاااام اعصاب خورده این همه پست و آپ و زهرمار هیشکی نمیاد بخونه...بعد می ری تو وبلاگ  ت.ع ۳۰۰ تا کامنت همه ام شروور به به و چه چه خب کامنت می زاری مثه آدم نظرتو بده اینا چیه می نویسی اخه!

وااای می خوام برم خرید...کلی کار دارم...نمی دونم کی برم این امتحانای کوفتیم که تموم نمی شن آخه...تئاترم می خوام برم با کی برک هیشکیو ندارم...!

دلم می خواد یه جاهایی از بدنمو ببرم اصن دوووسشون ندارم کاش می شد بچه بودم یه بار خواسم اینکارو بکنم چاقو برداشتم می خواستم شیکممو ببرم ولی ترسیدم...خلی بودماااا...

کی مدرسه تموم مس شه آخه!!!!!!!!دیه خسه شدم...دلم دانشگاهم نمی خواد می خوام ول باشم...چند وقته احساس مادری پیدا کردم...باورت می شه!؟!نه که خودم بچه به دنیا بیارماااا طاقت ندارم اصن ۱٪ این تو کلم نی که عروسی کنم و این مسخره بازیارو داشته باشم ولی فک می کنم الان یه بچه بهم بدن خوشبختش می کنم!جدی می گم ولی جزئیاتش به خودم مربوطه ولش کن...اصن همه اینا به خودم مربوطه نمی دونم چرا نوشتم...

 +فک کنم غلط املایی زیاد دارم حوصله ندارم بخونم درس کنم خودت بفهم دیه چی گفتم!

++یه کلمه هایی و نصفه و عجیب می نویسم غلط نی عادت دارم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 4:57 AM  توسط تیله  | 

به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند چند ورق خواهد خورد!

۷/۱۰/۸۶................۱۶/۱۱/۶۰

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 11:15 PM  توسط تیله  | 

 

به صدای پاش گوش کنین واسه همه ایرانیا امشب یه بسته اومده از قدیما از یه تمدن بزرگ...تو بسته هرکس یه انار ترک خورده و یه گل هندونه و یه مشت آجیل داغ و یه شاخه نرگس و یه برگ یادگاری از خواجه  راز!

ایرانیا امشب و بیشتر باهم باشین...دیگه صدا نمیاد"یلدا"رسید...بستتو بگیر و یلدارو فقط یک دقیقه بیشتر نگاه کن!

"یلدای ایرانی مبارک"

 

دیشب که یکم از شب گذشته بود و من داشتم با یاورم فک می زدم بابام در اتاق و باز کرد و گفت فرداااا همه خونه مااان چی باید بگیرم!؟!

امروزم که یکم از ظهر گذشته بود از مدرسه اومدم خونه و منتظر ماشین شدم تا برم خرید که زنگ زد گفت همه چی خریدم دارن میارن شامم ساعت ۱۰ میاد دیگه چیزی نمی خوای؟گفتم فقط گل نرگسم بگو بخرن.

گشنم بود زنگ زدم غذا بیارن...غذا که اومد کانال ۴و گرفتم تله تئاتر هتل پلازارو که نصفه دیده بودم دیدم مثل کوروش نریمانی هی می گفتم بی خیالش آره آره بی خیالش و ساعت ۵:۳۰ بود که صدای تلفن بیدارم کرد و دیدم عمه ام و میگه من ساعت ۷ میام کمکت!تازه فهمیدم خوابم برده انقد سردم بود و خسته بودم که نفهمیدم چی شد که ۲باره خوابم برد و اندفعه از صدای در پاشدم!

جلدی رفتم حموم و الانم مرد تنهای فرهاد و با ولوم ۱۰۰ گذاشتم و به سرعت نور دارم اینارو می نویسم که شب یلدایی دست خالی نباشم و بعدم برم به خونه گندوکثافتم برسم!

