تبليغاتX
زرشک پلو با کچاب
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!

نویسنده این داستانی که براتون گذاشتم کسی هست که اگه من با کتاباش آشنا نمی شدم مطمئنم تا آخر عمرم بوی گند می گرفتم و این رو باور دارم تمام رشدم رو با کتابای این مرد این بزرگ کامل کردم!

 "گرداب" یکی از داستانهای کوتاه صادق هدایت در کتاب ...۳قطره خون... هست که سال ۸۶ هم فیلمی به همین نام به کارگردانی حسن هدایت ساخته شد اما با کمی تغییر.

ارزش این داستان و تمام داستانهای دیگه هدایت خیلی بیشتر از اینه که من اینجا بریزم رو دایره اما من رسالتی رو در خودم و همه خواننده های کتاباش می بینم که با خوندن یک نفر بیشتر و رشد بهتر اون فرد ما به اون رسالت رسیدیم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 4:2 PM  توسط تیله  | 

شب است

شبی آرام و باران خورده و تاريک

کنار شهر بی غم، خفته غمگين کلبه ای مهجور

فغان های سگی ولگرد می آيد به گوش از دور،

به کرداری که گويی مي شود نزديک

درون کومه ای کز سقف پيرش می تراود گاه و بيگه قطره هايی زرد،

زنی با کودکش خوابيده در آرامشی دلخواه

دود بر چهره او گاه لبخندی،

که گويد داستان از باغ رويای خوش آيندی

نشسته شوهرش بيدار، می گوید به خود در ساکت پر درد:

-       «گذشت امروز؛ فردا را چه بايد کرد؟»

کنار دخمه غمگين،

سگی با استخوانی خشک سرگرم است.

دو عابر در سکوت کوچه می گويند و می خندند؛

دل و سرشان به می ، يا گرمی انگيزی دگرگرم است.

شب است

شبی بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديک

نمي گريد در دخمه سقف پير

وليکن چون شکست استخوانی خشک

به دندان سگی بيمار و از جان سير!

زنی در خواب مي گريد

نشسته شوهرش بيدار

خيالش خسته، چشمش تار

مهدی اخوان ثالث

(تقدیم به زهره قدیانی که خیلی مدیونشم!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 9:50 PM  توسط تیله  | 

 

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره ، در هر حجره چندين مرد در زنجير...

از اين زنجيريان ، يک تن ، زن اش را در تب تاريک بهتانی به ضرب دشنه يی کشته است.

از اين مردان ، يکی در ظهر تابستان سوزان ، نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است.

از اينان ، چند کس در خلوت يک روز باران ريز بر راه رباخواری نشسته اند

کسانی در کسوت کوچه از ديوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی نيم شب ، در گورهای تازه ، دندان طلای مرده گان را می شکسته اند.

من اما هيچ کس را در شبی تاريک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام

من اما نيمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ...

در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست می دارند.

در اين زنجيريان هستند مرداني که در رويای شان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر ميکشد فرياد.

من اما ، در زنان چيزی نمي يابم - گر آن همزاد را روزی نيابم ناگهان ، خاموش – من اما ، در دل کهسار روياهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف های بيابانی که مي رويند و مي پوسند و مي خشکند و ميريزند ، با چيزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادی ، هم چو یادی دور و لغزان ، مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم اين است!

جرم اين است!

                                                                                                                   احمد شاملو
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 1:54 AM  توسط تیله  | 

حسین پناهی عزیز

من زندگي را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم!

دين را دوست دارم

ولی از کشيش ها مي ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها مي ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها مي ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی از آئينه می ترسم!

سلام از دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم پس هستم

اين چنين مي گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار مي ترسم!

                                         حسين پناهی
+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 10:58 PM  توسط تیله  |