تبليغاتX
زرشک پلو با کچاب
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!

عید دیگه وقتی هست پس ماام هستیم مثل ماهی قرمزمون

 و به زیبایی خوان سفرمون

خوش باشین.

 

+سال ۸۷ برام عجیب بود و گاهی خوب و خیلی خوب...ولی اتفاق بدی که برام افتاد نابودی رابطه ام با کسی شد که سالها باید همدیگرو تحمل کنیم ولی دیگه هیچوقت مثل قدیم عاشق هم نباشیم و هرروز بیشتر از هم خسته شیم!خودش خواست ازش بیزار شم و هنوزم می خواد حتی وقت تحویل سال...و امسال عجیب بود و خوب چون به آرزوهایی رسیدم به آرزوهایی هرچند کوچیک ولی دوستداشتنی...بزرگ شدم امسال هیچ کس نفهمیده باشه خودم فهمیدم که بزرگ شدم و این رشد رو دوست دارم حتی اگه کسی که ازش دور شدم نخواد و اسمی رو روش بزاره که آزارم بده!و امسال و ۱۰۰سال دیگه هم یک چیز در من عوض نمی شه و اون جای خالی کسی هست که به دودنیای من می ارزه و اون مادرمه...تو این سالها فقط ادعای خوشبختی می کنم اما مادر خودش می دونه به اندازه همه دنیا براش دلتنگم و هر سال این دوری و ندیدنش بیشترو بیشتر عذابم می ده...مامان نیلوفر گلم عیدت مبارک!

++بهترین اتفاق تئاتری سال ۸۷ هم برام دیدن "مانیفست چو" و "شکار روباه" بود!

+++یادمون نره یاد کنیم از کسایی که سال ۸۷ با ما خداحافظی کردن و خاطرمون رو تیره و تار:::خسرو شکیبایی-احمد آقالو و بسیار عزیزان دیگه مثل اسماعیل داورفر ولی این دونفر رفتنشون برای من سختر و سخترو سختر بود!

++++و بسته پیشنهادی من برای شما:::هر شب ساعت ۸ کانال ۲ "کلاه قرمزی وپسرخاله"دوستداشتنی ترین و نوستالژیک ترین موجودات کودکی من و خیلی خیلی از بچه های ایرونی دیگه...هر شب ساعت ۱۱  کانال ۳ "مرد دوهزار چهره" کار مهران مدیری دوستداشتنی...سوم فروردین کانال ۴ تله تئاتر        "هتل پلازا" توروخداا ببینین اینوووووووووووووووو!!!و خرید یک عدد هفته نامه چلچراغ ویژه نوروز ۸۸ شماره ۳۳۴...گوش دادن کودکانه فرهاد بصورت روزانه!

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 5:15 PM  توسط تیله  | 

1

سهم من از همه همه همه روزای خدا همین فرداست!بیست و دومین روز اسفندماه وقتی دلت برف می خواد...چقد بده که شب تولدت نه برف باشه و نه بارون و چقد خوبه که شب تولدت بری آغامحمدخان قاجارو تو تالار وحدت دوباره ببینی و بالا بال بزنی واسش!!!

اتفاقای خوب شروع شده...هفته پیش فرخ اولین نفری بود که بهم کادو داد کلی تیله!!!تاحالا نگفته بودم بهتون کسی منو سبا صدا نمی کنه یعنی اونایی که می دونن منو سبا صدا نمی کنن و می گن تیله!عاشق تیله ام و به هرکسی که زیادی دوسش دارمم تیله می دم و خیلیاام به من تیله می دن!یکیشم همین فرخ جونم که اولین نفری بود که امسال کادومو داد!

امشبم وقتی داشتم آمادئوس و تو سالن اصلی تئاتر شهر می دیدم یکی از رفیقای قدیمیم که یه سالی می شد اصن زنگم بهم نزده بودیم تکسید و کلی خوشحال شدم و ذوق کردم!تو این چندروزه خیلیا تولدمو یادشون بوده و یادم انداختن ولی یکی هس که از همه این خیلیا می تونه مهم تر باشه...امشب بهم گفت مگه فردا بیست و چهارمه که می گی تولدته!؟!یعنی باور کنم حتی یادش نبود که تولدم بیست و دومه!؟!نمی دونم شاید مشکل خودمم باشم الان سالهاست که ازهم دور شدیم خیلی خیلی دور...