همه برنامه هام پیچ خورد...امشب می خواستم به خدا التماس کنم که خواب مامانمو ببینم آخه امشب ۱دقیقه بیشتر می تونم ببینمش!می خواستم یلدامو با اون باشم اما انگار باید هندونه شب یلدامو با سی نفری تقسیم کنم اشکال نداره حتما خدا می خواد یادم بندازه این ۱دقیقه اونقدر واسه عمر کوتاهمون مهمه که باید دور هم جمع شیم با یلدا سر کنیم...کاش کرسی داشتم!

دیرررررررررررر شده همه کارام مونده...................

قدر انارایی که بدست مادرتون امشب دون شده رو خوب بدونین دستشونو ببوسین ۱دقیقه بیشتر نگاشون کنین به خداااا فرصت نیست!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 6:24 PM  توسط تیله  | 

چند نفس بیشتر نیست که از صدایش خداحافظی کردم...یه دوست...سالهای خیلی نزدیک کودکی شاید ۶سال و کمی مانده به ۷ از بودنمان می گذرد...اما این سالهای خیلی نزدیک برای ذهن فرتوت و پوشالی من خیلی خیلی دور شناسایی می شود و برای آن دوست به نزدیکی هوا در گلویش!

همیشه اول بود و من همیشه بعد از او ...حتی یک روز خیال رقابت به سرم نزد و هیچکس یک بار من را با او مقایسه نکرد...کاری بود باهم شروع می کردیم و من ۱۰بار غر می زدم و ۱۰۰ بار شرط می گذاشتم و ۱۰۰۰ بار لج می کردم و ۱۰۰۰۰ بار جا می زدم و در خیال خود انجامش می دادم و او فقط ۱بار فکر می کرد و کار را تمام!

این سالها گذشت و من هنوز همان مغزبادامی هستم و او همان پیگیر...نگاهش به زندگی از خود زندگی هم به من دورتر است و ناامیدی من به خودم از مرگ به من نزدیک تر!

بازهم احساس رقابت ندارم...شاید اگر کمی و فقط کمی حسود بودم...می توانستم کوچک شده او باشم...لعنت به من و لعنت به این همه بی خیالی!

به اندازه تمام کودکی ام می دانم که او موفق است...و به اندازه تمام کودکی هایش می دانم اگر یک دوست داشتم فقط او بوده و چه دورم این سالها از او و چه دوست مانده او هنوز!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 10:4 PM  توسط تیله  | 

بعضیا میگن نیسی!کم می بینیمت!کجایی!؟!راستش خودمم نمی دونم کجام!این روزا همه چی انگار هی پیچ می ره!نمی دونم حالم خوبه یا گندم.انگار هیچ چیز منو راضی نمی کنه و یه چیزاییم خب چرا!اما این یکی رو می دونم که خیلی سر درگمم.چند وقته فهمیدم یکی هست که خیلی دوسش دارم از اون (چقد جالب چقد جالب همین الان الان که اینو داشتم می نوشتم زنگید!!!!فک کن)عشقااا که باید یواشکی بمونن باید از دور وایسیو نگاش کنی باید همیشه باهات حرف بزنه و تو خیلی بی تفاوت باشی ولی از تو واسه خودتو دلت عروسی بگیری!همممممم...!یکم سخته ولی اونقدر دلیل واسه یواشکی بودنش هست که به خودم یاد دادم فقط نگاش کنم و به هیچ کیه هیچ کی نگم می خوامش!

چند وقته که یه اتفاق عجیب دیگه هم افتاده و اینه که من می خوابم!یعنی خیلی می خوابم.تو ۳سال گذشته من بلا استثنا از ۳-۴صبح خوابم می برد تا ۶ که می رفتم مدرسه تو روزم اصلا نمی خوابیدم اما امسال از ۲مهر ۱۰ شب می خوابم ۶پامیشم غروبم هی خوابم میگیره!و واقعا این مسئله منو عصبی می کنه...!

