تبليغاتX
زرشک پلو با کچاب
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!

امپراطور شگفت انگیزیه ـ برای اجرای عدالت خودش رو هم قربانی می کنه-باهوش و مقتدره و با همین هوش بیست سال خودش رو یک دیوانه مرغ باز جا می زنه تا به قصاص کشورش و امپراطوری بپردازه.نمایشنامه هم این زیرکی رو پررنگ تر کرده همون جایی که داری قاه قاه می خندی صورتت جمع می شه و به فکر فرو می ری.

+ اگر کار رو ببینین دوتا موجود احمق جذاب(فسفوریدوس و سولفوریدوس) هستن که خیلی می خندوننتون!

 

سیامک صفری!

انقد این مرد و دوووس دارم که هنوز نمی دونم چقد دوووسش دارم.دلم می خواد به همه استخوووناش دست بکشم.دلم می خواد بشونمش رو پاهام-یه وقتایی حتی دلم می خواد بچه ام شه قربون صدقه اش برم بخوابونمش تب کنه و من پاهای باریک خیلی خیلی باریکشو بزارم تو تشت آب و پاشوویش کنم-یه وقتاییم دلم می خواد همین مرد ۴۵ ساله باشه و ساعتها سیگار بکشه و حرف بزنه و من سروپا گوش شم و آخ...صداش!!!کاش دود سیگارش بودم تا می پیچیدم تو گلوش بعد از دهن کوچولوش بیرون میومدم و خال بالای لبشو قلقلک می دادم.بعد می پیچیدم تو فضای خونش-بهش نگاه می کردم می دیدم وقتی خمیازه می کشه چه شکلی می شه کی گشنه اش می شه چای اشو با چی می خوره با خودش حرف می زنه مثه من یا نه با پسرش چه حرفایی می زنه تو خونه جوراب می پوشه یا نه کسی هس شب پیشش بخوابه یا نه-بعدم وقتی می خوابید تا صبح زوووووووووووووول می زدم بش!

+دیشب یه کار فوق العاده ای کرد که فهمیدم بازم بیشتر دوووسش دارم.

سیامک صفری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 11:33 PM  توسط تیله  | 

مرثيه اي براي يك سبك وزن

هدايت هاشمي-افشين هاشمي

من هيچوقت به مفيد بودن اوضاع مزخرف كشورم فكر نكرده بودم.اينكه وجود آدم ...ي مثل م.احمدي نژاد يا ...اي  يا ... بتونه منو از ته دل بخندونه-آدم باهوشي مثل ايوب آقاخاني رو وادار كنه تا اين نمايشنامه  رو بنويسه و كارگرداني كنه!يكبار ديگه اسم نمايش رو بلند بخونين و اگه بروشورش رو دارين به هاله نوردور سر مرد نقاشي شده روي اون نگاه كنين.

مفرح ترين مرثيه اي كه مي شه شنيد همين نمايش هست.داستان همين دوماهي كه گذشت.از مناظره هاي عجايبشون تا شكنجه هاشون و نعره هاي بي وقفه -تا اعترافات كزايي و دروغ هاي تكراري!

 

+خواهش مي كنم اين كارو ببنين.

++تئاتر شهر-سالن سايه-20:15

بازيگران:نگار عابدي-هدايت هاشمي-افشين هاشمي-خسرو احمدي

نويسنده و كارگردان:ايوب آقاخاني

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 خشكسالي و دروغ

علي سرابي-آيدا كيخاني

روابط زنان و مردان-روابطي كه از روز اول آفرينش تا به امروز دست نخورده و يك دست است.داستاني طي نمايش گفته مي شه از يه خرگوش كه مي خواد از خونشون بره اما هر بهونه اي كه مياره هر راه فراري كه پيدا مي كنه مادرش دستشو مي خونه و پا به پاش مي ره تا اينكه خرگوش كوچولو اصلا قيد رفتن و مي زنه و مي گه بهتره پيش مامانم بمونم و مامانش بهش مي گه:خب حالا بيا اين هويج رو بخور!

اين موندن و مثل هميشه هويج خوردن داستان ما آدماس.روابط تعريف شده اي كه تا بوده همين بوده.چراهايي كه مردها دارن و چراهايي كه زنها دارن.تنها كاريم كه بايد بكنيم اينه که بمونيم و هويجمون رو بخوريم.اينكه ما قبول كنيم با تمام چراها -زن براي مرده و مرد براي زن.نه زنها عوض مي شن و نه مردها-پس فقط بايد هويج مون رو بخوريم!

+نمايش تاثيرگذار و رووني بود.طنز يكدست و به جايي داشت.اشاره هاي زيركانه اي كه به اوضاع سياسي كشورهم شده بود عالي بود!!!بدون محدودیت سنی نمایشی که برای همه ملموسه!

++تئاتر شهر-سالن چهارسو-20:30

بازيگران:مهدي پاكدل-علي سرابي-آيدا كيخاني

كارگردان:محمد يعقوبي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 9:0 AM  توسط تیله  | 

Image and video hosting by TinyPic

 سرزیمینیست آشنا عشق می فهمند پرنده می فهمند رقص می فهمند دست به هم می دهند و سرزمینشان را با فریادهای بی شمار و با پایکوبی های همزمان به رخ می کشند دل می بندند کودکان در این شهر آرامند خوشحالند همه با هم از بودن می خندند از بودن می رقصند اما هوا رعد می زند فریادها بالا می گیرد و صدای ترس گوش مارا پر می کند کودک نمی فهمد باز کودک می ماند سایه ها حجیم می شوند اصوات خوفناک می شوند و تصاویری که از پروژکتور پخش می شود دل آشوبمان می کند همهمه رخنه می کند بر تن و جانمان و غریبه به این سرزمین دخول می کند!او زن است زنی بلند قامت با لباسهایی از حریر سیاه...می آید چه بیمناک می آید کودک هنوز کودک است و او هنوز غریبه!لا لا لایی لا لا لایی لا لا لایی...کودک مسخ می شود سر می خورد به عالم ترس و به عالم شیاطین می رود جایی که سرزمین او نیست اما هنوز می خواند لا لا لایی لا لا لایی!آه چه سوزناک می خواند و چه سوزناک شکار می شود!همهمه سر می گیرد ترس بر جان شهر رعشه کنان می تازد می تازد می تازد و می رسد به قلب ما اصوات هولناک ترس را چند برابر می کند مردم ستیز می کنند و غریبه وحشی گری!اما در همین جنگ تن به تن است که غریبه مردی از آن سرزمین را می بیند فقط یک دم به خدا فقط یک دم نگاه این دو با هم گره می خورد آه که تمام ترس از جانمان سر می خورد می رود به دیار ابدی این عشق است که در تن و جان غریبه شعله می کشد گویی هرگز نجنگیده و هرگز بوی شیطان نمی داده حسرتی که از عشق به خود می گیرد ناباورانه تماشاچیان را می سوزاند یک دم همه چیز فراموش می شود که دوباره اصوات می آیند مردم چاره می جویند و دوباره غریبه به جنگ می آید اما به جنگ عشق زنی را می بیند که از آن سرزمینست و بوی رغیب را خوب می فهمد غریبه مردی را می خواهد که از تبار خود خواهان دارد دست به کار می شود رغیب را از میان بر می دارد اما مردم هنوز چاره می جویند در این میان دختریست که سوز نگاهش قلبمان را خنجر می کشد ترس در چهر ه اش ما را به تواناییش اطمینان می دهد غریبه فریاد می زند و رغیب را دک می کند عشق هنوز در او مانده با تمام خشم ها و با تمام ترس ها اما عشق در این نمایش حرف اول را می زند نوبت به مردش می رسد!نمی دانیم جنگ است یا عشق بازی سایه ها هم را به آغوش می کشند اما مرد و غریبه می جنگند(وقتی غریبه قدرتش را به رخ می کشد سایه مرد زیر سایه او کوچک می شود زیباییش را کاش می دیدید) ای کاش تمام جنگهای دنیا با عشق بود وقتی رخ به رخ نزدیک می کنند وقتی دست هم را در هوا می رقصانند تا به هم بخورد وقتی لبهایشان به موازات هم باز می شود عشق در ما هم رخنه می کند موسیقی از قوی ترین عناصر لحظه هاییست که می بینیم جنگ و صلحی میان این دو جاریست که دل و دین مارا برده سایه ها هم در این نمایش با ما حرف می زنند!هم را ترک می کنند تا دوباره مردم شهر به یاد هم بیاورند که با هم هستند و می مانند دوباره رقص از سر می گیرند شاید ۶بار پا کوبیدند و سر چرخاندند و به زمین غلط خوردند اما یک بار چیزی عوض نشد انگار این گروه سالهای سال است که با هم می رقصند!!!دستهایشان پروانه می شوند و نوای موسیقی زیباییش را دوچندان می کند شاید این پروانه ها از عشق غریبه برایمان می گویند!غریبه طاقت ندارد من به این صحنه قبطه می خورم غریبه دست به سینه می کوبد وقتی مرد از او دور می شود و عشقش را پس می زند دست به سینه می کوبد می کوبد می کوبد واااای که عشق در سینه های زن پاره پاره می شود چه دردناک می کوبی غریبه چه دردناک!مرد از سرزمینیست که بوی غریبه آن را تباه می کند پس دست از عشق او می کشد خود را در تورهای سپید به فراموشی می سپارد و غریبه در دستان مردم شهر جان می دهد و خود را به  زمین می کوبد عشق در او جاویدان می شود و او می میرد!

Image and video hosting by TinyPic

 

+تا دوشنبه وقت دارین از دیدن این نمایش به افتخار برسین چرا اینقدر بزرگش می کنم چون بزرگ هست اگر خودتون ببینید می فهمید یعنی از این همه احترام به تماشاچی لذت می برین وقتی یه بازیگر از همه وجودش برای لذت بردن تو استفاده کنه اونجاست که افتخار می کنی!جایی مخملباف گفت:هنرمند کسی هست که تو همون لحظه  که احساسات و عواطفش رو می خره می فروشه!افراد این گروه از فیزیکشون تا روانشون رو به ما دادن تا از هر نظر احساس لذت رو بفهمیم!

++نمایش " بخوان" کاری از عاطفه تهرانی در تالار سایه

+++یاد "پیمان ابدی" عزیز هم سبز!خوب بخوابی بلند قامت خوب...