یک ساعتی می شه رسیدم خونه...نمی دونم چی شد ولی کفشمو که درآوردم یهو دیدم از بغض دارم خفه می شم الان ۶ساله که شبای تولدم بدجوری سرمو می کنم زیر پتووومو گریه می کنم آخه نمی خوام بابام صدامو بشنوه...از وقتی رفت همه روزای بودنش رو هم از من گرفت...مامان و می گم...اگه الان بود...فقط خوش بودیم همین!

فراموشی اونو به دل نمی گیرم به تیله هام نگا می کنم و ذوق می کنم و به عکس مامان که اگه یه روز نبینمش دچار مالیخولیا می شم و دلم خوش می کنم به روزی که قرار بیاد نمی دونم کی ولی میاد!

۲۲ اسفند ۱۳۷۰ نمی دونم باید خودمو ۱۷ ساله بدونم یا ۱۸ حداقلش اینه که ۱۷ تموم می شه ولی سال بعد قانون ۱۸ سالگی منم قاطی آدم بزرگا می کنه...پس بهتره فعلا ۱۷ ساله بمونم دنیای آدم بزرگا ترسناکتر از اونیه که بخوام واسه قاطی شدن باهاش عجله کنم...

برمیگردم...

 

برگشتم...

امسال حالا یا ۱۷ ساله یا ۱۸ ساله فرقی نداره ولی مطمئنم یکی از بهترین تولدایی بوده که داشتم ...بابا امروز مهربون ترین بابای دنیا بود...دوستام امروز بهترین دوستای دنیا بودن انقد خوب بودن که من حتی بعضیاشونو یادم نبود یه کسایی امروز بهم زنگ زدن و تکسیدن که باورم نمی شد!

وای حتی مدیرمدرسه مونم یکی از مهربون ترین مدیرای دنیا شده بود منو صدا کرده و  دعوام می کنه که چرا بهش نگفتم تولدمه چون می خواسته بهم کادو بده و حالا چیزی نداره که بهم بده و ۳تا بوسم کرد!!!

ورزنده جونم می گفت تو خونه ما همه می دونستن امروز چه خبره

نینا جونمم که همیشه کلی زحمت منو می کشه و امشبم باز کلی باهاش خوش گذروندم و کلی کلی ماچ مالی نینا جونمممم

پریا عشقم یه کاره خیلی خیلی دوستداشتنی کرددیشب ساعت ۱۲ زنگ زده واسم تولد مبارک جلال همتی و گذاشته آخه عشقمممممم

طناز طرطرررریه خودمم  که  کلی دلم واسش تنگ شده بود مثه همیشه به یادم بود...الهام دوست دبستانم که هرروز بعد مدرسه باهاش شیرموز می خوردم و مثه تیر از کنار ابولفضل دیووونه فرار می کردیم که انگولکمون نکنهخاله های دوستداشتنیه دوسشتداشتنیه دوستداشتنیممامان بزرگ جونم که کپل خودمه آقاجونم که میمیرم براش با اون شکلکایی که درمیارهحسام و رادین پسرخاله هام که عاشقشوووووووووووووووووووووووونمفرخ جونم که پیانو زدنو مدیون اونم تا آخر عمرمسحر دخترعمه ام که الان کامنتشو دیدم

تمام رفیقای آئین روشن(مدرسه قبلیم)که یادم بودن و واقعا باورم نمی شد این همه با معرفتن ایناااااااااااااااهمه دوستای جالب و جدید و متفاوت اینجا(یعنی همه رفیقای زرشک پلو با کچاب)و بابایییی گلم که واقعا واقعا وقعا بهترین بهترین بهترین بهترین بابای دنیاست و کلی عاشقشم کلی کلی کلی از همه دنیا بیشتر دوسش دارم و همه همه همه آدمایی که به یادم بودن...احساس خوبیه دوست داشتن و حس کردنش احساس خیلی خوبیه و من از داشتن این همه آدمای خوب دوروبرم که این حس و یادم میارن افتخار می کنم و خوشحالم!چیزی ندارم برای جبران که بهتون بدم شاید یه چیزه کوچولو ولی خیلی بزرگ شاید همین یه تیکه عشقی که فقط دارمه که می تونم بهتون بدم...نمی دونم فقط ممنونم!

