تبليغاتX
زرشک پلو با کچاب
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!
خیلی وقته که دارم به این قضیه فکر می کنم یکمم دیگه حوصله ام ازش سر رفته اینجاام که نق زیاد زدم ولی مجبورم باز همینجا نق بزنم چون جای دیگه ایو ندارم!شاید خیلی حرف بدی باشه اینیکه می خوام بگم ولی واقعا احساسش می کنم...من واقعا احساس می کنم دارم تو یه طویله زندگی می کنم!می دونم خیلی توهین آمیزه ولی وقتی هیچکس حرفاتو نفهمه توام حوصله هیچکسو نداشته باشی همین احساسو می کنی.نه نمی خوام بگم خیلی می فهمم فقط می خوام بگم من مال جایی که روش وایستادم نیستم من با این آدمایی که دورمن هیچ حرفی ندارم شاید کاریم با من نداشته باشن ولی واقعا اذیتم می کنن!همین بابام...آدم بدی نیس با منم کاری نمی کنه ولی حوصله اشو ندارم آخه وقتی من و اون تو دیدن یه کانال از تی وی باهم تفاهم نداریم چطوری باید همو تحمل کنیم؟اینا منو دیووونه می کنه نمی تونم فقط ۵دقیقه قسم می خورم فقط ۵دقیقه با بابام بدون دعوا حرف بزنم تایم گرفتم که دارم می گماااا!از دید اون همه فاسدن همه دارن منو گول می زنن همه دروغ می گن آخه چراااااا؟؟؟؟؟؟یا بقیه بزرگترای دوروبرم باهاشون که حرف می زنم می گن تو خیلی بهتر از سنت می فهمی باما راحت باش و اینا دوروز بعد یه چیز می شه میان می گن تو بی ادبی نمی دونی چه جوری باید با بزرگترت حرف بزنی.ااااااااااااه دوستامم مثه بقیه!بابا من حوصله ندارم حرفای تو و دوس پسرتو گوش بدم.چرا؟چون برام مسخره اس چون می دونم تو کله تو چیه تو کله اون چیه ولی تو فک می کنی من حسودم یا الکی می گم حوصله این چیزارو ندارم.یه تئاتر نمی تونم برم با دوستام اصن نمی دونن چی هس!یه فیلم که می بینیم هیچ کسو ندارم باهاش در مورد اون حرف بزنم.هیچ وقت نتونستم یه دوست واسه خودم پیدا کنم هیچ وقت.شاید مسخره باشه ولی این یکی از غصه های بزرگ زندگی منه و واقعا مهمه که تو یکی رو داشته باشی که بهش بگی دوست!

نمی دونم این چه زندگیه که من دارم دوست که ندارم با بابامم نمی تونم از هیچی حرف بزنم چون حرفاشو حفظ ام(حرفای تکراری و خسته کننده)فک و فامیلم که ندارم بخوام بااونا یکم خوش باشم فقط یه مامانم می مونه که اگه بود اگه همه دنیاام منو درک می کردن و باهام دوست بودن ولشون می کردمو با مامانم حرف می زدم و خوش می گذروندم که اونم ازم گرفتن!

اینکه کسی و ندارم بهش زنگ بزنم اینکه کسی رو ندارم باهاش جایی برم اینکه همه فک می کنن من دیوونه ام خیلی آزارم می ده خیلی...زندگی من فقط در خودم خلاصه شده و رویاهام و آدمایی که دوسشون دارم و اونا  منو نه می شناسن نه حتی منو دیدن همین!!!

من واقعا نمی خوام هی از نداشته هام اینجا حرف بزنم و شماام واسم دل بسوزونین فقط امروز دلم خواس اینارو بنویسم شماام نمی خواد چیزی بگین می دونم که حوصله اتون از حرفای من سر می ره!

+یه چیزیم به کسایی که مثلا دوست و فامیل و خانواده و آشنامن و اینجارو می خونن بگم:ناراحت نشین ولی من هیچ کدومتونو دوس ندارم چون هیچ وقت حتی یه روز با هیچ کدومتون راحت نبودم حنی یه روز حس نکردم منو دوس دارین حتی یه روز حس نکردم منو می فهمین.اینکه همش از من بپرسین سبا تنهایی چی کار می کنی؟سختت نیس؟ حال منو خوب نمی کنه فقط حالمو بهم می زنه.اینکه هیچی از من ندونین و بگین با بابات خوب باش و اذیتش نکن منو روااانی می کنه.اینکه بشینین و از رو بی کاریتون در مورد من حرف بزنین فقط نفرت منو به شماها زیادتر می کنه!!!

ببخشید که انقدر غیرعادی و بی احساسم ولی من به این باور رسیدم که به هیچ کس و هیچ کس تو زندگی واقعیم احساسی نداشته باشم و فقط تو رویاهام دنبال آدمای خوب بگردم!

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 5:0 AM  توسط تیله  | 

 

امپراطور شگفت انگیزیه ـ برای اجرای عدالت خودش رو هم قربانی می کنه-باهوش و مقتدره و با همین هوش بیست سال خودش رو یک دیوانه مرغ باز جا می زنه تا به قصاص کشورش و امپراطوری بپردازه.نمایشنامه هم این زیرکی رو پررنگ تر کرده همون جایی که داری قاه قاه می خندی صورتت جمع می شه و به فکر فرو می ری.

+ اگر کار رو ببینین دوتا موجود احمق جذاب(فسفوریدوس و سولفوریدوس) هستن که خیلی می خندوننتون!

 

سیامک صفری!

انقد این مرد و دوووس دارم که هنوز نمی دونم چقد دوووسش دارم.دلم می خواد به همه استخوووناش دست بکشم.دلم می خواد بشونمش رو پاهام-یه وقتایی حتی دلم می خواد بچه ام شه قربون صدقه اش برم بخوابونمش تب کنه و من پاهای باریک خیلی خیلی باریکشو بزارم تو تشت آب و پاشوویش کنم-یه وقتاییم دلم می خواد همین مرد ۴۵ ساله باشه و ساعتها سیگار بکشه و حرف بزنه و من سروپا گوش شم و آخ...صداش!!!کاش دود سیگارش بودم تا می پیچیدم تو گلوش بعد از دهن کوچولوش بیرون میومدم و خال بالای لبشو قلقلک می دادم.بعد می پیچیدم تو فضای خونش-بهش نگاه می کردم می دیدم وقتی خمیازه می کشه چه شکلی می شه کی گشنه اش می شه چای اشو با چی می خوره با خودش حرف می زنه مثه من یا نه با پسرش چه حرفایی می زنه تو خونه جوراب می پوشه یا نه کسی هس شب پیشش بخوابه یا نه-بعدم وقتی می خوابید تا صبح زوووووووووووووول می زدم بش!

+دیشب یه کار فوق العاده ای کرد که فهمیدم بازم بیشتر دوووسش دارم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 11:33 PM  توسط تیله  |