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 6:42 PM  توسط تیله  | 

مژده شمسایی

دستامو به هم فشار می دم و گاهی مشت می کنم و می کوبونم به دسته سیاه صندلی.قلبمو می بینم که با هر ضربه موزیک غلت می خوره و می چرخه دوره قفسه سینه ام و پرت می شه رو خونی که زیرش جمع شده و گاهی منقبض می شه و خونش می چکه رو گونه هام!نمی دونم این خون از ضربه های بی وقفه موزیک پاشیده شده یا بی عدالتی!اما وقتی صدای چکامه چمانی به گوشم می رسه یا پاهای زنانه و باریکش رو تو جورابای خاکستری و کفشهای ساده اش می بینم که از پله های خونش بالا می رن و  نجات شکوندی رو تو بارونی استخونی و بلندش که اون رو بلندقامت تر از اونی که هست نشون می ده و موهای جوگندمی و معصومیت چشماشو می بینم قلبم آروم می گیره و برای چند نفس یادم می ره داره چی به سر مانی اورنگ و پرند پایا میاد.اما دوباره  موزیک ضربه هاشو می زنه و زندگی سیاه نجات و اورنگ-پرند و چمانه باهم گره می خوره و دستم پابه پای چمانه درد می گیره و صدای انگشتاش که بهم فشار می ده و رگهاش که بیرون می زنه دردم و بیشتر و همزمان با اون لذتم رو از دیدن بازی شمسایی بیشتروبیشتر می کنه.صحنه ای که نجات و چمانه زیر بارون به طرف ایستگاه اتوبوس می رن دلم رو می بره و صحنه ای که شایان شبرخ به اون ایستگاه می رسه دلم رو آشوب می کنه و مجبورم می کنه پاکتی رو جلوی دهنم بگیرم تا لباسام کثیف نشن!مخصوصا وقتی لباسهای چکامه یا پرند رو می بینم بیشتر دقت می کنم لباسام کثیف نشن چون لباسهاش به دلم می شینه و اون رو برام محترم تر از اونچه که هست می کنه.خامه دوزی پیراهنی که زیر ژاکت مشکیش پوشیده توجهم رو جلب می کنه جوری که یادم میره به معمای زندگیش فکر کنم و دوباره ترس و اضطرابی که تو چشم هاش هست منو به اون برمی گردونه.به دردشون خو گرفتم اما نیرم نیستانی رو چه کنم!؟!وقتی خنده های عصبیش شنیده می شه و فریادهاش از این همه بی عدالتی وقتی پایبند به جایی می شه که مال اون نیست مال دنیای اون نیست با درد اون چه کنم و چطور باهاش خو بگیرم!این بار اگر ضربه های موسیقی هم سراغم نیان قلبم می چرخه و به استخووونای قفسه سینه ام خودش رو می کوبه وقتی تکین کج و کوله رو رو صندلی کارگردانی  خاطره محبوب یا همون عمو-خاله-دایی-عمه زاده  رو جای پرند پایا  و شایان شبرخ رو جای مانی اورنگ می بینه!چیلیک چیلیک عکس می گیرن نمی دونم عکسا از علاقه اس یا پی بردن به رابطه پایا و اورنگ و دامنه زدن به حواشی اونها!فلشااا اعصابم رو خورد می کنه و بیشتر دیدن فشفشه های روشن دست بازیگرنماهای فیلم ناکام نیستانی که بدست تکین کج و کوله در قاب تکراری عروسی و چواغونی و شیش و هشتی ساخته شد و این فکر که روزی اونچه که باید ساخته می شدو نذاشتن ساخته بشه من رو سرحال میاره.اما وقتی به خودم میام و می بینم ساعت ۸ شب اردیبهشت ماه هست و چندخیابون اون طرفتر اخراجی ها همزمان با این فیلم اکران می شه و بیشتر از این فروش می کنه دوباره حالم بد می شه و دولتشاهی رو می بینم که نجات رو دلداری می ده و می گه نمی دونه درد ما چیه!؟!و من عکس نصفه و نیمه شریفی نیا رو می بینم اون پشت و با خودم می گم درد این سینما و درد این فرهنگ واقعا چیه!؟!و دوباره احساسی از شعف در من رشد می کنه و چهره بیضایی میاد جلوی چشمام و شکر می کنم با همه بی عدالتی ها هنوز هست تا بسازه حتی اگه بکوبنش و حتی اگه فیلمی از ده نمکی همزمان با فیلمهاش اکران بشه!اما این شعف در من کامل نمی شه  وقتی یاد ۱۰سال سابقه اجرا در تئاتر اورنگ میوفتم و اینکه بهش گفتن تازه کار و یاد نشریاتی که شب می خوابیدن و رویای پول می دیدند و صبح برای ملت کابوس  می نوشتند کابوس بی فرهنگی و خودکشی حرفه ای!!!

+قبلا هم از این فیلم نوشته بودم اما اگه یه پست کامل ازش اینجا نمی ذاشتم قلبم بهم فحش می داد!

++"وقتی همه خوابیم" رو ببینید و لذت ببرین از تک تک لحظه ها و عناصرش.ببینید و خودتون با دیدنش انتخاب کنید که چی براتون ساخته شه ــــــ البته اگه نمی خواین براتون اخراجی ها ساخته شه!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 1:0 AM  توسط تیله  | 

آغا محمدخان قاجار(سیامک صفری)

 

بی خواب نیستم و حتی خوابمم میاد-۲:۳۰ صبحه-چشمام می سوزه و تو سرم یه مشت کرم وول می خورن.آخ چقدر بدنم درد می کنه.انگار ۳۰ ساله نخوابیدم[اصلا مگه چند سال خوابیدم که ۳۰سالشو بیدار موندم؟]بی خیال!این چرت و پرتایی که می گم واسه ۳لیتر خون رفته و استرسیه که داشتم!خاله تو اتاقش خوابیده-خودمو زیر پتوی بزرگ بابا جمع کردم و به چاییم نگا می کنم.دستم می ره طرف ماگم که صدای آغا محمد خان و می شنوم.سرمو بالا کردم-واستاده ته سالن کنار شومینه.قدوقامت باریک و بلند با دوتا پای قلمی که تو پوتینای بزرگ و سیاهشن.انگشتش به سمت تابلوی بالا سرمه.دختری ترکمن که تو دشتهای شقایق و آلاله می رقصه.آروم آروم خودشو جمع می کنه و تا می زنه-دستاشو دور تنش حلقه می زنه و سر می خوره رو زمین-رو دوتا پاش نشسته-این بدن نحیف و استخونیش-آخ آغا محمد خان!

صدای خنده عمه از اتاق پشتی میاد.فقط صدای خنده؟در باز می شه و اندام عمه تو ملافه بزرگ و سفیدی گم شده.مستانه به اتاقش برمی گرده و آغا محمد خان دستشو به جای نداشته و ناقصش می کشه و صدای گریه اش...در حسرت این خنده هاومستی های شبانه خوابش می بره.چاییم سرد شده-ساعت می دوه تا به ۳ برسه.پتو رو کنار می زنم.انگار یکی  کوبید به پشتم.یه قطره خون کنار پام کف کاشی می ریزه-سرمو برمی گردونم طرف وان.یاد برادراش میوفتم-یاد مرگشون-قتلشون.

من تاریخو پس می زنم ولی چاره ای نیست جز شنیدن و کمی باور کردن.پس زدنم از ناپاکیشه.من شکاک نیستم ولی به هیچ کس و هیچ چیزم اطمینان ندارم.من از کجا مطمئن شم که آغا محمدخان اونقدر خنگ بود یا غرق عقده های درونیش که یه تاج ساخت به بزرگی فیل یا از کجا بدونم وقتی چشمای لطفعلی خان  زندو درآورد اون نعره زدو مرد شاید به قول خاله چون مرد مبارزی بود حتی آهم نکشیدو تو سکوت چشماشو دید که رفتن یا از کجا بدونم عمه اش همبستر وکیل الرعیا بوده یا نه؟هیچ حکومتی تاریخو پاک تحویل ما نمی ده و شاید چاره ای جز شنیدن و فقط شنیدن نباشه!

سیفونو می کشم و میام بیرون-دیوارای بلند و کاشی های سفید-شاه قاجار روبروم واستاده اما انگار بوی مرگ میاد-بوی خون-بوی تعفن.آغا محمد خان وسط یه مرده شور خونه!این تصویری بود که من می دیدم-دیوارای بلند و پرده های سفید-صورت سفیدو بی موی آغا محمدخان-انگار خمیر نون تافتونو پهن کرده بودن رو کله اش.یه کم چرب-کلی رنگ پریده و خالی از نفرت.من آغا محمد و پر از حسرت دیدم تا نفرت!

چه یخ بود اونجا.این همه بی رمقی-سردی-فضای سالن پراز عقده های آغامحمدخان بود.شاید اون دیوارای بلند دیوار اسارتش بود که همه عمر توش سوخت و فقط وقتی آروم می گرفت که بزرگترین شکارچی روباه می شدو جمعی دیگرو به جمع اخته های دنیا اضافه می کرد.کتری رو روشن کردم-پرده رو کنار زده ام دوتا گربه زیر چراغ برق...رومو برگردوندم-روباه بیچاره زنگوله به گردن اشک می ریخت-دیگه نه نر بود و نه بوی ماده هارو می فهمید-زنگوله رو باز کردم مثل برق و باد رفت به دنبال غریضش.زنگوله رو نگاه کردم-چندتا شکار دیگه آغا محمدخان؟چندتا؟نمی دونم چرا از این روباهها انتقام نامردیتو می گیری!کاش قبل از اینا ماده ببری که تورو اخته کرد شکار می کردی-عمه ای که خیلی راحتتر از اونی که باید مرد.

ماگمو چسبوندم به دلم-از بس که داغه!از پشتم صدای شمشیراشون میاد-بوی توطئه همه جارو خونی کرده-برادرکشی اپیدمی شده و تا برسم به کاناپه نعش مرتضی قلی و جعفر قلی و برادرای دیگه اس که بهم زل زدن- مرگ و خیانت خود آقامحمد خانم ترسونده-نعره هاشو می شنوم که شکوه می کنه از بی برادری از این همه ترس از خیانت و آرزوی یک روز اعتماد داشتن به دنیا.

دیگه هیچ نعشی نمونده تا هیبت و دوتا دله دزد دیگه ببرن مرده شور خونه و اون دختر ترکمن که روزی با روسری نارنجی زلفی با آغا محمدخان گره زده بود و آب و جاری می کرد زیر درختها اسم و جرمشونو ثبت کنه.فقط صدای گریه های ترگل و خواهر بیوه اش شنیده می شه و شکوه های آغامحمدخان-از اینکه چرا نتونست با زنی مهربان باشه و تعنه هاش به ترگل که فقط از غم بی مردی شیون می کنه و هیچ چیز دیگه ای آزرده اش نکرده-شاید تنها غم آغامحمدخانم همین بی تکلیفی بود-نیمی مرد و نیمی ناتوان!

صدای تیر منو از کاناپه بلند می کنه -نعش دراز و باریکش می ره به تاریکیها و  صدای قلمه کاتب که از حکومت باباخان می نویسه همه جارو پر کرده... 

+شکار روباه-تالار وحدت-۲۳بهمن تا ۲۵ اسفند

++اگه آغا محمدخان سیامک صفری بود حاضر بودم چشمامو دربیاره ولی یک روز تو تهرانی که اون حکومت می کرد زندگی کنم-یه لاغر دوستداشتنی که هیچوقته هیچوقت اون راه رفتن تاتی تاتیشو یادم نمی ره با اون انگشتای استخونیش که حکم همه رو با تکون دادن همونا صادر می کرد-دوسششش دارم ...

+++مرتضی قلی(افشین هاشمی)وقتی مرد دیگه طاقت نمایشو نداشتم و حرفای ترگل خسته ام کرد از حول اینکه نکنه الان بره و تیله هام غصه بخورن...ولی نه خودم غصه خوردم و نه تیله هام!!!

++++من واقعا راضی بودم از موسیقی انگار ساخته شده بود واسه همون قدوقامت بی روح آغامحمدخان و سرگذشت پراز تحقیر و نفرتش-خیلی خوب بود.

+++++من صحنه آخر آخر نمایشو که سهیلا رضوی می چرخید دور خودشو آغامحمدخانو صدا می کرد خیلی دوس داشتم.

++++++++وااااای دلم واسه راه رفتن آغا محمدخان و صدای گرفتش و خنده های ترسناک و مسخره اش تنگ می شه-می دونم....

