تبليغاتX
زرشک پلو با کچاب
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!
ساعت  ۱۰-۱۰:۳۰صبح ۵شنبه کلاس ادبیات .بعد یه بحث جانانه که برای کنسل شدن امتحان را انداختیم بود که پریا احساس انفجار بش دس دادو از اونجا که چند تن از برادران محترم و زحمتکش افغانی تو حیاط مشغول عوض کردن موزاییکا بودن از من خواس باهاش به موال برم که یه وقت یه دستی چیزی ماتحت گرامشو انگولک نکنه منم که رگ غیرتو اینا پاشودم باش رفتم رسیدیم دم موال بنده ام هوس کردم یه دستی به آب بزنم کارمونو کردیم و اومدیم بیرون دسمو یه آبی گرفتم اومدم برم پریا گیر داد با مایع صابون بشوررر هرچی می گم بابا من اون تو هیچ کاری نکردم نخیر باید با صابون بشوری...دسو شستیم و راهی رفتن شدیم پریا یه ۴-۵ قدمی جلو تر بود داشتیم اختلات می کردیم که یهو پای من رفت تو یه چیزی خندم گرف فک کردم دارم میوفتم دوتامون داشتیم می خندیدیم یهو گرووووووووووووووووووووووپ زمین به گفته آقا مرادی ۲-۲:۳۰متر  رف تووو!زیر پام خالی شد(فک کن تو حیاط مدرسه ات داری را میری یهو زیر پات خالی شه)حالا درد پاهام جهنم از هول اینکه یه مارمولکی کوفتی اونجا نباشه داشتم سکته می کردم پریااام که هاج و واج...این آجرااام زرتی میریختن هی.خلاصه بنده مثه یه توپ قلقلی اون پایین پاهامونم که زیر سنگ و کلوخ بچه هاو برادران افغانی و مدیر و ناظم و اینااا بالا سرم.هی میگن بیا بالا دستو بده بیا بالا.پیر افغانیا که انگار از همه بیشتر دلش سوخته بود دسشو آورد منو بکشه بالا پامو هرجا می ذاشتم بدتر بقیه زمین و دیوارو اینا می ریخت نردبون آوردن اومدم بالا حالا از اونورم ۴تا از بچه ها تو کلاس از ترس بیهوش شده بودن!!!خلاصه توکلی اومد پاهامو پانسمان کردو زنگ زدن اصغر قاطی اومد دنبالمو رفتیم رادیولوژی و فمیدیم هیچی نشده و فقط قلبمون اومده تو دهنمون!بعدم اومدیم منزل و پدر گرامم که تازه پیداش کرده بودن بش گفته بودن اومد خونه دید من مثه بی کساااای دس پا چلفتی دارم پاهامو پانسمان می کنم(بیشتر گند می زدم)کمکم کردو دوتایی رفتیم آشپزخووونه و با دادوهوار که تو برو بشین و من می پزم و من بمیرم تو بمیری یه ماکارونی که به زور کچاب و ماست و خیارو شپسی کولا خوردیمش درست کردیم و نشستیم کلاه قرمزی و سرونازو دیدیم و بعد ابوی رف سر کارو بنده ام نشستم به این فک کردم چی داره به سر مدرسه ما میاد...

+در این ۲هفته گذشته انواع و اقسام بلاهای زمینی و آسمانی و لعن و نفرین ننه گنجوهاو گیس بریده ها و چشم بدو آه یتیم همگی خررر مارو گرفتن خدااا بخیر کنه!!!

++من که چیزیم نشد ولی از صبح دارم به این فک می کنم تو بم مردم چی کشیدن...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 6:24 PM  توسط تیله  | 

