تبليغاتX
زرشک پلو با کچاب
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!
Image and video hosting by TinyPic

 سرزیمینیست آشنا عشق می فهمند پرنده می فهمند رقص می فهمند دست به هم می دهند و سرزمینشان را با فریادهای بی شمار و با پایکوبی های همزمان به رخ می کشند دل می بندند کودکان در این شهر آرامند خوشحالند همه با هم از بودن می خندند از بودن می رقصند اما هوا رعد می زند فریادها بالا می گیرد و صدای ترس گوش مارا پر می کند کودک نمی فهمد باز کودک می ماند سایه ها حجیم می شوند اصوات خوفناک می شوند و تصاویری که از پروژکتور پخش می شود دل آشوبمان می کند همهمه رخنه می کند بر تن و جانمان و غریبه به این سرزمین دخول می کند!او زن است زنی بلند قامت با لباسهایی از حریر سیاه...می آید چه بیمناک می آید کودک هنوز کودک است و او هنوز غریبه!لا لا لایی لا لا لایی لا لا لایی...کودک مسخ می شود سر می خورد به عالم ترس و به عالم شیاطین می رود جایی که سرزمین او نیست اما هنوز می خواند لا لا لایی لا لا لایی!آه چه سوزناک می خواند و چه سوزناک شکار می شود!همهمه سر می گیرد ترس بر جان شهر رعشه کنان می تازد می تازد می تازد و می رسد به قلب ما اصوات هولناک ترس را چند برابر می کند مردم ستیز می کنند و غریبه وحشی گری!اما در همین جنگ تن به تن است که غریبه مردی از آن سرزمین را می بیند فقط یک دم به خدا فقط یک دم نگاه این دو با هم گره می خورد آه که تمام ترس از جانمان سر می خورد می رود به دیار ابدی این عشق است که در تن و جان غریبه شعله می کشد گویی هرگز نجنگیده و هرگز بوی شیطان نمی داده حسرتی که از عشق به خود می گیرد ناباورانه تماشاچیان را می سوزاند یک دم همه چیز فراموش می شود که دوباره اصوات می آیند مردم چاره می جویند و دوباره غریبه به جنگ می آید اما به جنگ عشق زنی را می بیند که از آن سرزمینست و بوی رغیب را خوب می فهمد غریبه مردی را می خواهد که از تبار خود خواهان دارد دست به کار می شود رغیب را از میان بر می دارد اما مردم هنوز چاره می جویند در این میان دختریست که سوز نگاهش قلبمان را خنجر می کشد ترس در چهر ه اش ما را به تواناییش اطمینان می دهد غریبه فریاد می زند و رغیب را دک می کند عشق هنوز در او مانده با تمام خشم ها و با تمام ترس ها اما عشق در این نمایش حرف اول را می زند نوبت به مردش می رسد!نمی دانیم جنگ است یا عشق بازی سایه ها هم را به آغوش می کشند اما مرد و غریبه می جنگند(وقتی غریبه قدرتش را به رخ می کشد سایه مرد زیر سایه او کوچک می شود زیباییش را کاش می دیدید) ای کاش تمام جنگهای دنیا با عشق بود وقتی رخ به رخ نزدیک می کنند وقتی دست هم را در هوا می رقصانند تا به هم بخورد وقتی لبهایشان به موازات هم باز می شود عشق در ما هم رخنه می کند موسیقی از قوی ترین عناصر لحظه هاییست که می بینیم جنگ و صلحی میان این دو جاریست که دل و دین مارا برده سایه ها هم در این نمایش با ما حرف می زنند!هم را ترک می کنند تا دوباره مردم شهر به یاد هم بیاورند که با هم هستند و می مانند دوباره رقص از سر می گیرند شاید ۶بار پا کوبیدند و سر چرخاندند و به زمین غلط خوردند اما یک بار چیزی عوض نشد انگار این گروه سالهای سال است که با هم می رقصند!!!دستهایشان پروانه می شوند و نوای موسیقی زیباییش را دوچندان می کند شاید این پروانه ها از عشق غریبه برایمان می گویند!غریبه طاقت ندارد من به این صحنه قبطه می خورم غریبه دست به سینه می کوبد وقتی مرد از او دور می شود و عشقش را پس می زند دست به سینه می کوبد می کوبد می کوبد واااای که عشق در سینه های زن پاره پاره می شود چه دردناک می کوبی غریبه چه دردناک!مرد از سرزمینیست که بوی غریبه آن را تباه می کند پس دست از عشق او می کشد خود را در تورهای سپید به فراموشی می سپارد و غریبه در دستان مردم شهر جان می دهد و خود را به  زمین می کوبد عشق در او جاویدان می شود و او می میرد!