 

آغامحمد خان قاجار(سیامک صفری)

 آرزو چیزیه که می خوایش ولی نمتونی بش برسی! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 12:7 PM  توسط تیله  | 

The WReSTLeR

 The WReSLeR

رندی جم!یه مرد مو طلایی و قوی یه گنده لات آمریکایی که بعد از بیست سال بت مردم بودن بعد از بیست سال نمایش خون و عرق حالا تنهاس و تنها!اونقدر تنها که وقتی سکته می کنه و بستری می شه هیچ کس نیست تا تو بیمارستان پیشش بمونه یا وقتی صاحبخونه اش کلید خونه اشو عوض می کنه و راش نمی ده چون پول کرایه نداره تا بهش بده فقط ماشینش و داره تا شب و توش بگذرونه!رندی وقتی می فهمه قلبش دیگه طاقت نمایشهای روی رینگو نداره و دیگه نمی تونه رو طناب راه بره و هیکل بزرگشو بندازه رو رقیباش به خودش میادو می بینه این بیرون هیچکس منتظرش نیست حتی دخترش که اونو یه عوضی می دونه و حتی  پم (Marisa Tomei)که شبها تو کلوپا فقط استریپ تیس می کنه هم نمی خواد با اون باشه!

رندی خودشو بازنشسته می بینه و مجبور می شه تا تو یه فروشگاه کار کنه...رندیه معروف می شه یه فروشنده که باید روزی ۳کیلو سالاد سیب زمینی و نیم کیلو گوشت دودی بفروشه...

اما حماقتای رندی تمومی نداره و درست شبی که دخترش دوباره اونو قبول می کنه و می ره تو رستورانی که با هم قرارشو از قبل گذاشتن رندی با یه دختر عوضی کوکائین می کشه و شب پیشش می مونه...

رندیه از همه جا رونده می فهمه جایی بین آدمای شهر نداره و جاش فقط تو رینگ کشتیه...حرفای دکترو فراموش می کنه و دوباره می ره باشگاه و با رقیب بیست سال پیپش"آیت الله" کشتی می گیره...رندی فقط وقتی نمایش میداد رندی بود نه وقتی که با پم آبجو می خورد و GunS'N RoSeS می خوند نه وقتی می خواست یه پدر مهربون باشه نه وقتی گوشت و سالاد می فروخت و نه حتی وقتی با کشتی گیرای لت و پاره قدیمی تو باشگاه به طرف داراش تی شرتاشو می فروخت و امضا می داد...اون فقط وقتی کشتی می گرفت رندی بود...رندی جم...

 

+بازی رندی (MiCkey rourke) عالی بود و به نظر من خیلی خیلی امکان بردن اسکار امسال براش هست و بی خود نبود تو گلدن گلپ وقتی رفت جایزه اشو بگبره همه براش بلند شدن.همه چیز نشون می داد چطور خودشو برای این نقش آماده کرده!

++اولین چیز جالب فیلم دیدن (sacha baron cohen) بود با یه استایل کاملا متفاوت اما همون خنده های احمقانه که منو یاد سفرش به آمریکا و کل کلاش با عزیمت مینداخت و از دیدنش تو این فیلم کلی خندیدم.هیکلشم کلی باعث تعجبم شد!این همون BoRaT لاغرو پیزوریه پشمالوه که وقتی مایوی فسفریشو می پوشید حالم بهم می خورد!؟!به هر حال حضورش جالب بود.

+++چندتا حقیقت بزرگ و این فیلم نشون داد که من خیلی دوسش داشتم یک اینکه همه این آدمای لات و عوضی که فقط کری می خونن واسه همو شلوغ می کنن رو رینگ و یه مشت آدم هم دیوانه دست بچه هاشونم حتی می گیرن و می رن اونجا واسه اینا سوت می کشن هیچ کاری نمی کنن و واقعا هیچی نیستن!بعد حالا ایرانیای بدبخت تازه گیر این گندها افتادن و می شینن تو gem tv کشتی کج نگاه می کنن!دو اینکه یه آدم هرچقدم عوضی باشه و اشتباه کرده باشه اما باز حق زندگی داره و می تونه هراحساسی رو داشته باشه حتی احساس در بودن و مادر بودن می تونه دور ریخته نشه مثل رندی که یه عمر فقط کشتی گرفت و لات بازی درآورد مثل پم که شبهاشو واسه مردها رقصید و برهنه شد...اما باید یکی این آدمارو برگردونه اینجا رندی بود که خواست پم و برگردونه حتی وقتی تو روز اونو دید که لباسای خوب پوشیده خوشحال شده و گفت مثل خانوم خوبا شدی!اما این اتفاق افتاد چون رندی هم خودش یه آدم درمونده بود اما تو واقعیت مخصوصا تو این کشور یه زن وقتی اشتباهی کنه دیگه هیچکس اونو نمی بینه حتی وقتی مثل خانو خوبا لباس بوشه و واسه بچه اش مادری کنه...

++++و اما با همه این حرفا باید با تاسف بگم که این فیلم مال ما نبود مال ما ایرانیاااا...نمی دونم این چه رسمی شده که هرسال باید یکی دوتا فیلم هالیوود به ما کادو بده و بیشتر هولمون بده به سمت تنها شدن!نمی دونم فیلنامه نویس با خلق "آیت الله"یه کشتی کج کاره سیاپوست که پرچم ایران و دستش گرفته بود مقابل جمعیت تکون می داد و ملت فحشش می دادن و جایی که رندی پرچمو گرفت پرتش کرد از رینگ بیرون به مسخره ترین شکل ممکن گفت بی احترامی؟؟؟چیو می خواست ثابت کنه!اصلا اون فیلمنامه نویس چی از ایرانیا می دونست که این شخصیت وحشی و دور از مارو خلق کرد!؟!چرا ایران؟این نمی تونه یه انتخاب ساده باشه!می تونستن هزارتا کشوردیگرو انتخاب کنن هزارتا پرچم دیگه اما چرا ایران!؟!حتی اسم این شخصیتم مزخرف بود!آیت الله!!!واقعا هدف فیلمنامه نویس و کارگردان از این کار چی بود!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!

ReVoLuTioNaRY Road

 RevoLutionary Road

در سال ۱۹۵۰ خونواده ای که  همسایه ها اونارو خوشبخت ترین زوج محله می دونن و زندگی آرومی دارن تصمیم بزرگی می گیرن اونا برای رسیدن به موقعیتهای بیشتر و بهتر و دستیابی به آرزوهای جوانی تصمیم به مهاجرت می گیرن تا در پاریس به همه اون چیزی که از خوشبختی می خوان برسن زن از هر نظر خودش رو برای این سفر مناسب می بینه زنی که آرزوی هنرپیشه شدن رو داره و با اینکه چندین تئاتر کار کرده اما هرگز تو این عرصه موفق نبوده و حالا می خواد با زندگی و کار در پاریس و فرصتی رو به شوهرش بده تا به آرامشی که همیشه تو زندگیش می خواست و در جوانی رسیدن به اون رو در پاریس می دونست برسه!خب همه چیز برای یه زندگی عالی تو پاریس مهیاست مرد از شغلش متنفره و هیچوقت تو این سالها کاری رو که دوست داشته نکرده زن هم برای هنرپیشه شدن به این سفر احتیاج داره و اونا وقتی خوشحالن که رویای زن به حقیقت منجر شه اما همه چیز عوض می شه بر اثر یه اشتباه موقعیت کاری مرد عوض می شه و بهش یه پیشنهاد وسوسه انگیز با حقوق بیشتر می دن و زن هم می فهمه که حامله اس!اون برای اینکه سفرش بهم نخوره تصمیم می گیره تا بچه رو از بین ببره و همین باعث بهم خوردن رابطه اش با شوهرش می شه و همه این بحرانها و رفتارهای به نظر نامتعادل زن باعث خیانت می شه مرد با یکی از همکارای اداره اش و زن با همسایه و دوست خونوادگیشون که سالهای سال اون مرد همسایه عاشقش بود!اونا انقدر از هم دور می شن که وقتی مرد به زنش می گه بهش خیانت کرده زن هیچ احساسی نداره و حتی از شوهرش متنفرم نیست دیگه!اونا نه به پاریس رفتند و نه دیگه خوشبخت بودند...زن تصمیمشو گرفته و دیگه هیچ چیز زندگی یکنواختش اونو خوشحال نمی کنه بچه تو شکمش رو از بین می بره و انقدر ازش خون می ره تا خودش هم از همه مکررات زندگیش رها می شه و در یک صبح آفتابی با همه رویاهاش حتی خوشبختی خداحافظی می کنه...

+دیدن کیت و لئوناردو بعد از این سالها و کنار هم دوباره خاطرات فیلم نوستالژیک تایتانیک رو برای هممون زنده می کنه و حس خوبیه!

++بردن گلدن گلوب امسال برای کیت منو خیلی خوشحال کرد و وقتی روبه لئوناردو گفت ۱۳ساله عاشقتم و اونم مدام بهش می گفت دوست دارم و شوهر کیت با لبخند نگاش می کرد خیلی جالب بود حالا اگه اینجا بود چشمه زنرو درمیاوردن که چرا همچین کاری کرده و ۱۰۰تا ننگ بهش می زدن!

+++شاید خیلیا این فیلمو فیلم متوسطی به حساب بیارن یا اصلا خوششون نیاد و حق رو به مرد بدن و بگن رفتارای زن نا متعادل بوده و خیلی رویایی زندگی می کرده اما من عاشقش شدم و نمی دونم چرا اما عجیب با اون زن احساس مشترکی دارم و بهش برای همه رفتاراش حق می دم و حتی برای مرگش گریه کردم و اونقدر که از خیانت مرد ناراحت و عصبی شدم از مال اون اصلا!

MilK

 Milk

(harvey milk (sean pennبرای اثبات خودش و همه کسانی که از دید عموم به مشکل همنجبازی دچارند دست به انقلابی بزرگ می زنه و حقی رو که انتظار دارن دنیا به افرادی مثل اوونها بده می گیرن و در کنار این اثبات عقاید زندگی خودش هم ادامه داره و به روابط بین دومرد همجنسباز فیلم می پردازه و شاید باوری نو برای دید عموم بوجود بیاره دیدن این صحنه ها و این دوست داشتنی که می تونه بین دوتا مرد یا زن بوجود بیاد!harvey حالا برای همه محبوب شده و گروه بزرگی رو برای رسیدن به اهدافشون تشکیل داده اما روابط شخصیه خودش دچار مشکل می شه و بعد از اینکه با دوست پسر اولش دن بهم می زنه و با جک(dieco luna)دوست می شه و یه روز بی خبر از همه چی میاد خونه و با جنازه جک که به سقف پاویزونه مواجه می شه!تو تمام این دوران به تمام اطرافیانش محبت می کرد و با هیچکس مشکلی نداشت و کم کم همگی به اهدافشون رسیدند اما با قربانی شدن harvey و ترورش!سرگذشت افراد گروه هم مثل ساپورترشون تلخ بود و خبر از ویروس HIV می داد.اونها به جایی برای زندگی و کار رسیدند سعی کردند حقی که افراد نرمال جامعه دارن رو برای خودشون داشته باشن و رو عقیدشون محکم وایستاندند اما نمی دونم موفق شدند یا نه نمی دونم نگاه جامعه به این افراد همونیه که اونا حق می بینن یا نه!و حتی اصلا دلیل کارشون رو هم نمی دونم...