بهار بهار بهار... پارادوکس عظیم زندگی من و بی قاعدگی تمام در لحظه هایت!!!چه کنم با تو ای بهار وقتی مادرم را ۴۴سال قبل از حضور من و قبل از حضور زشتی ها و به خاطر اثبات اینکه خدا زیباست و زیبایی ها را دوست دارد آفریدی و چه کنم با تو که ۷سال پیش مادرم را زیر شعله های گرم خرداد ماه محو کردی از این دنیای پربهار!!!کاش می توانستم تورا به اندازه درختهایت و به قرمزی ماهی های سرخ اول روزت دوست داشته باشم اما چه کنم که دل ۱۰ساله ام از تو غیظ دارد بهار!قسم می خورم بیست و دومین روز تورا از جان بیشتر دوست دارم چرا که مادرم نیلوفر تنهاییم همین روز بود که در شهری کنار دریا و در هوایی شرجی گریه کرد و بند نافش را بریدند و می دانم و می دانم و می دانم که روزی که بمیرم خدا بندناف مادرم را به من هدیه می دهد می دانم!و اگر بند نافش را در دست بگیرم سروپا نمی شناسم همه هفت آسمان را میهمان می کنم باور کن بهار مادرم از درختهای تو هم زیبا تر بود و سبز تر قسم به رنگ لباسهایش که از هر هفت دست هشت دستش رنگ درختهای تو بود و قسم به سپیدی پوست تازه اش که از شکوفه های تو نرم تر بود...ای کاش که دوباره کودک می شدم و ای کاش بهار را نصف می کردم تا دیگر به خرداد نرسد ...که مادرم برگردد به چهاردیواری کوچکمان و اینقدر از حضورش از شوق حضورش گریه کنم که عرش خدا بلرزد که چرا روزی نیلوفر تنهایی های مرا بهار ربوده و آن وقت است که زمان را متوقف می کنم و به دودنیا قسم که تا روزی که خدا باشد می ایستم و در بیست و دومین روز بهار نگاهش می کنم نگاهش می کنم نگاهش می کنم نگاهش می کنم و نگاهش می کنم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 7:0 AM  توسط تیله  | 

Image and video hosting by TinyPic

چندروزیه که عجیب شدم و دوستداشتنی...چندروز که نه از خیلی وقت پیشا فهمیدم دارم یکی دیگه می شم یکی که هم تیله اس هم نیس یعنی هم بزرگ شده هم می خواد کوچیک بمونه چند وقتیه که اصن همه چی به هم پیچ خورده نه بداااا خوبش یا شاید عجیبش تیله دیگه اووون آدمای سابق و دوووس نداره دست رو کسایی می زاره که هیچچچچ کی نمی زاره نمی دونم این چیه که منو می کشه سمت این آدماااا آدمای بزرگ آدمااااای عجیب و برای من دوستداشتنی یکیشون همینه که صداش میاد(شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی...آخ خ خ)این چیزایی که دارن میان سراغم منو قلقلک می دن انگار دوووسشون دارم همه این بزرگ شدناروووو...دلم قهوه می خواد ولی خسته تر از اونیم که برم آشپزخونه!(صدای سوتش میاد...وای بی شرف دوست دارم دوست دارم دوست دارم)الان چشم خورد به دست خطی که دیشب نوشتم از رشته زورکی دانشگاااام گله کرده بودم ولی الان فهمیدم که به جای داروسازی نوشتم دندون پزشکی(خدای من داروسازی رو با همه کثافتاش تحمل می کنم ولی دندون پزشکی دیگه نه)شاید واسه این اشتباه کردم که این هفته 3روز پشت هم دندون پزشکی بودم(چطور می تونن این شغل گندو تحمل کنن؟)...اه تموم کن این بحث مزخرفوووو!!!

صدای ابی میاد اسم این آهنگش چیه؟درخت!؟!نمی دونم ولی هرچی هس یادمه اونموقع ها که این آهنگ و گوش می دادم مامان و می دیدم بهشت و می دیدم خودم و می دیدم که گریه می کردم بچه بودم خب دلم تنگ می شد می خواستم برم برسم به مامان نمی شد حتی اون لعنتی رم دیدم چه خیانتی کردی لعنتی!!!وقتی خیانتش تیغ می کشید به مامان زیر پتوی صورتیم که عکس یه باربی روش بود بالشمو گاز می گرفتم که صدام از اتاق بیرون نره...اما وقتی اووون مسافرت لعنتی پیش اومد این شعرو این خیال بو گرفت بوی همونی که تیغ کشید به مامان همون که حالا جنازشم دست از سرم برنمی داره و توله ای که پس انداخته جلوی چشمم داره تیکه تیکه ب.ا.ب.ا رو ازم می گیره...(رو تنش زخمه ولی زخمه تبر...)

 نمی دونم چی می شه دس من نیس این فکراااا این حرفاااا یهو می ریزن انگار از یه درزی جایی می زنن بیرون دس من نیس بدجوری قاطی پلوااان...