 

 

و جالب ترین و مهیج ترین قسمت تولدم تا اینجا:::::::::::شکار روباهیعنی سیامک صفری

دیدمششششششششششششششششششششهم عجیب هم جالب هم دوستداشتنی و کلی چیزای دیگه که تو کله ام موندن و دارن گیج می خورن!

این تولد ادامه داره احتمالا تا دوشنبه!

باور کن آغا محمدخان آروزو یه وقتاییی چیزیه که می خوایش و می تونی بش برسی!

 

+عکس:شمال-حیاط خونه مامان بزرگم...۲سالمه و نینا این عکس و ازم گرفته...بداخلاق و دیووونه...اگه کسی به موهام دست می زد زنده نمی موند...دوران عذاب آور بی پستونکیم بود و زمانی که از حسرت دوباره پستونک میکیدن پستونکای بقیه رو به زور می گرفتم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 2:15 AM  توسط تیله  | 

آغا محمدخان قاجار(سیامک صفری)

 

بی خواب نیستم و حتی خوابمم میاد-۲:۳۰ صبحه-چشمام می سوزه و تو سرم یه مشت کرم وول می خورن.آخ چقدر بدنم درد می کنه.انگار ۳۰ ساله نخوابیدم[اصلا مگه چند سال خوابیدم که ۳۰سالشو بیدار موندم؟]بی خیال!این چرت و پرتایی که می گم واسه ۳لیتر خون رفته و استرسیه که داشتم!خاله تو اتاقش خوابیده-خودمو زیر پتوی بزرگ بابا جمع کردم و به چاییم نگا می کنم.دستم می ره طرف ماگم که صدای آغا محمد خان و می شنوم.سرمو بالا کردم-واستاده ته سالن کنار شومینه.قدوقامت باریک و بلند با دوتا پای قلمی که تو پوتینای بزرگ و سیاهشن.انگشتش به سمت تابلوی بالا سرمه.دختری ترکمن که تو دشتهای شقایق و آلاله می رقصه.آروم آروم خودشو جمع می کنه و تا می زنه-دستاشو دور تنش حلقه می زنه و سر می خوره رو زمین-رو دوتا پاش نشسته-این بدن نحیف و استخونیش-آخ آغا محمد خان!

صدای خنده عمه از اتاق پشتی میاد.فقط صدای خنده؟در باز می شه و اندام عمه تو ملافه بزرگ و سفیدی گم شده.مستانه به اتاقش برمی گرده و آغا محمد خان دستشو به جای نداشته و ناقصش می کشه و صدای گریه اش...در حسرت این خنده هاومستی های شبانه خوابش می بره.چاییم سرد شده-ساعت می دوه تا به ۳ برسه.پتو رو کنار می زنم.انگار یکی  کوبید به پشتم.یه قطره خون کنار پام کف کاشی می ریزه-سرمو برمی گردونم طرف وان.یاد برادراش میوفتم-یاد مرگشون-قتلشون.

من تاریخو پس می زنم ولی چاره ای نیست جز شنیدن و کمی باور کردن.پس زدنم از ناپاکیشه.من شکاک نیستم ولی به هیچ کس و هیچ چیزم اطمینان ندارم.من از کجا مطمئن شم که آغا محمدخان اونقدر خنگ بود یا غرق عقده های درونیش که یه تاج ساخت به بزرگی فیل یا از کجا بدونم وقتی چشمای لطفعلی خان  زندو درآورد اون نعره زدو مرد شاید به قول خاله چون مرد مبارزی بود حتی آهم نکشیدو تو سکوت چشماشو دید که رفتن یا از کجا بدونم عمه اش همبستر وکیل الرعیا بوده یا نه؟هیچ حکومتی تاریخو پاک تحویل ما نمی ده و شاید چاره ای جز شنیدن و فقط شنیدن نباشه!

سیفونو می کشم و میام بیرون-دیوارای بلند و کاشی های سفید-شاه قاجار روبروم واستاده اما انگار بوی مرگ میاد-بوی خون-بوی تعفن.آغا محمد خان وسط یه مرده شور خونه!این تصویری بود که من می دیدم-دیوارای بلند و پرده های سفید-صورت سفیدو بی موی آغا محمدخان-انگار خمیر نون تافتونو پهن کرده بودن رو کله اش.یه کم چرب-کلی رنگ پریده و خالی از نفرت.من آغا محمد و پر از حسرت دیدم تا نفرت!