+نمی دونم چی باید از این فیلم نوشت شاید فقط همین جمله درست باشه که نیوروک تایمز درمورد این فیلم نوشته:MILK is a Marvel.من اصلا از موضوع فیلم خبر نداشتم و تو همون سکانس اول وقتی دیدم sean penn و josh brolin دارن لبای همو می بوسن کاملا جا خوردم هرچی بیشتر از فیلم می گذشت چشمای منم گشادتر می شد اصلا نمی فهمیدم چه خبره!؟!sean penn بزرگترین مشکل من بود انقدر طبیعی حرف می زد لبای دوست پسراشو می بوسید حالتهای ظریف و زنونه از خودش نشون می داد که من یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه این gay شده واقعا!؟!اگه اسکارو نمی برد چشمام گشادتر می شد!!!

+با دیدن این فیلم آدم واقعا نمی دونه چه احساسی به یه همجنس باز باید داشته باشه!؟!یعنی اصلا آدم نمی دونه چرا یکی اینطوری می شه و انقدر محکم سر عقیده اش می مونه!من باورم نمی شد یه همچین جمعیتی تو دنیا همجنس باز باشن.همیشه فکر می کردم آدمایی که از یه جهاتی مشکل دارن می رن به این سمت تا فقط نیازشون و رفع کنن اما تو این فیلم خیلیا واقعا مشکل ندارن و به یه همجنس خودشون کاملا عشق می ورزند یعنی از رو مشکل کاریو نمی کنن بلکه از رو عشق!باورش یکم سخته و همیشه من به این آدما فکر می کنم و هیچوقت نمی فهمم باید باهاشون موافق بود یا مخالف!

The ReadeR

The ReaDeR

(kaTe winslet)هانا اشمیتز زنی ۳۰ ساله و بی سواد که از بی سوادی خود رنج می برد و همیشه سعی به پنهان این مسئله دارد کارش گرفتن بلیط از مسافران است.یک روز بارونی وقتی به آپارتمانش برمی گردد پسری ۱۵ساله را جلوی در میبیند که حالش خوب نیست و گریه می کنه.براش آب میاره و تمیزش می کنه و میرسونتش خونش!اون پسر کوچولو که اسمش مایک هست مخملک می گیره و ۳ماه بستری می شه وقتی حالش خوب می شه تصمیم می گیره بره پیش هانا و ازش تشکر کنه هانا ازش می خواد بیرون در وایسته تا اون لباساشو عوض کنه و باهم برن یه قدمی بزنن هانا وقتی داشت لباس می پوشید متوجه نگاههای دزدکی مایک شدو مایک ترسیدورفت.اما باز فردا برگشت.هانا ازش خواست تا براش از پایین ساختمون ذغال بیاره و مایک حسابی سیاه شده بود و هانا فرستادش حموم و از همون روز اولین رابطه اونا شکل گرفت.بعد از اون اتفاق مایک هرروز بعداز مدرسه به خونه هانا می رفت و باهم سکس می کردن تا اینکه یه روز هانا ازش خواست براش کتاب بخونه و قرارشون این شد که مایک هرروز بیاد اول برای هانا کتاب بخونه و بعد روال گذشته طی بشه.تو تمام این مدت هانا بروز نداد که سواد نداره تا اینکه تو کارش ترفیع گرفت و باید می رفت کارای دفتری رو انجام بده.هانا بی خبر اونجارو ترک کردو مایک تو رشته حقوق ادامه تحصیل داد تا روزی که مایک از طرف دانشگاه به دادگاهی رفت و فهمید که متهم هانا اشمیتز هست و ۵زن دیگه که مرتکب قتل شدن.بی سوادی هانا و غرورکاذبش زندگیشو نابود کرد و جایی که با گفتن حقیقت می تونست آزاد بشه باز بی سوادیشو مخفی کرد و به علت همکاری در مرگ چندین و چندین آدم در کمپ به حبس ابد محکوم شد.مایک تو همین دادگاه راز هانارو از خاطرات گذشته پیدا کرد ولی اونم تو دادگاه چیزی نگفت.بعد از گذشت چندسال مایک تصمیم گرفت تا هرکتابی که داره رو روی کاست ضبط کنه و برای هانا بفرسته.هانا تو زندان با کمک اون کاستها و کتابهایی که از کتابخونه زندان می گرفت تونست بنویسه و بخونه!برای مایک نامه می نوشت اما مایک هیچوقت به دیدنش نرفت تا اینکه ۲۰سال از حبس هانا گذشت و مددکاری از مایک خواست تا بیاد و سرپرستی هانارو قبول کنه.مایک به ملاقات هانا رفت و بهش گفت که براش کار پیدا کرده و یه خونه کوچیک اجاره ای.اما رفتار مایک خیلی سرد بود و هانا از این سردی شکست.هانا خودش رو تو سلولش دار زد و نامه ای ازش به جا موند که توش کمی پول برای دختر تنها بازمانده اون جنایت گذاشته بود.مایک پیش اون زن رفت و ازش خواست تا این پول برای موسسه سوادآموزی یحودیان برای آمرزش هانا خرج بشه...

+۲ساعت قبل از شروع اسکار این فیلمو دیدم و تو دلم مطمئن بودم که اسکار امسال واسه خود خود کیته!

++اول فیلم و تا روز سوم رابطه مایک و هانا شدیدا به یاد last tango in paris بودم که از بهترینه بهترین فیلمایی که دیدم!رابطه صرفا سکسی این دوتا جوری که حتی اسم هم رو هم نمی دونستن منو یاد مارلون و ماریا مینداخت.

+++تنها فیلمی بود که من بیشترین اشکو براش ریختم...از سکانسی که هانا تو زندان سعی کرد خوندن و یاد بگیره گریه کردم تا وقتی خودشو کشت...خودمم نمی دونم چرا ولی وقتی کتاب بانو و سگ ملوس چخوف رو باز کرد و شروع کرد به خوندن زارزار گریه می کردم!

++++بی رحمی مایک تو دادگاه و وقتی که به ملاقات هانا نرفت برام نامفهوم بود و واقعا غصه خوردم!

 

 

list of winners at the 81st annual Oscars درادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 5:0 AM  توسط تیله  | 

Image and video hosting by TinyPic

اگه بیست و هفتمین جشنواره فجر نبود من هیچوقت نمی فهمیدم که انقددددد خوش شانسم!!!حواشیه جشنواره امسال واسه من بیشتر بود فک کنم تا فیلما و عواملو این حرفاااوالاااا من بیچاره از اول دی یکمم زوردتر تازه زنبیلم گذاشتم واسه پکیج جشنواره!یه رفیقی پیدا کردیم که پدر گرامش کارگردان مستندو این ژیگول بازیاس  خلاصه گفت آب تو دلت تکون نخوره تو افتتاحیه کل فیلما بلند کوتاه مستند بین المللی درهم اختتامیه خلاصه هر زهرماری هس مطمئن باش میری!منم دیه خدارو بنده نبودم و خلاصه کلی تو توهم جشنواره دست و پا می زدم که دیدم نه بابا یه روز دو روز سه روز بابا جشنواره تموم شد این دختره چرا بلیط به ما نداد آخه!به این آویزون شو به اووون بزنگ از این خواهش و تمنا کن نخیرررر هیچ خری گیرمون نیمد که ۲تادووونه بلیط به ما بده تا اینکه کمر همت و بستیمو با یه کی از رفقا گفتیم پاشیم بریم ببینیم سینماها چه خبره این وسط اووون رفیق ریلکس مااام که پدرگرامش کارگردان بود تو رودربایستی گیر کرده و اومد ۴تا بلیط به ما داد و ماااام شادوخندووون اومدیم بریم دیدیم یه بلیط واسه شب یکی واسه ظهر یکی فرداس یکی دیروز بوده مزخرفی بود خلاصه زنگ زدیمو یاروااام که دید خیلی ۳ شده گف خب برین جلو سینما جوان یکی واستون بلیط میاره ما رفتیم دیدیم یه خانوم محترمی و کاشته تو صف واس ما بلیط بگیره خلاصه گرفت و اولین فیلم جشنواره رو منو پ رفتیم حالا چی بود "دلخون" چیز خاصی ازش نمی شه گفت الناز شاکردوست و پوریا پورسرخ مزخرف بودن واااای اصلا نمی شد سکانسایی که این دوتا مسخره با هم بودن و تحمل کرد!حامد بهدادم که مثل همیشه عاصی بود صحنه هایی که با زنش دعوا می کرد یا جایی که تو زندان با خواهرزنش حرف زد و گریه کرد یا سکانس آخر که طناب دار دور گردنش بودو می لرزید خوب بود!اما فیلم در کل گند بود!

حالا این که تموم شد ما رفتیم سراغ جدولو گفتیم این ۲-۳روز آخرو خودمون یه خاکی به سرمون بریزیم آخه!فرداش از مدرسه جلدی رفتیم سینما فرهنگ که واسه سانس ۳ "پستچی ۳بار در نمی زند"و بگیریم ۴تا گیرمون اومد تو بازار سیاه دوتا دختر سیبیلووووی ترشیده دگوری بالا کشیدن!مااام درمونده گفتیم بریم سینما صحرا ببینیم با این بلیطای تا به تایی که رفیق گرام و پدرش جور کرده می تونیم کاری کنیم رفتیم دیدیم یه فیلم آشغالی داره دوباره به سرعت نور خودمونو رسوندیم فرهنگ آقا چپ می رفتیم راست می رفتیم ملتو خفت می کردیم که بلیط بده ۲برابر ۳برابر نبود که نبود چشمون به یه پسر افتاد که خیلی مشکوک می زد هی لبخند تحویل ما می داد رفتیم گفتیم اگه داری بده!خلاصه بعد یه ربع نازوگوز ۲تا بلیط بهمون داد و دومین فیلممونم رفتیم"پستچی ۳بار در نمی زند"فیلم جالبی بود من دوسش داشتم بارزترین و خاصترین ویژگی ای که منو جذب کرد و باعث شد خیلی خوشم بیاد ازش این بود که من این امکانو داشتم تو کمتر از ۲ساعت تو یه آپارتمان ۳طبقه ۳دوره تاریخی و با ۳نوع فرهنگ و بیان و گویش و طرز فکرای مختلف یه جا ببینم و انقدر اینا باهم خوب تلفیق شده بودن که واقعا لذت بردم...من هیچوقت از پانته آ بهرام خوشم نمیومد اما اینجا خیلی خوب بود امیر جعفری فوق العاده بود فوق العاده!!!دیالوگایی که بین این دونفر بود عالی بود اصن همه چیه طبقه دوم خوب بود طبقه سومم که یه دوره قبلتر از اینم بود و علی نصیریان و رویا تیموریان عزیز بودن هم جالب بود لیلا زارع که تو این طبقه نقش کنیز رو بازی می کردم دوستداشتنی بود .طبقه اولم که باران کوثری و محمدرضا فروتنبودن باران خیلی بد بود هیچ کار خاصی نکرده بود واقعا هیچی!فروتنم معمولی بودفیلمم که  ژانر وحشت بود یه جورایی درسته که از فیلمای هالیوودی تقلیدای نه چندان کمی داشت اما بازم از یکی مثل فتحی که تجربه زیادی تو سینما نداره و بیشتر عمر هنریشو تلوزیون کار کرده قابل قبول بود.بهترین قسمتای کارم به نظر من همون طبقه دوم یعنی بازیه امیرجعفری و پانته آ بهرام بود و یه سکانسی که امیر جعفری و اون مرد نقاب زن که همه آتیشا از گور بی پدر اون بلند می شد روبه روی باران کوثری وایستادنو باران می خواد اونارو با تیر بزنه که اونا با صدای دف می رقصن وااای من عاشق اون سکانسش شدم!اما اگه آخر فیلم مثل ۹۰٪ فیلمای ایرانی گند تموم نمی شدو فروتن به باران نمی گفت باهم ازدواج کنن خیلی خوب می شد و من بهشون رای خوب می دادم نه متوسط.