دارم به کتابخونم نگا می کنم آغا.م پشت در شیشه ای تنها رو پاهاش نشسته(چقدددد دوست دارم لعنتی)نمی دونم چرا هروقت باهات گره می خورم این خونریزی لعنتی سراغم میاد هر وقت که اینطوری می شه اوضاع یاد حرف هدایت میوفتم اینکه می گفت:(زنها بوی زنا و پریود می دن)نمی دونم چی تو سرش گذشت وقتی این جمله رو نوشت نمی دونم کدوم آکله ای وقتی پاهاشو رو تخت اون باز کرد بوی زناو پریود می داد!شتتتتتتت حال به هم زنه که یه زن با جورابای بلند پارازین که هر زنی رو لوندتر از اونی که هس می کنه و رژ زرشکی تند و موهای مشکی فر شده پاهاش رو برای این بوف تنها باز کنه و بوف به این باور برسه که زنهارو باید پس بزنه...راستی زنها بوی زنا می دن!؟!چی شد که هدایت این همه زشتی رو انگ ما کرد!؟!

چندروز پیش کتاب کافه پیانورو خوندم وای که من عاشق پری سیما بودم و گل گیسو وعاشق اون پسری که بند پوتینای تاف اش همیشه خدا باز بود...صفورااام یکی از همون زناییه که بوی زنا می دن هرچقدم لب و دهنش خشکل باشه ولی دوووسش ندارم حتی اگه تئاتر بخونه وقتی دیدم صفورا واقعیه غصه ام گرفت دلم می خواست دیگه هیچ وقت پری سیما از اون هتل ارزون قیمتی که واسه قهراتاق گرفته بود به فرهاد زنگ نزنه و فکر پولشو نکنه هیچ وقت!اینکه پری سیما به پاهاش کرم می زد و وقتی چادر نمازشو سرش می کرد خشکل تر از خودشم می شد منو یاد مامان مینداخت...گل گیسوو اداهاش همه جلوی چشممه ولی بهش حسودیم می شه من و بابام هیچ وقت مثه گل گیسوو باباش نبودیم هیچ وقت!بعد از خوندن رمان اومدم اینجا یکم از فرهاد جعفری بدونم خورد تو ذوقم یه جورایی همه بد می گفتن ازش من که نمی شناسمش ولی چندروز خوب رو با کتابش سر کردم.

از ۸فروردین که "وقتی همه خوابیم" رو دیدم تا الان به همه چیزش فکر کردم و چقدر دوووسش داشتم اسماااا اسماااا اگه هرکی الکی گنده شده باشه مطمئنم بیضایی بی خود بیضایی نشده حتی اسم کاراکترا خاصه حتی اسمشون...مژده شمسایی خیلی خوب بود(طراحی لباسش چه وقتی چکامه چمانی بود چه وقتی پرند پایا عالی بود) و همینطور سورپرایزی که من وسط فیلم شدم هم عاااالی بود فقط یه سوال سهیلا رضوی انگیزش چی بود که از فیلم رد شد!؟!و چقدر از دیدن تکین رو صندلی کارگردانی خونم به جوش اومدددد!و آخرم که مانی اورنگ یا نجات شکوندی که دل می برد"علیرضا جلالی تبار".

دیروز بعداز خیلیه خیلیه خیلی وقت رفتم "داریِنوش"دلم یه ذره شده بود واسش کلیم نمایشنامه خریدم و کلیه کلی ذوق دارم!

میرم بخوابم چند روز چشمام از درد دارن پاره می شن...میرم بخوابم!

+راستی  برین بخونین ادامه مطلب و که آغا محمدخان میاد خونم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 3:23 PM  توسط تیله  | 

همه مزخرفات زندگی من از همون بچگی شروع شد فک می کردم این یواشکیارو همه بچه ها دارن ولی اشتباه کردم و حالا چوبشو می خورم از همون موقع و همون اشتباهات زنگیم به گند کشیده شد و تو این سه ساله گندترو گندتر شد...خواب خواب بودم انقد خواب بودم که نفهمیدم چقد بو گرفتم تو این سالها و به چه کثافتی کشیده شدم...من فقط دنبال یه اراده ام تا آدم شم...فکر می کردم خیلی عاقلم و خیلی می فهمم ولی من هیچ گهی نیستم تا وقتی خودمو ثابت نکنم و همه مزخرفات زندگی من درگیر همین اراده است که باید پیداش کنم...نمی دونم بگم دعام کنین کمکم کنین نمی دونم اما یه کاری کنین و یه کاری کنم که درست شم...بابارو می بینم که تیکه تیکه داره می می ره مامان و می بینم که تو این چندساله دیگه به خوابم نمیاد مردمو می بینم که فهمیدن هیچ گهی نیستم و خودمو که هیچ حالم خوش نیست...آخ که چه خوابی رفته بودم م م م...

 

دعا کنین زود زود آدم شم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 2:21 AM  توسط تیله  |