|
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!
|
باکره ها عشق را بوییده اند؟
و باکره ها در رخت عشاق صبح را بوسیده اند؟
نمی دانم اما باکره ای بود که می گفت حسرتی دارد حسرتی تلخ-حسرت بار کشیدن بار اسمش را کشیدن و می گفت کوچه ای بود کوچه ای در نزدیکی خانه پدری و آنجا رخت عشاق می فروختند و باکره هرگز به آن کوچه نرفت آنقدر نرفت نرفت نرفت که چهل سال گذشت و همه فراموش کردند دختری تازه گلی باکره است.همه از یاد بردند با کره را.زنگ در خاموش ماند.خفقان از درودیوار اتاق بالا رفت و باکره به چله سنت نشست.آنقدر عقده جمع کرد که دیگر جا برای زیستن نماند.خانه پدری را فروخت باغی بزرگتر خرید تا عقده هایش را جا دهد.در آن باغ آنقدر عقده جمع کرد و آنقدر رویا خواب دید که یک روز صبح یادش رفت باکره است.و صبح بعد که زور رویاهایش او را به پارگی بکارت خواند به باغ دوید اما باغبان هم دست به باکرگی باکره نزد.
باکره باکره ترین باکره دنیا ماند-عقده ها جمع کرد و رویا دید- و دور ماند از عشق و زیستن.
باکره باکره ماند!
+...
صدا می آید،صدای چیدن انگور در دیار عاشقی.من خواب بودم که نشست حبه انگور را روی لبم حس کردم.دیده گشودم،روی تو را دیدم بالای سرم.حبه انگور خوردی،خندیدم،خندیدی،به منم هم انگور دادی،چه شیرین بود حبه از دست تو!باد قطعه ای خوش آهنگ برایمان می نواخت و من رختی نازک به تن داشتم،دستانت را دور من حلقه زدی،گرم شدم،تن تو آفتاب بود و دستانت خوشه سخاوت!
انگور خوردیم تا شب شد.چه خوش است رخ مهتاب در شبهای عاشقی!آن شب دنیا تاریک بود و انعکاس نور ماه فقط پیکر ما را تجلی می داد.انگورها یاقوت به یاقوت دور ما مجلس آرایی می کردند و ما نگاه هم را ترک نمی گفتیم.بلند شدی،دستم را گرفتی.زیر نور ماه رقصیدیم و سنجاقک سودای جنگل را برایمان نواخت.
صبح شد.کنارم خواب بودی.انگورها پلاسیده بودند و ماه رفته بود.باید هجرتی سخت به دیار پدری می کردم تا روز ابد.چه بد است حکم عشق که هرگز معنای وصال نمی فهمد،چه بد است حکم عاشق کشی!
نیست کسی از تو بخواند غزلی،یاد کند عطر تنت.آب در کاسه نور،شمعدانی های ایوان خیال پژمردند،آب رفت به آسمان(دیار باقی آدمها)و نور پر کشید از خاطره باغ.فانوس شکست،رویاها کوچ بردند به درک و سر طاقچه مهر جانماز شکسته است و خون آبه انار است که رد پای حوض را سرخ کرده و ماهی ها بدست گربه سیاه ربوده شدند.دار قالی به چنگ موریانه ها افتاده و عکس ما ترک برداشته و دود گرفته و تار شده.سالهاست که در این خانه به روی گل تو وا نشده و پشت عمارت نعش مرا زیر خاک می جوند جانوران،تو کجایی که نبودنت جنایت وار است.تو کجایی؟کجا!؟!

خانه تنهاست سوسوی چراغ ,بخار یک سیب زمینی نه چندان خوش طمع ,نانها بهت زده از خشکی,موسیقی متن یک سریال تاریخی.کفشهای خاکخورده از هفته ها پیش, به انتظار باران چتر سالها بسته کنار بارانی از رخ افتاده که دیگر به تنش زیبا نیست.چمدانش در چنگ موریانه ها بالای بالاترین کمد خانه,ملافهای بوی تن گرفته به انتظار دستهای ظریفی که نظم اب را و نم بند رخت را به انها اهدا کند.گلها بی رمق اب از خاطراشان رفته وبوی عطرشان به بوی گندی حاصل شده.رنگ زرده رد پای اب بر لیوانهای ترک خورده.سرمای بی اندازه پنجره ها,پرده های خاکستری که قبل به عروس بودند.سوسکها در چاه حمامشان جشن حمامی گرفتند و مورچه ها تکهای نان,قند و خوراکیهایی که به هیچ نمیخواهی با ولع به پشت دارند.و تنها البومها هر روز ورق میخورند.مداد هر روز و هر لحظه جنبش می کند و ورق به یک پلک زدن سیاه می شود.اما هفته ایست اینها هم مرده اند خانه تنهاست صاحبش نیز مرده است!