حالا ما از فرهنگ که زدیم بیرون گفتیم بریم "شبانه روز" بگرد ببین چه سانسی می خوره دیدیم یه سینمای ناشناخته البته واس ما ناشناخته بود طرافای نارمک اینا فک کنم آتیش کردیم رفتیم خیر سرمون خونه رو پیچونده بودیم دیه که یهو یه مسائل بسیار پیچیده ای رخ داد و مارو از دیدن فیلم خوب "شبانه روز" محروم کرد که به علت مسائل امنیتی از گفتن اون مسائل پیچیده خودداری می کنم که یادآوریش داغ دلم و تازه می کنه و اعصابمم قهوه ای!خلاصه نتونستیم این فیلمو تا آخر ببینیم اما تا نصفش دیدیم...عجیب ترین جالبترین و خاص ترین مورد فیلم فقط یه چیز بود و بس اونم گریم حامد بهداد که نقش سیاوش کسرایی و بازی می کرد یه پیرمرد موسفید و غمگین که زنش رو از دست می ده و چقدر اون موها و ریشهای سفید منو یاد بابک بیات عزیزم مینداخت!حمیدرضا پگاه خوب شده بود من دوسش داشتم اما کلا اپیزودی که واسه اونو مهناز افشار بود خیلی بی خود بود مخصوصا صحنه ای که مهناز افشار یا همون فوژان با لباس عروس فرار می کنه و دامادهم که حمیدرضا پگاه باشه دنبالشه و فیلمبردارم به دنبال این دوتا دیوانهاپیزودی که فروتن و مهتاب کرامتی با هم بودن و نقش هنرپیشه هایی رو داشتن که در حال بازی در یک فیلم تاریخی بودن(دوره  قاجار بود احیانا)هم خوب بود حیف که تا آخر ندیدم!اپیزود نیکی کریمی هم من بیچاره نتونستم ببینم چون همش مجبور بودم از سالن برم بیرون با موبایل کوفتی زر بزنم!!!اما تا همینجاشم که دیدیم فیلم خوبی بود!

اون روز گذشت و فردا روز آخر گفتیم بازم کمر همتو ببندیم و یه کارایی بکنیم دوباره جدول باز و بگرد دنبال وقتی همه خوابیم و هر شب تنهایی و درباره الی!آقا ما از همه جا بی خبر رفتیم سینما استقلال دنبال درباره الی و وقتی همه خوابیم یهو دیدیم برادران شریف و محترم پلیس و بسیجی و گروه ضربتیو یه مشت سرباز خر که ان و از گوش کوبیده نمی تونستن تشخیص بدن برای خدمت به ملت با گاز اشک آور و چماق و نارنجک و تفنگ و دستبند و زنجیر و ولشون می کردی عکس ننه های سیبیلوشونم میاوردن که ملتو به وحشت بندازن ریختن قاطی جمعیت و داد و هوار و بزن و ببرو خلاصه ماام در مرز سکته بودیم که یهو یه گاز اشک اورم زدن و دیگه نور الی نور(غلط نوشتم نه!؟!)اصن معلوم نبود چه مرگشونه بی پدرااا!خلاصه با بدبختی رفتیم ته صف و بعد یه نیم ساعت ۳ربع گفتیم به تیربارون اینا میرسیم ولی به درباره الی و وقتی همه خوابیم عمرا!آقا رفتیم بازم بازار سیاه که شانس شیک ما یه پسر فداکاری پیدا شدو ۳تا بلیط توپ بهمون داد ماام دیدیم که یه ۲ساعت وقت داریم گفتیم بریم آزادی اگه باز بلیط گیرمون اومد بگیریمپامونو گذاشتیم جلو در ورودیه سینما آزادی آقا ۳تا هرشب تنهایی!تازه واسه بلیطای وقتی همه خوابیمم مشتری گیرمون اومد و آبش کردیمفحشم ندین که چرا صدرعاملی و به بیضایی ترجیح دادم نظر جمع بود بعدشم وقتی همه خوابیم عید اکران می شه دیگه گوش شیطون کر!خلاصه رفتیم تو شهرفرنگ و اخرین فیلم جشنواره که خارج از مسابقه ام بود رو دیدیم!بازی حامد بهداد  کاملا متفاوت بود یه ذره از اون اداها و اگزجرهاو غلوای همیشگیشو نداشت خیلی بازیش روووون و ساده بود لیلا حاتمیم عالی بود!فیلم آروم و آروم پیش می رفت جوری که در کمال ناباوری تموم شد!دختر بچه ای هم که تو فیلم گم می شه(مرجان قرچه)خیلی دوستداشتنی بود!روهم رفته فیلم بدی نبود اما خوب کی بدش میومد وقت بود کار بیضایی عزیزم می دید!!!

و اختتامیه...

از سیمرغ لیلا حاتمی و شهاب حسینی از ته ته ته دلم ذوق کردم اما نامزدای مکمل مرد افتضاح بود من کاری به خمسه ندارم اصلا بیست و ندیدم و نمی دونم چطور بازی کرده اما  امیر جعفری  خیلی خیلی خیلی حیف شد!حتی کاندیدم نشد اخه!

بهترین فیلمم که تردید شد من ندیدم اما داستانشو خوندم اصلا فکرشو نمی کردم می گن ۱۲سال روش کار شده و از این حرفا نمی دونم خوبه یا بد ولی من خوشحال نشدم از سیمرغش حالا شاید ببینمش یه جور دیگه فک کنم نمی دونم!

اینم از بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر و ماجراهای منو دوستان...

+خوب بود اما اگه وقتی همه خوابیم...صداها...درباره الی و بی پولی رو میدیدمم یه چیز دیگه بود!

++نیناجونم که کلی این چندوقت واس ما زحمت کشید فلجشم خدایی خیلی اذیتت کردم عاشقتم!

+++پریاخانومم که بیست و نهمین مرغ امسال بود و شاهده با چه سرعتی خودمونو به فیلمااا رسوندیم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنوز خاک مزارش تازه است مزار آن دو دست سبزه جوان را می گویم

...فروغ فرخزاد...

۱۵/دی/۱۳۱۳-۲۴/بهمن/۱۳۴۵

هنوز خیلی کوچکتر از اونیم که از تو بنویسم پری کوچک غمگینم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 11:55 PM  توسط تیله  | 

یعنی هرکس این تئاترو از دست داده بره بمیره!خود منم برم بمیرم که انقد دیر اقدام کردم اما چرا بمیرم امشب بهترین شب زندگیم بود حالا حالاها باید بهش فکر کنم!فکر کن نمایش به این خوبی تموم شه یهو حبیب رضایی بگه "ناصر تقوایی" هم امشب اینجا بود و این نمایشو با ما دید!بعد فک کن بری در کمال آرامش با ناصر تقوایی حرف بزنی!

اول نمایش یعنی خدا بود ما تقریبا ۳-۴دقیقه دیر رسیدیم ولی تقریبا همه صندلیا پر شده بود کورکوری رفتیم ردیف ۹ حالا من کور جامو نمی بینم هی می گم سر جام نشستن حالا بازیگراام هی داد می زدن بشینین ساکت شین دهاناتونو ببندین موبایلاتون و خاموش کنین من داشتم سکته می کردم می گفتم اینا چشونه...عالی بود مردم بدبخت بی خبر از همه چی می رسیدن تو  یهو می دیدن مثلا ترانه علیدوستی یا اشکان خطیبی با اسلحه جلوشون وایستادنو داد می زنن!aRe U DeaF!?!?!i said JuSt  SiT uR SaT...everyBoDy JuST ShuT The FuCk UP...i said TuRn oFF uR Cell PhoNe R u DeaF Ha Ha!?!R u DeaF!?!HeY i HaTe The CellPhoNezZ RiNGToNe So TuRN oFF iT BiCuzZ iF i HeaR The RiNGToNe i Will BRoKe Ur CellPhoNe The MoBil YeaH iT iz The Cell PhoNe!NO PHoTo No FiLM & No Cell PhoNe JuSsT ShuT uP & LiSTeN!!!!!WhaT WhaT WhaT....DoN SaY ShuT Up YeaH FuCk BeEPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPP

همه این صحنه هارو باید می دیدین من اول فک کردم همه چی بهم ریخته گفتم مگه مریضن تو این اوضاع شروع کردن دیدم نه واقعا جدیه!اسلحه رو خیلی جدی و بی تعارف می گرفتن سمتت و زل می زدن تو چشات و همه این حرفارو می زدن

 و  حالا مانیفست چو ...

یه وقتایی باید آدم خفه شه و فقط نگاه کنه به این همه انرژی به این همه استعداد به این همه هنر وای نمی شه منکر شد تو وجود همه اینا یه چیز خارق العاده ای هست که من هیچ اسمی براش پیدا نکردم افشین هاشمی مهتاب نصیرپور هومن برق نورد سیما تیرانداز ترانه علیدوستی اشکان خطیبی و مرحوم احمد آقالوی عزیز همه بقدری عالی بودن که من واقعا باید خفه شم و فقط از دیدن کارشون لذت ببرم با هیچ چیزی  نمی شه انرژی که اینا صرف نمایش کردن و توصیف کرد!

احمد آقالو کاش بودی با اون صدات جلوی چشمامون حرف می زدی نه از پشت اون پرده!عجب تو زیبا حرف می زنی و عجب تو صدایی داری!سپردیمت به فرشته ها به آسمون اونجارم فتح کن به همین آرومی که اینجا هنرو فتح کردی و خیلیا ندیدن اما اونجا فرشته ها کارشون فقط دیدن تو و هنرته پس فتح کن!

هومن برق نورد عالی بوداندازه همه آدمایی که تو ۴سو نشسته بودن از دسته کاراش خندیدم!یه مشکلی با fuck یا همون beep داشت که حل شدنی نبود با اون بوق مسخره اش وای عاشق اکو دادنشمرا رفتن مسخره اش

مهتاب نصیرپور...خب چی باید بگم!؟!مثه همیشه عالی بود.

سیما تیرانداز چقد دوسش دارم...عاشق ورجووورجهاش بودم!come on baBY گفتنش منو کشته بود

اشکان خطیبی...کی می دونست صداش انقد خوبه!؟!خب هرکی می دونس من یکی خبر نداشتم انقد خوب می خونه!سیگار کشیدنش با پاش!!!هی با ما شوخی می کنی نه!؟!وای وقتی suPeRMaNe EmineMe و خوند از خنده ریسه رفته بودم!

But I do know one thing though
Bitches, they come they go
Saturday through Sunday, Monday
Monday through Sunday yo
Maybe I'll love you one day
Maybe we'll someday grow
'Til then just sit your drunk ass
on that fuckin runway ho

و ترانه علیدوستی ...وای اونجا که به چو[افشین هاشمی]هی می گفت do U WaNT 2 TaSeT iT!?! من واقعا کپ کرده بودم می خواستم داد بزنم ThiS iS The PoRNoShowترانه دیوونه شدی!؟!می کشنتاااااااا!اما دیدم نه اون فقط داره یه آب نبات هالووین و به افشین می ده تا تست کنه...