Image and video hosting by TinyPic

 

+تا دوشنبه وقت دارین از دیدن این نمایش به افتخار برسین چرا اینقدر بزرگش می کنم چون بزرگ هست اگر خودتون ببینید می فهمید یعنی از این همه احترام به تماشاچی لذت می برین وقتی یه بازیگر از همه وجودش برای لذت بردن تو استفاده کنه اونجاست که افتخار می کنی!جایی مخملباف گفت:هنرمند کسی هست که تو همون لحظه  که احساسات و عواطفش رو می خره می فروشه!افراد این گروه از فیزیکشون تا روانشون رو به ما دادن تا از هر نظر احساس لذت رو بفهمیم!

++نمایش " بخوان" کاری از عاطفه تهرانی در تالار سایه

+++یاد "پیمان ابدی" عزیز هم سبز!خوب بخوابی بلند قامت خوب...

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 6:42 PM  توسط تیله  | 

مژده شمسایی

دستامو به هم فشار می دم و گاهی مشت می کنم و می کوبونم به دسته سیاه صندلی.قلبمو می بینم که با هر ضربه موزیک غلت می خوره و می چرخه دوره قفسه سینه ام و پرت می شه رو خونی که زیرش جمع شده و گاهی منقبض می شه و خونش می چکه رو گونه هام!نمی دونم این خون از ضربه های بی وقفه موزیک پاشیده شده یا بی عدالتی!اما وقتی صدای چکامه چمانی به گوشم می رسه یا پاهای زنانه و باریکش رو تو جورابای خاکستری و کفشهای ساده اش می بینم که از پله های خونش بالا می رن و  نجات شکوندی رو تو بارونی استخونی و بلندش که اون رو بلندقامت تر از اونی که هست نشون می ده و موهای جوگندمی و معصومیت چشماشو می بینم قلبم آروم می گیره و برای چند نفس یادم می ره داره چی به سر مانی اورنگ و پرند پایا میاد.اما دوباره  موزیک ضربه هاشو می زنه و زندگی سیاه نجات و اورنگ-پرند و چمانه باهم گره می خوره و دستم پابه پای چمانه درد می گیره و صدای انگشتاش که بهم فشار می ده و رگهاش که بیرون می زنه دردم و بیشتر و همزمان با اون لذتم رو از دیدن بازی شمسایی بیشتروبیشتر می کنه.صحنه ای که نجات و چمانه زیر بارون به طرف ایستگاه اتوبوس می رن دلم رو می بره و صحنه ای که شایان شبرخ به اون ایستگاه می رسه دلم رو آشوب می کنه و مجبورم می کنه پاکتی رو جلوی دهنم بگیرم تا لباسام کثیف نشن!مخصوصا وقتی لباسهای چکامه یا پرند رو می بینم بیشتر دقت می کنم لباسام کثیف نشن چون لباسهاش به دلم می شینه و اون رو برام محترم تر از اونچه که هست می کنه.خامه دوزی پیراهنی که زیر ژاکت مشکیش پوشیده توجهم رو جلب می کنه جوری که یادم میره به معمای زندگیش فکر کنم و دوباره ترس و اضطرابی که تو چشم هاش هست منو به اون برمی گردونه.به دردشون خو گرفتم اما نیرم نیستانی رو چه کنم!؟!وقتی خنده های عصبیش شنیده می شه و فریادهاش از این همه بی عدالتی وقتی پایبند به جایی می شه که مال اون نیست مال دنیای اون نیست با درد اون چه کنم و چطور باهاش خو بگیرم!این بار اگر ضربه های موسیقی هم سراغم نیان قلبم می چرخه و به استخووونای قفسه سینه ام خودش رو می کوبه وقتی تکین کج و کوله رو رو صندلی کارگردانی  خاطره محبوب یا همون عمو-خاله-دایی-عمه زاده  رو جای پرند پایا  و شایان شبرخ رو جای مانی اورنگ می بینه!چیلیک چیلیک عکس می گیرن نمی دونم عکسا از علاقه اس یا پی بردن به رابطه پایا و اورنگ و دامنه زدن به حواشی اونها!فلشااا اعصابم رو خورد می کنه و بیشتر دیدن فشفشه های روشن دست بازیگرنماهای فیلم ناکام نیستانی که بدست تکین کج و کوله در قاب تکراری عروسی و چواغونی و شیش و هشتی ساخته شد و این فکر که روزی اونچه که باید ساخته می شدو نذاشتن ساخته بشه من رو سرحال میاره.اما وقتی به خودم میام و می بینم ساعت ۸ شب اردیبهشت ماه هست و چندخیابون اون طرفتر اخراجی ها همزمان با این فیلم اکران می شه و بیشتر از این فروش می کنه دوباره حالم بد می شه و دولتشاهی رو می بینم که نجات رو دلداری می ده و می گه نمی دونه درد ما چیه!؟!و من عکس نصفه و نیمه شریفی نیا رو می بینم اون پشت و با خودم می گم درد این سینما و درد این فرهنگ واقعا چیه!؟!و دوباره احساسی از شعف در من رشد می کنه و چهره بیضایی میاد جلوی چشمام و شکر می کنم با همه بی عدالتی ها هنوز هست تا بسازه حتی اگه بکوبنش و حتی اگه فیلمی از ده نمکی همزمان با فیلمهاش اکران بشه!اما این شعف در من کامل نمی شه  وقتی یاد ۱۰سال سابقه اجرا در تئاتر اورنگ میوفتم و اینکه بهش گفتن تازه کار و یاد نشریاتی که شب می خوابیدن و رویای پول می دیدند و صبح برای ملت کابوس  می نوشتند کابوس بی فرهنگی و خودکشی حرفه ای!!!