چه یخ بود اونجا.این همه بی رمقی-سردی-فضای سالن پراز عقده های آغامحمدخان بود.شاید اون دیوارای بلند دیوار اسارتش بود که همه عمر توش سوخت و فقط وقتی آروم می گرفت که بزرگترین شکارچی روباه می شدو جمعی دیگرو به جمع اخته های دنیا اضافه می کرد.کتری رو روشن کردم-پرده رو کنار زده ام دوتا گربه زیر چراغ برق...رومو برگردوندم-روباه بیچاره زنگوله به گردن اشک می ریخت-دیگه نه نر بود و نه بوی ماده هارو می فهمید-زنگوله رو باز کردم مثل برق و باد رفت به دنبال غریضش.زنگوله رو نگاه کردم-چندتا شکار دیگه آغا محمدخان؟چندتا؟نمی دونم چرا از این روباهها انتقام نامردیتو می گیری!کاش قبل از اینا ماده ببری که تورو اخته کرد شکار می کردی-عمه ای که خیلی راحتتر از اونی که باید مرد.

ماگمو چسبوندم به دلم-از بس که داغه!از پشتم صدای شمشیراشون میاد-بوی توطئه همه جارو خونی کرده-برادرکشی اپیدمی شده و تا برسم به کاناپه نعش مرتضی قلی و جعفر قلی و برادرای دیگه اس که بهم زل زدن- مرگ و خیانت خود آقامحمد خانم ترسونده-نعره هاشو می شنوم که شکوه می کنه از بی برادری از این همه ترس از خیانت و آرزوی یک روز اعتماد داشتن به دنیا.

دیگه هیچ نعشی نمونده تا هیبت و دوتا دله دزد دیگه ببرن مرده شور خونه و اون دختر ترکمن که روزی با روسری نارنجی زلفی با آغا محمدخان گره زده بود و آب و جاری می کرد زیر درختها اسم و جرمشونو ثبت کنه.فقط صدای گریه های ترگل و خواهر بیوه اش شنیده می شه و شکوه های آغامحمدخان-از اینکه چرا نتونست با زنی مهربان باشه و تعنه هاش به ترگل که فقط از غم بی مردی شیون می کنه و هیچ چیز دیگه ای آزرده اش نکرده-شاید تنها غم آغامحمدخانم همین بی تکلیفی بود-نیمی مرد و نیمی ناتوان!

صدای تیر منو از کاناپه بلند می کنه -نعش دراز و باریکش می ره به تاریکیها و  صدای قلمه کاتب که از حکومت باباخان می نویسه همه جارو پر کرده... 

+شکار روباه-تالار وحدت-۲۳بهمن تا ۲۵ اسفند

++اگه آغا محمدخان سیامک صفری بود حاضر بودم چشمامو دربیاره ولی یک روز تو تهرانی که اون حکومت می کرد زندگی کنم-یه لاغر دوستداشتنی که هیچوقته هیچوقت اون راه رفتن تاتی تاتیشو یادم نمی ره با اون انگشتای استخونیش که حکم همه رو با تکون دادن همونا صادر می کرد-دوسششش دارم ...

+++مرتضی قلی(افشین هاشمی)وقتی مرد دیگه طاقت نمایشو نداشتم و حرفای ترگل خسته ام کرد از حول اینکه نکنه الان بره و تیله هام غصه بخورن...ولی نه خودم غصه خوردم و نه تیله هام!!!

++++من واقعا راضی بودم از موسیقی انگار ساخته شده بود واسه همون قدوقامت بی روح آغامحمدخان و سرگذشت پراز تحقیر و نفرتش-خیلی خوب بود.

+++++من صحنه آخر آخر نمایشو که سهیلا رضوی می چرخید دور خودشو آغامحمدخانو صدا می کرد خیلی دوس داشتم.

++++++++وااااای دلم واسه راه رفتن آغا محمدخان و صدای گرفتش و خنده های ترسناک و مسخره اش تنگ می شه-می دونم....