گروه موسیقیم خیلی خوب بود وای من عاشق اون سر بودم که دارمز می زد!مطمئنم نیستم ولی فک کنم اسماشون این بود:روزبه فدوی[درامز]-احسان صدیق[گیتار]-هادی ثابت[ساکسیفون]

و آخر نمایش...دلم می خواست گریه کنم خیلی خیلی گریه کنم وقتی چو دلش خواست بخوابه و تفنگو گرفت رو شقیقه اش...چقد اونموقع دوسش داشتم...کاش نمی خوابیدی چو...کاش نمی رفتی امریکا و کاش اون بلا سر خونتون تو سئول نمیومد کاش میموندی جایی که بهش تعلق داشتی و ای کاش خوابت نمی برد...نمی دونم وقتی افشین هاشمی اومد و گفت من چو نیستم اما با چو بزرگ شدم از خودش بود یا متن اما فک کنم همشون با این کار رشد کردن و گذاشتن ما این رشد و این استعدادو تو همشون بیشتروبیشتر ببینیم!از همتون ممنونم و ناباورانه زیبایی کارتون رو سعی می کنم بفهمم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 11:54 PM  توسط تیله  | 

کرگدن

 

ردیف ۴ از سمت راست گوشه-حدودا ۷:۳۰ بود که پرده ها کنار رفت.کافه بار که جلوش ۳تا میز گرد و چندتا صندلی بود کنارتر سوپرمارکت  یه  زن و مرد  کوتوله بود که جلوش یه نوازنده کور[ویلهم ] نشسته بود.اول صبح بود همه با هم خوش و بش می کردن ژولی که فقط نقاشی می کردو فکر اما حرف نمی زد اومد و کنار ویلهم نشست.کم کم همه اومدن برانژه که مهدی هاشمی بود ژان که احمد ساعتچیان بود که این همه قدرت بازیگریش منو از خود بی خود می کرد بی نظیر بود!منطق دان که از همه خل تر بود [فرهاد آییش] و بعد "صابر ابر" موسیویی که  هیچ  فرصتی رو  برای  انگولک  کردن خانوم خانه دار از دست نمی داد.از همه چی حرف می زدن از گربه ۴پا و ۶پا و ۸پا از شوهر نکردن ژولی از مستی و ولگردی برانژه حتی از عشق برانژه یعنی دیزی [آتنه فقیه نصیری ] که هم زیبا بود هم خوش اندام و هم مهربون.یه صداهایی اومد خوب که گوش کردیم دیدیم صدای پاشون میاد صدای پای کرگدنا!!!فرقی نمی کرد آفریقایین یا آسیایی یک شاخ دارن یا دوتا اما بودن اونا کرگدن بودن اما نه تو جنگل و باغ وحش تو شهر!حتی یکیشون گربه احتمالا ۴پای خانوم خانه دار[رامین ناصر نصیر] رو له کرد و اونا براش یه مراسم کوچولو گرفتن!پرده اول با این نتیجه گیری که فرهنگی بشین و برین تئاتر مخصوصا کارای اوژن یونسکو و اینکه فرقی نمی کنه چی باشی اما اگه فناپذیر باشی حتما گربه ای و ۴پا داری و اینکه ما آسیاییا هم آدمای خوبی هستیم تموم شد!

 پرده دوم که شروع شد باورم نمی شد!!!این شهاب!؟!؟شهاب حسینی!؟!عشق ۱۴ سالگی من!؟!با یه سیبیل کلفت و خاکستری به زمین و زمان شک داشت و یا حزب مسخره اشو تبلیق می کرد و یا از یک توطئه بزرگ حرف می زد.همه از ورود کرگدنا حرف می زدن و بوتار[شهاب حسینی] حرف هیچ کسو قبول نمی کرد و می گفت هیچ کرگدنی تو این شهر نیست!اما دودار  [مائده طهماسبی]سعی می کرد یه جوری بوتار و قانع کنه و البته یکمم دل دیزی و بدست بیاره تا  اینکه  خانوم  بیف[مهبان جلالی] وارد اداره شد و گفت که یه کرگدن دنبالش کرده و الانم جلوی در ورودیه!خوب که نگاه کرد دید همسرش اون پایین داره نگاش می کنه آره اون کرگدن یه روزی همسر خانوم بیف بود یعنی الانم بود اما خب یه کرگدن هم بود!

پرده سوم...خاطره انگیزترین پرده نمایش...برانژه تو آپارتمان ژان بود می خواست ازش به خاطره دعوایی که سر شاخ کرگدنا کردن معذرت خواهی کنه  می خواست بهش بگه که دیگه مست نیست اما دید حال ژان اصلا خوب نیست و تو تاریکی خوابیده و سردرد عجیبی داره!خواست چراغ و روشن کنه هرچی کلید و زد چراغ روشن نشد(همینجاش و می گم که خاطره انگیز ترین قسمت نمایش بود)همه سالن منتظر بودن که چراغ روشن شه و پچ پچ  می کردن وقتی چراغ روشن شد جمعیت ترکید همه می خندیدیم دیدیم مهدی هاشمیم دستشو گذاشته رو صورتشو خودشم می خنده!یکم خودشو جمع و جور کردو در حالی که باز می خندید گفت هیمین چیزای تئاتره که براتون خاطره می شه و برگشت سمت کلید برق و گفت مثلا از اینجا و ما دوباره خندیدیم!ژان ناله می کرد و صداش کلفت شده بود برانژه ترسیده بود و می خواست به دکتر زنگ بزنه که ژان جلوشو گرفت و گفت فقط دامپزشکارو قبول داره...آره ژان هم داشت یه کرگدن می شد اون دنبال یه تحول بود دنبال قدرت!بیشتر از این از این پرده نمی نویسم چون انقدر احمد ساعتچیان این صحنه هارو عالی اجرا کرد که اگه من به بهترین شکل ممکنم بنویسم باز نمی تونم زیبایی کارشو توصیف کنم!آخر این پرده بود که ژولی تو شهر رقصید تنهای تنها...این صحنه فوق العاده بود...

پرده چهارم و پرده آخر...دودار و زن بقال نشسته بودن و موسیو پشت دودار نشسته بود و به کرگدنا نگاه می کرد و این همبستگی و قدرتشون رو تحسین می کرد برانژه هم رو پیشونیش  یه بزرگ و سفید زده بود و مدام از وضع ظاهریشو صداش می پرسید که هنوز آدمیزاده یا نه...بوتارم با یه ماسک کرگدن وارد خونه شد و از مبارزات حزبش علیه این توطئه گفت وبا حالت  همیشه شاکیش رفت زن  بقال هم  رفت تا کرگدن شه رفت یش شوهرش...موسیو هم جلوی قدرت این کرگدنا کم آورد...دودار و برانژه منتظره دیزی بودن دیزی با یه پاکت بزرگ نون و خوراکی اومد از هجوم کرگدنا به شهر گفت و اینکه رو در بعضی مغازه ها نوشته شده به علت تغییر شکل تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد!دودارم مثل بقیه کم آورد اون با این فکر که کرگدن شدن می تونه یه تجربه باشه که شاید به امتحانش بیارزه رفت و برانژه و دیزی تنها شدن!اول از عشق گفتن و باهم بودن برانژه از قدرتش برای دیزی گفت از اینکه جلوی همه وایمیسه تا دیزیو از دست نده اما دیزی مسخ کرگدنا شده بود دیزی از ترس از نمی دونم سادگی از هر چی که بود اونارو زیبا دید...دیزی:نگاشون کن...بیبن چقدر قشنگن...برانژه:نه...نه...تو قشنگی...من قشنگم تازه با اینکه از قشنگاش نیستم!دیزیم رفت و تنها آدم  روی زمین شد برانژه ...برانژه از قدرتش گفت از تمدن بشری و از اینکه هرگز تسلیم این تغییروتحول نمی شه...ژولی پایین آپارتمان برانژه بود برانژه تنها آدم روی زمین نبود اون تنها مرد زمینی بود و ژولی تنها زن زمینی تا نسل آدم از بین نره و دوباره این نسل به حیاتش برگرده شاید دیگه این نسل این بشر تسلیم زمانه نشه!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 12:32 PM  توسط تیله  | 

ViCKY CRiSTiNa BaRCeLoNa

 

اگه فیلمای وودی آلن(woody allen) و دیده باشی دیگه جای هیچ حرفی نیست از فیلمسازی که عقیده خودش اینه که اگه فقط تو جهان یک نفر با دیدن کارای اون ناراحت شه اون کارشو کرده مطمئنا یه فیلمه عجیب باید دیده شه و این فیلم هم مثل بقیه فیلماش هم جالبه هم عجیب!

بازیگر خیلی خیلی دوستداشتنی من  پنلوپه کروز تو این فیلم هست و اسکارلت یوهانسن (Scarlett johansson) که یه جورایی دیگه پای ثابت فیلمای وودی آلن شده خاویر باردمم(javier bardem) که تو اسکار سال پیش فکر کنم کسایی که نبایدم می شناختنشم شناختن و همینطور ربکا هال(rebecca Hall) که من اولین بار بود می دیدمش و بازیشو دوست داشتم!. پنلوپه کروز( Penelope Cruz) فکر کنم یکی از بهترین بازیاش رو تو این فیلم داشت جدا از زیبایی بی حدواندازه ای که این زن داره و تو این فیلم میبینیم که حتی زن زیبایی مثل اسکارلتم جلوش کم میاره ...

داستان فیلم شاید خیلی جای بحث داشته باشه و یه جورایی سلیقه توش خیلی دخیله و اگه خیلی به اعتقاداتت پایبند باشی راست کارت نیست جوریم نیست که بشه توضیح داد تلفیقی از عشق خیانت سکس و یه جور بی ثباتی تو همه ایناس...نمی تونم بازش کنم بهتره خودت این کمدی به ظاهر کمدی رو ببینی و لذت ببری!!!تو این فیلم عشق هست اما به قول خودشون یه چیزی کمه نمی دونین  چی ولی کمه...

خیلی خوشحالم که پنلوپه گلدن گلوب رو هم برد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 9:9 PM  توسط تیله  | 

آتش سبز

فیلمی نیست که هر کسی با دیدنش  اجازه نقد آن را داشته باشد و حتی دیدنش هم محدودیت دارد یعنی اگر از آن دسته افرادی باشی که براحتی سالن را ترک می کنی و سینما جایگاهی برای خلوت تو و معشوقه ات است یا تفریحی برای بستن دهان فرزندانت و نه هیچ چیز دیگر خواهش می کنم این فیلم را نبین!

از هر جایی که شروع کنم می دانم به پایان نمی رسم...موضوع خود فیلم و روایت ۷گانه آن در این حال نا به سامان سینما و همزمان با اکران فیلمهایی مانند ۴چنگولی،خواستگار محترم،دلداده و ... جرئت می خواهد و من یکی خوشحالم که تهیه کننده ای مثل قاسم غلی پور هست تا محمدرضا اصلانی را همراهی کند،موسیقی فیلم بسیار ناب است و عجیب(بیشتر متفاوت کار شده تا عجیب)یعنی در تیتراژ هیچ آهنگی شنیده نمی شود حتی با شروع فیلم هم همینطور تا حدود ده دقیقه ای که سپری می شود تازه موسیقی شنیده می شود که باز متفاوت از آثار دیگر است مویسقی که ساز ندارد و در سکانسهای بعدی هم که مرتبط با انجام مراسمی باستانیست موسیقی عجیبی مانند ورد خوانی به گوش می رسد که گویا در مراسم زرتشتیان خوانده می شود.پایان هر قطعه نیز ناگهانی و غافلگیرانه انجام می شود و استفاده از صدای همایون شجریان هم جایی برای حرف نمی گذارد!