یه اتفاق دیگه هم هست اینکه من ۲سال اول دبیرستان ۲زار درس نخوندم و امسال به یه دلایلی مجبور شدم بخونم همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه ۲باره افتادم رو نخوندن...هیچ کاریم نمی کنماااا نه سینما می رم نه خرید می رم نه کاخ می رم با پانیذ نه اصلا دیگه پانیذ میاد اینجا نه من جایی می رم نه پیانو می زنم نه فیلم می بینم نه موزیک می گوشم نه کتاب می خونم نه ۳شنبه شبا دور دور می کنیم با نینا هیچی اما بازم درس نمی خونم یه جورایی مثه افسرده ها فقط یه گوشه می شینم و با خودم فک می زنم!خیلی بده می دونم...باید خودمو جمع و جور کنم خیلی وقت ندارم!

سیمین دانشور تو یکی از نامه هاش به جلال می گه امروزم به تنبلی گذشت ۱۰ صبح بیدار شدم و...من فک کنم یه عمرم داره به تنبلی می گذره! حسابی کلافم...

انگار دیگه واسه وبلاگمم دارم تنبلی می کنم ولی نه واقعا نت نداشتم الانم که دارم اینارو منویسم یه ربع که نتم به راه شده.خیلی حیف شد که این چند وقته نتونستم بیام چون خیلی حرفا داشتم می خواستم از منوچهر نوذری بنویسم که ۱۶ آذر با ما خداحافظی کرد می خواستم از فیلم حس پنهان و بازی حامد که یه تابستونم با اون گذشت بنویسم به بهونه اومدن وی سی دیش همینطور از فیلم دستهای خالی که خیلی دوسش داشتم مخصوصا جایی که خسرو شکیبایی داره از موهای بلندشو خان جون تعریف می کنه می خواستم از تئاتر کرگدن یونسکو بگم که این روزا بدست فرهاد آئیش داره اجرا می شه و من بدبختانه هنوز نرفتم بیبنم!می خواستم از نمایشگاه رضا کیانیان بگم که دیدن عکسهای فوق العادش و فوق العاده تر از اون خودش خیلی خیلی خوب بود برام!

و ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰تا چیز خوب دیگه که فرصت نشد باهاشون آذر ماه و بگذرونیم.

از اینایی که گفتم فرصتی شد می نویسم شما ام از خودتون یه خبری بدین خیلی وقته بی خبر موندم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 5:53 PM  توسط تیله  | 

سلاااااااام!

داستان این گیس بریده اینه که یه ۲ماه و نیمی موهاشو بافته بود و دیگه مدرسه دید داره پررو می شه دستور قطعی داد که بره و گیساشو ببره و حالا تو این اوضاع خونشونم باید عوض می کردن و همه چیه خونه حل شد و فقط یه جای کار می لنگید اووونم این بود که این گیس بریده می خواست همه چیه همه چیه اتاقشو عوض کنه و هنوز نتونسته چیزی که می خواد و انتخاب کنه و حالا حالاها ول معطل و تصمیم گرفت یه کار مفید بکنه و رفت موهاشو کوتاه کرد و کلی شبیه گوجه فرنگی شد!

خب این داستان این چند وقت من بود و الانم شبونه و دزدکی طی یه عملیات انتحاری اومدم خونه قبلی(چون کامپیوترجانم این جاست)تا این خبرارو واستون بنویسم اگرم کامنتارو جواب نمی دم واسه اینه که فعلا دسترسیم در حد همین عملیاتا بیشتر نیس!

ادامه ندارد اما یه پست perfect به همراه  دارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 9:43 PM  توسط تیله  | 

سلام دوستام!نبودم کلی اتفاق افتاد واسم گیسامو بریدن اتاقمو ازم گرفتن شبا جایی واسه خواب ندارم!!!!اینجاام که هیچکی حالمو نپرسیده!!!!!!!!

ادامه دارد...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 4:12 PM  توسط تیله  | 

دلم براشون تنگ شده واسه بوده و نبوده شون!بیشتر واسه حسین گلم بعد واسه اسماعیل داور فر که بچگییام  همیشه منو یاد شوهرعمم مینداخت.کاش فقط یه بار دیگه از تلوزیون خودمون ببینمشون...کاش!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 5:23 PM  توسط تیله  | 

خسرو جونم،بابایی!