 

آغامحمد خان قاجار(سیامک صفری)

 آرزو چیزیه که می خوایش ولی نمتونی بش برسی! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 12:7 PM  توسط تیله  | 

The WReSTLeR

 The WReSLeR

رندی جم!یه مرد مو طلایی و قوی یه گنده لات آمریکایی که بعد از بیست سال بت مردم بودن بعد از بیست سال نمایش خون و عرق حالا تنهاس و تنها!اونقدر تنها که وقتی سکته می کنه و بستری می شه هیچ کس نیست تا تو بیمارستان پیشش بمونه یا وقتی صاحبخونه اش کلید خونه اشو عوض می کنه و راش نمی ده چون پول کرایه نداره تا بهش بده فقط ماشینش و داره تا شب و توش بگذرونه!رندی وقتی می فهمه قلبش دیگه طاقت نمایشهای روی رینگو نداره و دیگه نمی تونه رو طناب راه بره و هیکل بزرگشو بندازه رو رقیباش به خودش میادو می بینه این بیرون هیچکس منتظرش نیست حتی دخترش که اونو یه عوضی می دونه و حتی  پم (Marisa Tomei)که شبها تو کلوپا فقط استریپ تیس می کنه هم نمی خواد با اون باشه!

رندی خودشو بازنشسته می بینه و مجبور می شه تا تو یه فروشگاه کار کنه...رندیه معروف می شه یه فروشنده که باید روزی ۳کیلو سالاد سیب زمینی و نیم کیلو گوشت دودی بفروشه...

اما حماقتای رندی تمومی نداره و درست شبی که دخترش دوباره اونو قبول می کنه و می ره تو رستورانی که با هم قرارشو از قبل گذاشتن رندی با یه دختر عوضی کوکائین می کشه و شب پیشش می مونه...

رندیه از همه جا رونده می فهمه جایی بین آدمای شهر نداره و جاش فقط تو رینگ کشتیه...حرفای دکترو فراموش می کنه و دوباره می ره باشگاه و با رقیب بیست سال پیپش"آیت الله" کشتی می گیره...رندی فقط وقتی نمایش میداد رندی بود نه وقتی که با پم آبجو می خورد و GunS'N RoSeS می خوند نه وقتی می خواست یه پدر مهربون باشه نه وقتی گوشت و سالاد می فروخت و نه حتی وقتی با کشتی گیرای لت و پاره قدیمی تو باشگاه به طرف داراش تی شرتاشو می فروخت و امضا می داد...اون فقط وقتی کشتی می گرفت رندی بود...رندی جم...

 

+بازی رندی (MiCkey rourke) عالی بود و به نظر من خیلی خیلی امکان بردن اسکار امسال براش هست و بی خود نبود تو گلدن گلپ وقتی رفت جایزه اشو بگبره همه براش بلند شدن.همه چیز نشون می داد چطور خودشو برای این نقش آماده کرده!

++اولین چیز جالب فیلم دیدن (sacha baron cohen) بود با یه استایل کاملا متفاوت اما همون خنده های احمقانه که منو یاد سفرش به آمریکا و کل کلاش با عزیمت مینداخت و از دیدنش تو این فیلم کلی خندیدم.هیکلشم کلی باعث تعجبم شد!این همون BoRaT لاغرو پیزوریه پشمالوه که وقتی مایوی فسفریشو می پوشید حالم بهم می خورد!؟!به هر حال حضورش جالب بود.

+++چندتا حقیقت بزرگ و این فیلم نشون داد که من خیلی دوسش داشتم یک اینکه همه این آدمای لات و عوضی که فقط کری می خونن واسه همو شلوغ می کنن رو رینگ و یه مشت آدم هم دیوانه دست بچه هاشونم حتی می گیرن و می رن اونجا واسه اینا سوت می کشن هیچ کاری نمی کنن و واقعا هیچی نیستن!بعد حالا ایرانیای بدبخت تازه گیر این گندها افتادن و می شینن تو gem tv کشتی کج نگاه می کنن!دو اینکه یه آدم هرچقدم عوضی باشه و اشتباه کرده باشه اما باز حق زندگی داره و می تونه هراحساسی رو داشته باشه حتی احساس در بودن و مادر بودن می تونه دور ریخته نشه مثل رندی که یه عمر فقط کشتی گرفت و لات بازی درآورد مثل پم که شبهاشو واسه مردها رقصید و برهنه شد...اما باید یکی این آدمارو برگردونه اینجا رندی بود که خواست پم و برگردونه حتی وقتی تو روز اونو دید که لباسای خوب پوشیده خوشحال شده و گفت مثل خانوم خوبا شدی!اما این اتفاق افتاد چون رندی هم خودش یه آدم درمونده بود اما تو واقعیت مخصوصا تو این کشور یه زن وقتی اشتباهی کنه دیگه هیچکس اونو نمی بینه حتی وقتی مثل خانو خوبا لباس بوشه و واسه بچه اش مادری کنه...