طراحی صحنه و لباس هم بسیار کارشده و حسابیت.مثلا در سریال حضرت یوسف که سروصدایی هم به پا کرده و هزینه هایش داد خیلی ها را در آورده من یکی موقع تماشا فقط می خندم از این همه مصنوعی بودن کار اما در این فیلم که می توان گفت بازیگرها نقشی برای اثبات فیلم ندارند یا حداقل عتصر اصلی نیستند اما این صحنه است که بر تماشاگر حاکم شده و این افسانه در دل آن به مزاج ما خوش آمده است.

سکانسی دارد که ناردانه(مهتاب کرانتی)و کنیزک(پگاه آهنگرانی) با هم می رقصند و یکی  از زیباترین سکانسهای فیلم می باشد و لباسهایشان هماهنگی بیشتر به بازی و حرکات آنها داده است.طراحی صحنه و لباس در قلعه خاتون خطاط(مهتاب کرامتی) هم بسیار دیدنیست.

انتخاب بازیگران نیز از موارد قابل قبول فیلم است چون همانطور که گفتم بازیگران و همه عوامل در دل صحنه قرار گرفته اند و بازی هیچ بازیگری رها و بدست خودش اجرا نشده و همه حرکات تنظیم شده و حساب شده می باشند و این بازی آرام و شاید دیکته شده از هر بازیگری برنمی آید مثلا اگر به جای مهدی احمدی که هم از لحاظ چهره و هم بازی بسیار آرام است(نمونه اش را در شبهای روشن دیده ایم)از حامد بهداد استفاده می شد مطمئنم که با اینکه می توانست کار را اجرا کند اما از در آخر هر سکانس دادهایی بود که از او می شنیدیم چون با شناختی که از او دارم برای اجرای نقشهایی که مانندش در این فیلم هست ساخته نشده با تمام توانایی که در او هست!

با تمام این بازیهای مینییاتوری و بسیار آرام شاید تنها بازی کنیزک(پگاه آهنگرانی) کمی شوروهیجان دارد آن هم به خاطر نو بودن این کاراکتر است یعنی شخصیتیست که از دل تاریخ جدا و مال زمانیست که ما به سر می بریم اما به خاطر پیچیدگی قصه او هم جزئی از تاریخ شده و شاید هم کمی به خاطر بازی راحت پگاه است.

بازی ناردانه،خاتون خطاط(مهتاب کرامتی)هم چیزی جدید و نو از کرامتی را به ما نشان می دهد و  همینطور تواناییهای دیگر او را ،گویی خود زنی عارف بوده و درد عشق را کشیده و این از نگاه های  او وقتی کنیزک به او خیانت می کند و او کنار چاه است و بهرام اشکان(مهدی احمدی)با او حرف می زند پیداست.

در حدیث اول هفت واد(فرخ نعمتی) را می بینیم که شوریده و پریشان حال است و حرفهایی می زند که این پریشانی را در دل تماشاگر نیز منتقل می سازد:من که هفت واد نیستم،من چوپانم،چوپان نیستم،خارکشم،خار جهان می کشم،خار دلم،خاره ء دلم،این دیوار که منم،این کاخ که منم،که من ساخته ام،این عشق که منم،که ساخته ام...کاخی ساخته ام،۴طاقی ۴دروازه،۴دیوار،چه هراسی دارد دیوار بر در...!

همین شوریدگی و پریشان حالی را در سکانسی دیگر در احوالات خاتون(مهتاب کرامتی)میبینیم که می گوید:من خاتون هفت قلعه نیستم،خاتون هفت خطم،کاخی کوفی نوشتم که به دو دنیا می ازرد،به دو دنیا می ارزد،باور کن...!(و این همان سرنوشت بشری و نا آگاهی وی و تقدیر زمانه است که آه دل تمام این تاریخسازان بوده و هست)

سکانسی هم که بعد از سفر بهرام و بحثی که بین کنیزک و ناردانه رخ می دهد بسیار جالب است و بسیاری از بار فیلم در همین دیالوگها قرار گرفته جایی که خاتون به کنیزش می گوید: تو می خواهی با هوش جهان در بیفتی،مییفتی! یا وقتی که کنیز به او می گوید: همیشه هزاران خاتون بوده و هزارن کنیز و خاتون به او می گوید:نه هزاران کنیز بوده و یک خاتون!

صحنه دیگر مرتبط به دادگاه و زمان حال است که بعد از مشاجره والدین ناردانه و قاضی ،بهرام بلند می شود و با گفتن این جملات همه را منقلب می کند و قاضی(عزت الله انتظامی)چه زیبا این تاثیر را به نمایش می گذارد( یاد سکانس آخر حکم(مسعود کیمیایی)افتادم وقتی محسن(پولاد کیمیایی )از رضا معروفی تیر می خورد و با عشقش،فروزان(لیلا حاتمی)خداحافظی می کند چطور رضا معروفی(انتظامی)منقلب می شود و می گوید:تو چی کار کردی با من،بچه!)بهرام اشکان  از جایش بلند می شود و می گوید:نه مرگ داستانیه و نه زندگی،وقتی وصلت هست،رسیدن هست،عشق هست،هستیم،همه مون هستیم.

و در این سکانس انگار اصلانی همه مفهوم عشق را می خواهد به تماشاچی بدهد و چه خوب می دهد!

+امیدوارم با رفتن به سینما و دیدن این فیلم ثابت کنین ارزش بیننده تو این کشور فیلمهایی از این قبیل هست نه فیلمهایی مثل چهارچنگولی،دلداده و....!

++اگر کسی می خواد بگه سینمای تجاری و طنزم محترمه و مردم بهش نیاز دارن قبول اما نه اینکه تو یه فصل همه اکرانها رو به این فیلمها اختصاص بدن!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 8:7 PM  توسط تیله  | 

مینای شهر خاموش

یه کاسه گل سرخی پر از تیله!صدای جیغ من تو سینمای کهنه و زواردررفته آستارا...و سفر به آلمان

مکالمه های سرد و خشک آلمانی و یک دکتر عصاقورت داده.

ایران...یه صدای آشنا:آقای دکتر پارسا...صدای من دوباره در میاد و ایرج بهرامی(صابر ابر)داره تو ماشینش وراجی می کنه.ringtone موبایلش...می خندیم.

فردا...صدای جلال همتی میاد و یه وانت که ۴تا مانکن لباس ۲تا زن ۲تا مرد روبروی هم خیلی سکسی قرار داده شدند از کنار ماشین ایرج می گذره صدای خنده من و نینا بالا میره و ایرج داره پشت رول سیبیلاشو مرتب می کنه!

هزار جان گرامی فدای هر قدمت...و ورود قناتی(عزت الله انتظامی)...یادی از حافظان خاک.

خارجی ...بوق داریم تا بوق و کارایی بوق خارمادر...

داخلی...هنر ایرانی تارهای آویخته شده و استاد است که می خواند:به اصفهان رو تا که بنگری بهشت ثانی به زنده رودش سلامی به چشم ما برسان...سماور قل قل می کرد ...صدای چهارمضرب و یه قندون طلایی و استکان کمر باریک

سردرگمی دکتر و گذر از خیابانهای پردود تهران و خانه قناتی(میعادگاه من و فیلم)و دعوت قناتی از دکتر برای سفر به بم...سفر به گذشته...سفر به خانه پدری و عشق های پنهان!

خارجی...برخورد با پلیسهای گشت همیشه شاکی ایران...زیرکی دکتر و دلهره های ایرج

بم...صدای قطار را فقط استادست که می شنود و نزدیک شدن قطار دست استاد است که برایش تکان می خورد و دست من که به سمت قلبم می رود و قربان صدقه های پی در پیم برای دستهای پیر.

و همه به دنبال مینا ی خود در شهر خاموش !

 

حس پنهان

تیرماه ۸۷-اولین روز اکران...تیتراژ فیلم شروع می شود...من منتظره یک اسم هستم...حامد بهداد

آهنگ تیتراژ سودای من شده و دست علیقلی درد نکند.

مشاجرات زن و مردی که نگاههایشان مثل دکور خانه مدرنشان سرد است و گاهگاه تنفر از آن پیداست.مرد به بیرون می زند...خیابان خیس است...یک برخورد-صدای اعتراض...می آید و من دلم غنج می رود برای لکنت زبانش!بهرام طلوعی(حامد بهداد) صدای بوق می شنود و می لرزد...هنوز یاد نسیم را در سر دارد...پا می کوبد می لرزد ترسیده است و صدای مردم بالا می رود!پریشانی بهرام بهانه ای شد تا ندا و امیر(نیوشا ضیغمی و محمدرضا فروتن) نگاه هایی ردوبدل کنند که حال خوبی ندارد...خیانت شروع می شود

بی شک از بهترین سکانسهای فیلم قدمهای آرام دکتر سیمین معتمد(مهتاب کرامتی)جلوی گالری سبا و صدای پیانوست.

بیمارها می آیند و می آیند و مشابه هر کدامشان در سالن سینما پیدا می شود.

خیانت رشد کرده و بهرام بی تاب است...خودش به ندا می گوید حالش خوش نیست...مطب دکتر معتمد...بی قراریهای بهرام تماشاچی هاراهم بی قرار کرده و آه است که می شنوم و زخم بهرام است که سر باز می کند...از نسیم می گوید که عاشقش بود از زیبایی بی اندازه او...و رفته رفته همه با منش سرشار بهرام آشنا می شوند جایی که به دکتر می گوید:چرا دنبال نفرت و حسادت باشیم دنیا اینجوریه... .

ندا و امیر کور شدندو بی ملاحظه...ندا گردنبد مادر مرحومش را فدای خیانتش می کند و در همین روز است که آشنایی امیر را با ندا می بیند...ندا دیر به خانه برمیگرد و بهرام راضی نیست و این نارضایتی با حرکت دست او و نشان دادن ساعتش به ندا آنقدر بی نظیر کار شده که دقت عام را نیز بالا می برد.

سیمین بی خبر نیست از ماجرا و با شماره ای که بهرام به او می دهد تا با خواهرش آشنا شود می فهمد که این خواهر و به قول بهرام دختری مقاوم همان نداییست که دارد زندگیش را از او می گیرد...به خانه ندا می رود و دور از چشم بهرام هشدارهایی به ندا می دهد و آنها نمی دانند که بهرام حرفهایشان را شنیده و فقط تماشاچی بهرام را می بیند و افسوس می خورد.

