تبليغاتX
زرشک پلو با کچاب
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!
 

به صدای پاش گوش کنین واسه همه ایرانیا امشب یه بسته اومده از قدیما از یه تمدن بزرگ...تو بسته هرکس یه انار ترک خورده و یه گل هندونه و یه مشت آجیل داغ و یه شاخه نرگس و یه برگ یادگاری از خواجه  راز!

ایرانیا امشب و بیشتر باهم باشین...دیگه صدا نمیاد"یلدا"رسید...بستتو بگیر و یلدارو فقط یک دقیقه بیشتر نگاه کن!

"یلدای ایرانی مبارک"

 

دیشب که یکم از شب گذشته بود و من داشتم با یاورم فک می زدم بابام در اتاق و باز کرد و گفت فرداااا همه خونه مااان چی باید بگیرم!؟!

امروزم که یکم از ظهر گذشته بود از مدرسه اومدم خونه و منتظر ماشین شدم تا برم خرید که زنگ زد گفت همه چی خریدم دارن میارن شامم ساعت ۱۰ میاد دیگه چیزی نمی خوای؟گفتم فقط گل نرگسم بگو بخرن.

گشنم بود زنگ زدم غذا بیارن...غذا که اومد کانال ۴و گرفتم تله تئاتر هتل پلازارو که نصفه دیده بودم دیدم مثل کوروش نریمانی هی می گفتم بی خیالش آره آره بی خیالش و ساعت ۵:۳۰ بود که صدای تلفن بیدارم کرد و دیدم عمه ام و میگه من ساعت ۷ میام کمکت!تازه فهمیدم خوابم برده انقد سردم بود و خسته بودم که نفهمیدم چی شد که ۲باره خوابم برد و اندفعه از صدای در پاشدم!

جلدی رفتم حموم و الانم مرد تنهای فرهاد و با ولوم ۱۰۰ گذاشتم و به سرعت نور دارم اینارو می نویسم که شب یلدایی دست خالی نباشم و بعدم برم به خونه گندوکثافتم برسم!

همه برنامه هام پیچ خورد...امشب می خواستم به خدا التماس کنم که خواب مامانمو ببینم آخه امشب ۱دقیقه بیشتر می تونم ببینمش!می خواستم یلدامو با اون باشم اما انگار باید هندونه شب یلدامو با سی نفری تقسیم کنم اشکال نداره حتما خدا می خواد یادم بندازه این ۱دقیقه اونقدر واسه عمر کوتاهمون مهمه که باید دور هم جمع شیم با یلدا سر کنیم...کاش کرسی داشتم!

دیرررررررررررر شده همه کارام مونده...................

قدر انارایی که بدست مادرتون امشب دون شده رو خوب بدونین دستشونو ببوسین ۱دقیقه بیشتر نگاشون کنین به خداااا فرصت نیست!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 6:24 PM  توسط تیله  | 

چند نفس بیشتر نیست که از صدایش خداحافظی کردم...یه دوست...سالهای خیلی نزدیک کودکی شاید ۶سال و کمی مانده به ۷ از بودنمان می گذرد...اما این سالهای خیلی نزدیک برای ذهن فرتوت و پوشالی من خیلی خیلی دور شناسایی می شود و برای آن دوست به نزدیکی هوا در گلویش!

همیشه اول بود و من همیشه بعد از او ...حتی یک روز خیال رقابت به سرم نزد و هیچکس یک بار من را با او مقایسه نکرد...کاری بود باهم شروع می کردیم و من ۱۰بار غر می زدم و ۱۰۰ بار شرط می گذاشتم و ۱۰۰۰ بار لج می کردم و ۱۰۰۰۰ بار جا می زدم و در خیال خود انجامش می دادم و او فقط ۱بار فکر می کرد و کار را تمام!

این سالها گذشت و من هنوز همان مغزبادامی هستم و او همان پیگیر...نگاهش به زندگی از خود زندگی هم به من دورتر است و ناامیدی من به خودم از مرگ به من نزدیک تر!

بازهم احساس رقابت ندارم...شاید اگر کمی و فقط کمی حسود بودم...می توانستم کوچک شده او باشم...لعنت به من و لعنت به این همه بی خیالی!

به اندازه تمام کودکی ام می دانم که او موفق است...و به اندازه تمام کودکی هایش می دانم اگر یک دوست داشتم فقط او بوده و چه دورم این سالها از او و چه دوست مانده او هنوز!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 10:4 PM  توسط تیله  | 

بعضیا میگن نیسی!کم می بینیمت!کجایی!؟!راستش خودمم نمی دونم کجام!این روزا همه چی انگار هی پیچ می ره!نمی دونم حالم خوبه یا گندم.انگار هیچ چیز منو راضی نمی کنه و یه چیزاییم خب چرا!اما این یکی رو می دونم که خیلی سر درگمم.چند وقته فهمیدم یکی هست که خیلی دوسش دارم از اون (چقد جالب چقد جالب همین الان الان که اینو داشتم می نوشتم زنگید!!!!فک کن)عشقااا که باید یواشکی بمونن باید از دور وایسیو نگاش کنی باید همیشه باهات حرف بزنه و تو خیلی بی تفاوت باشی ولی از تو واسه خودتو دلت عروسی بگیری!همممممم...!یکم سخته ولی اونقدر دلیل واسه یواشکی بودنش هست که به خودم یاد دادم فقط نگاش کنم و به هیچ کیه هیچ کی نگم می خوامش!