++++و اما با همه این حرفا باید با تاسف بگم که این فیلم مال ما نبود مال ما ایرانیاااا...نمی دونم این چه رسمی شده که هرسال باید یکی دوتا فیلم هالیوود به ما کادو بده و بیشتر هولمون بده به سمت تنها شدن!نمی دونم فیلنامه نویس با خلق "آیت الله"یه کشتی کج کاره سیاپوست که پرچم ایران و دستش گرفته بود مقابل جمعیت تکون می داد و ملت فحشش می دادن و جایی که رندی پرچمو گرفت پرتش کرد از رینگ بیرون به مسخره ترین شکل ممکن گفت بی احترامی؟؟؟چیو می خواست ثابت کنه!اصلا اون فیلمنامه نویس چی از ایرانیا می دونست که این شخصیت وحشی و دور از مارو خلق کرد!؟!چرا ایران؟این نمی تونه یه انتخاب ساده باشه!می تونستن هزارتا کشوردیگرو انتخاب کنن هزارتا پرچم دیگه اما چرا ایران!؟!حتی اسم این شخصیتم مزخرف بود!آیت الله!!!واقعا هدف فیلمنامه نویس و کارگردان از این کار چی بود!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!

ReVoLuTioNaRY Road

 RevoLutionary Road

در سال ۱۹۵۰ خونواده ای که  همسایه ها اونارو خوشبخت ترین زوج محله می دونن و زندگی آرومی دارن تصمیم بزرگی می گیرن اونا برای رسیدن به موقعیتهای بیشتر و بهتر و دستیابی به آرزوهای جوانی تصمیم به مهاجرت می گیرن تا در پاریس به همه اون چیزی که از خوشبختی می خوان برسن زن از هر نظر خودش رو برای این سفر مناسب می بینه زنی که آرزوی هنرپیشه شدن رو داره و با اینکه چندین تئاتر کار کرده اما هرگز تو این عرصه موفق نبوده و حالا می خواد با زندگی و کار در پاریس و فرصتی رو به شوهرش بده تا به آرامشی که همیشه تو زندگیش می خواست و در جوانی رسیدن به اون رو در پاریس می دونست برسه!خب همه چیز برای یه زندگی عالی تو پاریس مهیاست مرد از شغلش متنفره و هیچوقت تو این سالها کاری رو که دوست داشته نکرده زن هم برای هنرپیشه شدن به این سفر احتیاج داره و اونا وقتی خوشحالن که رویای زن به حقیقت منجر شه اما همه چیز عوض می شه بر اثر یه اشتباه موقعیت کاری مرد عوض می شه و بهش یه پیشنهاد وسوسه انگیز با حقوق بیشتر می دن و زن هم می فهمه که حامله اس!اون برای اینکه سفرش بهم نخوره تصمیم می گیره تا بچه رو از بین ببره و همین باعث بهم خوردن رابطه اش با شوهرش می شه و همه این بحرانها و رفتارهای به نظر نامتعادل زن باعث خیانت می شه مرد با یکی از همکارای اداره اش و زن با همسایه و دوست خونوادگیشون که سالهای سال اون مرد همسایه عاشقش بود!اونا انقدر از هم دور می شن که وقتی مرد به زنش می گه بهش خیانت کرده زن هیچ احساسی نداره و حتی از شوهرش متنفرم نیست دیگه!اونا نه به پاریس رفتند و نه دیگه خوشبخت بودند...زن تصمیمشو گرفته و دیگه هیچ چیز زندگی یکنواختش اونو خوشحال نمی کنه بچه تو شکمش رو از بین می بره و انقدر ازش خون می ره تا خودش هم از همه مکررات زندگیش رها می شه و در یک صبح آفتابی با همه رویاهاش حتی خوشبختی خداحافظی می کنه...

+دیدن کیت و لئوناردو بعد از این سالها و کنار هم دوباره خاطرات فیلم نوستالژیک تایتانیک رو برای هممون زنده می کنه و حس خوبیه!

++بردن گلدن گلوب امسال برای کیت منو خیلی خوشحال کرد و وقتی روبه لئوناردو گفت ۱۳ساله عاشقتم و اونم مدام بهش می گفت دوست دارم و شوهر کیت با لبخند نگاش می کرد خیلی جالب بود حالا اگه اینجا بود چشمه زنرو درمیاوردن که چرا همچین کاری کرده و ۱۰۰تا ننگ بهش می زدن!