نمایشگاه عکس حس پنهان با همکاری ندا و دوستانش بر پا می شود و امیر به  آنجا می رود و ندا به مشاجره با او می پردازد که بهرام از بالای خانه بغض می کند و برای امیر خط ونشان می کشد و رو به ندا:سلام ندای عزیزم  ندای پرپرشده...مادربزرگ بهرام صدایش می کند و قدمهایش انگار خبر بدی برایمان دارد...نفس تماشاچیان حبس شده و هر کس عاقبتی برای پایان فیلم به زبان می آورد و صدای بهرام است که میگوید ندا با نوازشهای او خو گرفته که ندا از پشت صدایش می کند و بهرام دست و سر به پنجره ها می کوبد و ما هستیم که بغض می کنیم...امیر زند هم به آنها ملحق می شود و به کنار ندا می رود تا تسکین سیلی بهرام به او باشد و چشمان بهرام را می بینیم که فقط انتقام می خواهد و بس...همه چیز به سرعت پیش می رود نگاه پر از نفرت بهرام چهره حق به جانب امیر و به یک چشم به هم زدن بهرام طلوعی تنها عنصر درخشش فیلم  دیوانه ای که فقط او می فهمید قربانی این خیانت می شود...!یک سکانس تا پایان فیلم باقی مانده اما خیلی از تماشاچی ها مثل من طاقت دیدن ندارند و فقط به مرگ ناگهانی بهرام فکر می کنند و گهگاه اشک می ریزند و من هستم که سالن سینما را ترک می گویم (سکوتی که بعد از مرگ بهرام سالن را احاطه کرده دردناک است)در انتظار دوباره دیدن بهرام...تابستان روبه پایان می رود و 9بار است که از گیشه بلیط این فیلم را نه به خاطر فیلم بلکه به خاطر بهرام طلوعی خریده ام و هر بار دوستی را به دیدن این درخشش میهمان کرده ام.

دستهای خالی

از این فیلم حرفی نمی زنم یه پیشنهاد می کنم اول وی سی دی  یا دی وی دی "با دستهای خالی" رو بخرین بعد خود فیلم"دستهای خالی" اونجا همه توضیحات و حواشی فیلم نشون داده شده و می تونین با دید بازتری این فیلم و ببینین.

فقط بگم ...عاشق اون سکانسیم که خسرو شکیبایی داره از گیسای بلند بچگی و خان جونش تعریف می کنه بی نظیره!

 

خب این ۳تا پیشنهادهای من به شما بود از بین فیلمهای پخش شده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 8:33 PM  توسط تیله  | 

علی حاتمی

 

 

...همه ی عمر دیر رسیدیم...

 

استاد علی حاتمی

۱۳۲۳-۱۳۷۵

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 11:3 PM  توسط تیله  | 

 پاپای شاریکوف...آخرین باری که دیدمش هفته پیش بود(تله تئاتر دل سگ)یه جراهی مهم کرده بود...تونسته بود یه سگ و از زندگی سگیش نجات بده!تونسته بود آدمش کنه...با بازیش منم از این همه رخوت نجات می داد.یه جورایی آدمم می کرد.انگار دیگه کرخ نبودم.بیان محکمش منو به وجد میاورد.از همونا بود که می شد ازش یاد گرفت!

یادمه بچه بودم حوصله ام سر رفته بود ۳-۴ بعد از ظهر بود داشتم با کنترل دنیارو سیر می کردم که کانال ۴ و گرفتم و دیدم یه خانومه که فقط صداش میومد داره با یه پیرمرد بد اخالاق حرف می زنه و اونم هی نق!یاد کتاب سرود کریسمس افتادم که از کتابخونه دبستان گرفته بودم.اسم اون تله تئاتر و یادم نیست اما یادم که دزدکی از بین کانالا هی می دیدمش.برام عجیب بود اونموقع اصلا نمی دوستم تئاتر و این حرفا چی هس اصن.فقط می دونستم این آقاهه بازیگرو می شناسمش حتی اسمشم نمی دونستم.تا این که گذشت و بعدا همه این چیزارو فهمیدم و احمد آقالو هم شد یکی از آدمای لاو باکسم (loVe BoXaM)

هرگز پاکوبی بیانشو از یاد نمی برم!هر وقت کلمه ای رو تلفظ می کرد انگار یه ارتش واژه مغز من و دور می زد!

احمد آقالو خیلی خاص بود ...خیلی خاص!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 9:8 PM  توسط تیله  | 

 

 

منبع:سینمای ما

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 10:23 PM  توسط تیله  | 

کیمیایی دیگه اون کیمیایی نیست...عوض شده...بوی غریبه گرفته...فیلماشم غریبه شدن

فیلمو دیدم ولی دلم گرفت...یاد قیصر بخیر با اون تیتراژ داش مشدیش(کار کیارستمی بود)

حالا چی شده که تیتراژ فیلمت ژستای بی حال پسرت شده استاد!؟!

خودت عوض شدی پسرتم عوض شده!؟!سیامک همونیه که تو حکم همه عاشقش شدن!؟!این همون محسن!؟!پس چرا فقط "می شناسمش"یادش مونده!؟!چرا فقط خنده های همیشگیش تکرار شده!؟!مگه قرار نبود پولادت با رئیس خودشو نشون بده!؟!

چرا ازت فقط بازیگرای ثابتت موندن!؟!چرا سیامک و باباش از فیلم تجارتت کتکخورده جا موندن!؟!چرا فکر کردی طلا باید بشه افشار و یدونه از دیالوگا نشینه رو لبش!؟!چرا هنوز حرفا نامفهوم شنیده می شه!؟!استاد ما با یه کارگاه آزاد فیلم هنوز صدابرداریش باید ضعیف باشه!؟!

همیشه دوستت داشتم و هروقت جایی ازت بد میشنیدم دلگیر می شدم زبونم می شد دراز و هی آسمون ریسمون بهم می بافتم که استاد هنوز سالم و زندس!

خودت بگو...هستی!؟!

تو زنده ای اما یکی دیگه ای...نمی دونم دیگه توان بودن نداری یا دستاتو بستن!

اما استاد...پدر...کیمیا...این همه تکرار و که اونا ازت نمی خوان...می خوان!؟!

اگه خشونت نشون می دی باشه قبول اما چرا انقد تکراری...تو چند تا فیلم دیگه زنا تلو تلو بخورن...مردا جامونده نسل سیاهی باشن که هیچوقت ندیدنشون...حیوونا سنبل خشونتت باشن...خواننده پای ثابتت بزنه و بخونه و دیالوگا مونولوگ شن و سکته توحرفا بشه یه قانون!؟!تو چند تا فیلم دیگه می خوای در جا بزنی!؟!

دوستت دارم...فیلماتم دیدم...بد و خوبشو...پس ارث بابامو ازت نمی خوام...بدون قد بودنت قبولت دارم پس اینایی که می گم همه از دلمه...اگه دلگیر نبودم لام تا کام حرف نمی زدم و بازم ایراداتو لاپوشونی می کردم...اما الان خودمم حیرون موندم!

اونی که فصل ۱۹ "جسدهای شیشه ای"رو نوشته حالا رئیس و با این اوضاع به خورد کی می خواد بده؟

من با تو رشد کردم...با فیلمات... با دست خطاط...با همه چیت نفس کشیدم!

حالا چی شده که باید رئیس و با خجالت ببینم!؟!چی شده که دیگه کیمیایی ندارم!؟!

چی شده استاد...!؟!

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 5:3 PM  توسط تیله  | 

یه تجاوز جنسی!

 همه چیزش راست بود!میگم راست بود چون دیدم زنایی رو که خودشون رو موظف به این رابطه می دونن در کمال بی میلی و اجبار،دیدم زنایی رو که مجبور بودن این خواسته رو به گور ببرن(داشتن فرزند)و دیدم زنایی رو که به خاطر بی رغبتیشون زندگیو عشقشونو از دست دادن.چرا؟چون این مردی که یه روزی تو وجود زنونش فکر کرده عاشقشه فقط داره فیزیکال فکر می کنه و اون و همه زنهای دیگرو فقط برای یه رابطه می بینه و می فهمه!

من خیلی جاها به خودم و زن بودنم افتخار می کنم اما وقتی کار به اینجا می کشه من زن می مونم چی بگم و چی کار کنم!خوشحالم که این فیلمو یه مرد ساخت تا بر چسب نگاه زنانه و فمنیست بودن به طرف نخوره مثل کارگردانای زنمون که زبونشون مو درآورد تا به این جمع بفهمونن بحث اصلا فمنیست بودن و ضد مرد بودن نیست آقا نیست!

دعوت فراتر از خودشه،خودی که یه تماشاچیه بی هدف داره می بینه!دعوت تونسته به ما یاد بده تجاوز جنسی فقط اونی نیست که تو تلوزیون و صفحه حوادث روزنامه نشون داده می شه،تجاوز جنسی می تونه تو یکی از اتاق خوابهای خونه خودمون اتفاق بیفته و ما در مقابلش خفه خون نگیریم!

                   

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 6:58 PM  توسط تیله  | 

صدای رنگها رو میشنیدم و تک تک اسمارو می خوندم:پگاه آهنگرانی نیکی کریمی رضا کیانیان صابر ابر... خوشحال بودم همیشه از دیدن کسایی که دوسشون دارم خوشحال می شم.اما نگرانم بودم نگران این که پگاهی که با زندان زنان عاشقش شده بودم عوض نشده باشه نگران بودم شاید حکمت نتونسته باشه بعد از اون یه چیز بهتری ساخته با شه یا حداقل اون فیلم و ضایع نکرده باشه!اما از همون تیتراژ خیالم راحت شد و دیدم اصن این معقولش جداس و واسه خودش چیزیه!

همه چیز فیلمو دوست داشتم از خونه هارمیکو اون خرت و پرتای آنتیکش تا خونه فکستنی و پنهونیه پگاه تا نقاشی ای که رضا واسه نیکی کشیده بود.زیرزمینی که صابر و دوستاش کار می کردن و لهجه ای که صابر همیشه داره و من عاشق حرف زدن این پسرم!تکسی که می خوندن که دیگه فوق العاده بود!

وای وای وای وقتی پگاه ضبط ماشینشو روشن کرد و صدای سهیل نفیسی و شنیدم که اصن قلبم وایستاد!

رابطه ای که رضا با نیکی داشتم منو دیوونه می کرد چون آرزومه که یه دوست اینطوری گیر بیارم یعنی همه آدما باید یکیشو داشته باشن.

راستشو بگم تو تمام تایمی که فیلمو می دیدم تو توهمه این بودم که منیژه حکمت این فیلمو واسه من ساخته چون هر چی می دیدم با خلقم جور بود و دوسش داشتم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 5:38 PM  توسط تیله  | 

آسمون شبه،تعداد ستاره ها میگن اینجا تهران نیست اینجا هوا خوبه!صدا میاد صداها آشنان،ما این صداها رو زیاد شنیدیم،صدای خونواده اس،دستهاشون و می بینم که دارن ستاره می چینن،اونا فقیرن اونقدر فقیرن که برای صدقه دادن پول خوردای مارو باید خورد کنن اما اونقدر غنی ان که وقتی پول حروم تو جیبشون تبدیل می شه به نوبرونه ای که می خواد بره تو شکم بچه هاشون آب رودخونه حلالش می کنه چون خدا می خواد این فرشته ها نسلشونم فرشته بمونه!آسون هنوز تاریکه و ستاره ها هنوز زیادن،یکی یکی ستاره می چینن و ما دستهاشون و می بینیم و کریم تو رختخواب داره قلب این خونوادرو می بینه داره پسرشو می بینه که بند کفششو می بنده و غذای ظهرشو بر می داره تا جای پدرو پای نداشتشو و درآمد رفتش و با بیل زدن دستهای کوچولوش پر کنه و بشه یه مرد بزرگ با لباس مبدل کودکی!

همین یه پاراگراف کافیه تا بفهمیم با چه فیلمی روبرو هستیم!

(سینماهای نمایش دهنده:آزادی ۲.فرهنگ ۲.فلسطین ۲.فردوسی.حافظ ۲.ایران ۳.جوان ۲.جمهوری ۲ و شاهد ۱)

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 1:41 AM  توسط تیله  |