+قبلا هم از این فیلم نوشته بودم اما اگه یه پست کامل ازش اینجا نمی ذاشتم قلبم بهم فحش می داد!

++"وقتی همه خوابیم" رو ببینید و لذت ببرین از تک تک لحظه ها و عناصرش.ببینید و خودتون با دیدنش انتخاب کنید که چی براتون ساخته شه ــــــ البته اگه نمی خواین براتون اخراجی ها ساخته شه!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 1:0 AM  توسط تیله  | 

Image and video hosting by TinyPic

ساعت ۵ عصر-هوا هنوز روشن و صدای گنجشکک های اشی مشی از پنجره اتاقم به گوش می رسد.هوا هنوز روشن است و شاید تنها خاصیت بهار همین باشد.(حیف که بهار نفرت انگیز ترین فصل من است)یک عصر بهاری با صدای گنجشککها وقت خوبی برای قدم زدن در خیابان نیاوران و رسیدن به میعادگاه من(شهر کتاب)و خرید هر آنچه که دوست دارم و بعد گذزندان ساعاتی دنج و دست نخورده در کافه کاخ-بوی قهوه تازه در فنجانهای بلور و صحبت با یک دوست و خوردن آفتاب به پلکها.این برنامه ای بکر برای من است اما این همه رخوت و بی حوصلگی این همه رنجیدگی مجال رفتن تا موال خانه را نیز به من نمی دهد و ساعتهاست که کز می کنم و فیلمهای تکراری می بینم و دود می پیچد و بوی ماندگی غذاهای دورورم حالم را بهم می زند.این روزهاست که می فهمم وقتهایی که سرخورده ام و بی حوصله وقتهایی که ناراحتی عذابم می دهد برعکس خیلی ها غذایم زیادو زیادو زیادتر می شود و این روزها در زندگی من کم نیستند!برای تصدیق حرفم یاد آن شب را زنده می کنم که از هر شبی خوشحال تر بودم و لب باز نکردم و با دوستان در SFC فقط نوشابه خوردم و گپ زدم!

 بی عدالتی-بی فکری و زخم زبان استخوانهایم را فشااار می دهند و آنقدر محکم فشااار می دهند که فریاد می کشم.از اینکه افرادی مرا دوره کنند و هر چه نه بدترشان را بارم بیزارم و از اینکه بارها بارها با مردی که چتر این روزهای نوجوانیم است شبها و شبها بحث کنم و فقط فریادهای ابلهانه اش را بشنوم خسته شده ام.و از اینکه زنی روانی مرا بی لیاقت خواند دلم شکست!

جرم امروز من خواندن یک کتاب بود با این نام:کافه نادری_____تا باشد از این جرم ها

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 5:0 PM  توسط تیله  |