+++شاید خیلیا این فیلمو فیلم متوسطی به حساب بیارن یا اصلا خوششون نیاد و حق رو به مرد بدن و بگن رفتارای زن نا متعادل بوده و خیلی رویایی زندگی می کرده اما من عاشقش شدم و نمی دونم چرا اما عجیب با اون زن احساس مشترکی دارم و بهش برای همه رفتاراش حق می دم و حتی برای مرگش گریه کردم و اونقدر که از خیانت مرد ناراحت و عصبی شدم از مال اون اصلا!

MilK

 Milk

(harvey milk (sean pennبرای اثبات خودش و همه کسانی که از دید عموم به مشکل همنجبازی دچارند دست به انقلابی بزرگ می زنه و حقی رو که انتظار دارن دنیا به افرادی مثل اوونها بده می گیرن و در کنار این اثبات عقاید زندگی خودش هم ادامه داره و به روابط بین دومرد همجنسباز فیلم می پردازه و شاید باوری نو برای دید عموم بوجود بیاره دیدن این صحنه ها و این دوست داشتنی که می تونه بین دوتا مرد یا زن بوجود بیاد!harvey حالا برای همه محبوب شده و گروه بزرگی رو برای رسیدن به اهدافشون تشکیل داده اما روابط شخصیه خودش دچار مشکل می شه و بعد از اینکه با دوست پسر اولش دن بهم می زنه و با جک(dieco luna)دوست می شه و یه روز بی خبر از همه چی میاد خونه و با جنازه جک که به سقف پاویزونه مواجه می شه!تو تمام این دوران به تمام اطرافیانش محبت می کرد و با هیچکس مشکلی نداشت و کم کم همگی به اهدافشون رسیدند اما با قربانی شدن harvey و ترورش!سرگذشت افراد گروه هم مثل ساپورترشون تلخ بود و خبر از ویروس HIV می داد.اونها به جایی برای زندگی و کار رسیدند سعی کردند حقی که افراد نرمال جامعه دارن رو برای خودشون داشته باشن و رو عقیدشون محکم وایستاندند اما نمی دونم موفق شدند یا نه نمی دونم نگاه جامعه به این افراد همونیه که اونا حق می بینن یا نه!و حتی اصلا دلیل کارشون رو هم نمی دونم...

+نمی دونم چی باید از این فیلم نوشت شاید فقط همین جمله درست باشه که نیوروک تایمز درمورد این فیلم نوشته:MILK is a Marvel.من اصلا از موضوع فیلم خبر نداشتم و تو همون سکانس اول وقتی دیدم sean penn و josh brolin دارن لبای همو می بوسن کاملا جا خوردم هرچی بیشتر از فیلم می گذشت چشمای منم گشادتر می شد اصلا نمی فهمیدم چه خبره!؟!sean penn بزرگترین مشکل من بود انقدر طبیعی حرف می زد لبای دوست پسراشو می بوسید حالتهای ظریف و زنونه از خودش نشون می داد که من یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه این gay شده واقعا!؟!اگه اسکارو نمی برد چشمام گشادتر می شد!!!

+با دیدن این فیلم آدم واقعا نمی دونه چه احساسی به یه همجنس باز باید داشته باشه!؟!یعنی اصلا آدم نمی دونه چرا یکی اینطوری می شه و انقدر محکم سر عقیده اش می مونه!من باورم نمی شد یه همچین جمعیتی تو دنیا همجنس باز باشن.همیشه فکر می کردم آدمایی که از یه جهاتی مشکل دارن می رن به این سمت تا فقط نیازشون و رفع کنن اما تو این فیلم خیلیا واقعا مشکل ندارن و به یه همجنس خودشون کاملا عشق می ورزند یعنی از رو مشکل کاریو نمی کنن بلکه از رو عشق!باورش یکم سخته و همیشه من به این آدما فکر می کنم و هیچوقت نمی فهمم باید باهاشون موافق بود یا مخالف!