چند وقته که یه اتفاق عجیب دیگه هم افتاده و اینه که من می خوابم!یعنی خیلی می خوابم.تو ۳سال گذشته من بلا استثنا از ۳-۴صبح خوابم می برد تا ۶ که می رفتم مدرسه تو روزم اصلا نمی خوابیدم اما امسال از ۲مهر ۱۰ شب می خوابم ۶پامیشم غروبم هی خوابم میگیره!و واقعا این مسئله منو عصبی می کنه...!

یه اتفاق دیگه هم هست اینکه من ۲سال اول دبیرستان ۲زار درس نخوندم و امسال به یه دلایلی مجبور شدم بخونم همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه ۲باره افتادم رو نخوندن...هیچ کاریم نمی کنماااا نه سینما می رم نه خرید می رم نه کاخ می رم با پانیذ نه اصلا دیگه پانیذ میاد اینجا نه من جایی می رم نه پیانو می زنم نه فیلم می بینم نه موزیک می گوشم نه کتاب می خونم نه ۳شنبه شبا دور دور می کنیم با نینا هیچی اما بازم درس نمی خونم یه جورایی مثه افسرده ها فقط یه گوشه می شینم و با خودم فک می زنم!خیلی بده می دونم...باید خودمو جمع و جور کنم خیلی وقت ندارم!

سیمین دانشور تو یکی از نامه هاش به جلال می گه امروزم به تنبلی گذشت ۱۰ صبح بیدار شدم و...من فک کنم یه عمرم داره به تنبلی می گذره! حسابی کلافم...

انگار دیگه واسه وبلاگمم دارم تنبلی می کنم ولی نه واقعا نت نداشتم الانم که دارم اینارو منویسم یه ربع که نتم به راه شده.خیلی حیف شد که این چند وقته نتونستم بیام چون خیلی حرفا داشتم می خواستم از منوچهر نوذری بنویسم که ۱۶ آذر با ما خداحافظی کرد می خواستم از فیلم حس پنهان و بازی حامد که یه تابستونم با اون گذشت بنویسم به بهونه اومدن وی سی دیش همینطور از فیلم دستهای خالی که خیلی دوسش داشتم مخصوصا جایی که خسرو شکیبایی داره از موهای بلندشو خان جون تعریف می کنه می خواستم از تئاتر کرگدن یونسکو بگم که این روزا بدست فرهاد آئیش داره اجرا می شه و من بدبختانه هنوز نرفتم بیبنم!می خواستم از نمایشگاه رضا کیانیان بگم که دیدن عکسهای فوق العادش و فوق العاده تر از اون خودش خیلی خیلی خوب بود برام!

و ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰تا چیز خوب دیگه که فرصت نشد باهاشون آذر ماه و بگذرونیم.

از اینایی که گفتم فرصتی شد می نویسم شما ام از خودتون یه خبری بدین خیلی وقته بی خبر موندم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 5:53 PM  توسط تیله  | 

علی حاتمی

 

 

...همه ی عمر دیر رسیدیم...

 

استاد علی حاتمی

۱۳۲۳-۱۳۷۵

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 11:3 PM  توسط تیله  | 

 پاپای شاریکوف...آخرین باری که دیدمش هفته پیش بود(تله تئاتر دل سگ)یه جراهی مهم کرده بود...تونسته بود یه سگ و از زندگی سگیش نجات بده!تونسته بود آدمش کنه...با بازیش منم از این همه رخوت نجات می داد.یه جورایی آدمم می کرد.انگار دیگه کرخ نبودم.بیان محکمش منو به وجد میاورد.از همونا بود که می شد ازش یاد گرفت!

یادمه بچه بودم حوصله ام سر رفته بود ۳-۴ بعد از ظهر بود داشتم با کنترل دنیارو سیر می کردم که کانال ۴ و گرفتم و دیدم یه خانومه که فقط صداش میومد داره با یه پیرمرد بد اخالاق حرف می زنه و اونم هی نق!یاد کتاب سرود کریسمس افتادم که از کتابخونه دبستان گرفته بودم.اسم اون تله تئاتر و یادم نیست اما یادم که دزدکی از بین کانالا هی می دیدمش.برام عجیب بود اونموقع اصلا نمی دوستم تئاتر و این حرفا چی هس اصن.فقط می دونستم این آقاهه بازیگرو می شناسمش حتی اسمشم نمی دونستم.تا این که گذشت و بعدا همه این چیزارو فهمیدم و احمد آقالو هم شد یکی از آدمای لاو باکسم (loVe BoXaM)

هرگز پاکوبی بیانشو از یاد نمی برم!هر وقت کلمه ای رو تلفظ می کرد انگار یه ارتش واژه مغز من و دور می زد!

احمد آقالو خیلی خاص بود ...خیلی خاص!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 9:8 PM  توسط تیله  |