خسروجونم بابایی!کاش لایق بودم کاش اونقدر نزدیک بودم کاش منو می شناختی تا می تونستم عمو خسرو صدات کنم!خسرو جونم بابایی،امروزم اومدم پیشت مثل همه جمعه ها،امروزم مثل همه جمعه هایی که میام سراغ مادرم سراغ توام اومدم.فقط خودت دیدی که با رفتنت چی به سرم اومد!خودت فقط دیدی که وقتی پوریا پسرتو دیدم لاله لال شدم و هرچی خواستم خبر از داغم بهش بدم زبونم نچرخیدو پاهام حرکت نکرد.

خسرو جونم،بابایی!امروزم جمعه بود و منم کنارت اما نمی دونم چرا امروز تنها بودی.هیچوقت این همه تنهایی و کناره سنگت ندیده بودم.امروز حتی منو مسخره کردن وقتی دیدن بالا سرت دارم قرآن می خونم!دلم گرفت وقتی دیدم یکی بلند گفت این دیگه قبر کیه!؟!اما خوشحال شدم وقتی دیدم یه پیرزن اومد کنارم نشست و از تو گفت و وقتی رو سنگت گلاب ریختم زیر لب گفت:به به!

خسرو جونم،بابایی!تا وقتی نفس بکشم میام پیش تو و مادرم.خودت دیگه می دونی،مامان چند تا خونه باهات فاصله داره و قلب من تو دستای بلور اونه!پس گوش بده صدای قلبم و...!

 

(یاد بابک بیاتم جاری باشه امروز اونم تو تمام اصواتی که اطرافش بودن و رهبر همهشون بود،تنها بود.)

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 4:34 PM  توسط تیله  | 

۱۳۷۰-هفتادیها!این هفتادیها همه یه جور عذابی می کشن,یه کلفت همه گیر-یه سکته تو حرفاشون و خلاصه این هفتادیها خیلی مورد خودکم بینی یا بزرگ بینی شدن.این چیزایی که داره رو ورق می اد و ۷,۸ دقیقه پیش بلند تو خونه تکرار کردم و با زبون دومم در موردش نظر دادمو کلی بحث کردم.گفتم که این هفتادیها مشکلات دارن یه جورایی گمن,زبون دومم گفت:چرا فکر می کنی نیستن؟گمن؟دهه هفتاد مثه همه دهه های دیگس خب,چه فرقی داره؟همه ما یه پنجره داریم دهه هفتادم با همه همه سالهاش مثه یه پنجره می مونه دیگه,پنجره که هست ما هم کلی چیز پشتش می بینیم.دیگه معنی نداره بگی دیده نمی شه!من یعنی زبون اولم گفت:دقیقا-دهه هفتاد یه پنجره اس ,یه پنجره بزرگ و خیلی بزرگ.اما تعریف من از پنجره با تعریف تو از اون توفیر داره.ببین گفتی از پشت این پنجره خیلی چیزا می بینی خب منم همین و می گم تو و خیلی های دیگه این پنجرهرو دارین,تو خونه,سر کار,زندون,مطب دکتر,ماشین,سوپر مارکت,نونوایی,کتابخونه,رستوران و هر جای دیگه,اما فقط دارینش ولی نمی بینینش.شما مبینین اما پشت اونو و جلوی اونو.از اسمون بگیر بیا رو کوه-درخت-باد-نور-پرنده-گل-زمین حتی غبار بعد بیا جلو دیوار-سنگ-میز-صندلی-تخت خوابت-لیوان چای-رفیقات-خونوادت-خودتون,همه رو دیدین از پنجره ولی خود پنجره رو ندیدین.این همه حرف من و هم سن و سالامه.پنجره یه میانس یه واسطه یه راه واسه دیدن و رسیدن.هوا ازش میاد اما تشکری ازش نمی شه,این همه سردرگمی منه.اینا الان حرف و بی طاقتی ماست,ده سال دیگه می شه درد مشترک هشتادیها.نکنین,اینطوری نگاه نکنین,خوب ببینین,ما رو هم ببینین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 6:45 PM  توسط تیله  |