The ReadeR

The ReaDeR

(kaTe winslet)هانا اشمیتز زنی ۳۰ ساله و بی سواد که از بی سوادی خود رنج می برد و همیشه سعی به پنهان این مسئله دارد کارش گرفتن بلیط از مسافران است.یک روز بارونی وقتی به آپارتمانش برمی گردد پسری ۱۵ساله را جلوی در میبیند که حالش خوب نیست و گریه می کنه.براش آب میاره و تمیزش می کنه و میرسونتش خونش!اون پسر کوچولو که اسمش مایک هست مخملک می گیره و ۳ماه بستری می شه وقتی حالش خوب می شه تصمیم می گیره بره پیش هانا و ازش تشکر کنه هانا ازش می خواد بیرون در وایسته تا اون لباساشو عوض کنه و باهم برن یه قدمی بزنن هانا وقتی داشت لباس می پوشید متوجه نگاههای دزدکی مایک شدو مایک ترسیدورفت.اما باز فردا برگشت.هانا ازش خواست تا براش از پایین ساختمون ذغال بیاره و مایک حسابی سیاه شده بود و هانا فرستادش حموم و از همون روز اولین رابطه اونا شکل گرفت.بعد از اون اتفاق مایک هرروز بعداز مدرسه به خونه هانا می رفت و باهم سکس می کردن تا اینکه یه روز هانا ازش خواست براش کتاب بخونه و قرارشون این شد که مایک هرروز بیاد اول برای هانا کتاب بخونه و بعد روال گذشته طی بشه.تو تمام این مدت هانا بروز نداد که سواد نداره تا اینکه تو کارش ترفیع گرفت و باید می رفت کارای دفتری رو انجام بده.هانا بی خبر اونجارو ترک کردو مایک تو رشته حقوق ادامه تحصیل داد تا روزی که مایک از طرف دانشگاه به دادگاهی رفت و فهمید که متهم هانا اشمیتز هست و ۵زن دیگه که مرتکب قتل شدن.بی سوادی هانا و غرورکاذبش زندگیشو نابود کرد و جایی که با گفتن حقیقت می تونست آزاد بشه باز بی سوادیشو مخفی کرد و به علت همکاری در مرگ چندین و چندین آدم در کمپ به حبس ابد محکوم شد.مایک تو همین دادگاه راز هانارو از خاطرات گذشته پیدا کرد ولی اونم تو دادگاه چیزی نگفت.بعد از گذشت چندسال مایک تصمیم گرفت تا هرکتابی که داره رو روی کاست ضبط کنه و برای هانا بفرسته.هانا تو زندان با کمک اون کاستها و کتابهایی که از کتابخونه زندان می گرفت تونست بنویسه و بخونه!برای مایک نامه می نوشت اما مایک هیچوقت به دیدنش نرفت تا اینکه ۲۰سال از حبس هانا گذشت و مددکاری از مایک خواست تا بیاد و سرپرستی هانارو قبول کنه.مایک به ملاقات هانا رفت و بهش گفت که براش کار پیدا کرده و یه خونه کوچیک اجاره ای.اما رفتار مایک خیلی سرد بود و هانا از این سردی شکست.هانا خودش رو تو سلولش دار زد و نامه ای ازش به جا موند که توش کمی پول برای دختر تنها بازمانده اون جنایت گذاشته بود.مایک پیش اون زن رفت و ازش خواست تا این پول برای موسسه سوادآموزی یحودیان برای آمرزش هانا خرج بشه...

+۲ساعت قبل از شروع اسکار این فیلمو دیدم و تو دلم مطمئن بودم که اسکار امسال واسه خود خود کیته!

++اول فیلم و تا روز سوم رابطه مایک و هانا شدیدا به یاد last tango in paris بودم که از بهترینه بهترین فیلمایی که دیدم!رابطه صرفا سکسی این دوتا جوری که حتی اسم هم رو هم نمی دونستن منو یاد مارلون و ماریا مینداخت.

+++تنها فیلمی بود که من بیشترین اشکو براش ریختم...از سکانسی که هانا تو زندان سعی کرد خوندن و یاد بگیره گریه کردم تا وقتی خودشو کشت...خودمم نمی دونم چرا ولی وقتی کتاب بانو و سگ ملوس چخوف رو باز کرد و شروع کرد به خوندن زارزار گریه می کردم!

++++بی رحمی مایک تو دادگاه و وقتی که به ملاقات هانا نرفت برام نامفهوم بود و واقعا غصه خوردم!

 

 

list of winners at the 81st annual Oscars درادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 5:0 AM  توسط تیله  |