تبليغاتX
زرشک پلو با کچاب
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!

دلم براشون تنگ شده واسه بوده و نبوده شون!بیشتر واسه حسین گلم بعد واسه اسماعیل داور فر که بچگییام  همیشه منو یاد شوهرعمم مینداخت.کاش فقط یه بار دیگه از تلوزیون خودمون ببینمشون...کاش!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 5:23 PM  توسط تیله  | 

یه تجاوز جنسی!

 همه چیزش راست بود!میگم راست بود چون دیدم زنایی رو که خودشون رو موظف به این رابطه می دونن در کمال بی میلی و اجبار،دیدم زنایی رو که مجبور بودن این خواسته رو به گور ببرن(داشتن فرزند)و دیدم زنایی رو که به خاطر بی رغبتیشون زندگیو عشقشونو از دست دادن.چرا؟چون این مردی که یه روزی تو وجود زنونش فکر کرده عاشقشه فقط داره فیزیکال فکر می کنه و اون و همه زنهای دیگرو فقط برای یه رابطه می بینه و می فهمه!

من خیلی جاها به خودم و زن بودنم افتخار می کنم اما وقتی کار به اینجا می کشه من زن می مونم چی بگم و چی کار کنم!خوشحالم که این فیلمو یه مرد ساخت تا بر چسب نگاه زنانه و فمنیست بودن به طرف نخوره مثل کارگردانای زنمون که زبونشون مو درآورد تا به این جمع بفهمونن بحث اصلا فمنیست بودن و ضد مرد بودن نیست آقا نیست!

دعوت فراتر از خودشه،خودی که یه تماشاچیه بی هدف داره می بینه!دعوت تونسته به ما یاد بده تجاوز جنسی فقط اونی نیست که تو تلوزیون و صفحه حوادث روزنامه نشون داده می شه،تجاوز جنسی می تونه تو یکی از اتاق خوابهای خونه خودمون اتفاق بیفته و ما در مقابلش خفه خون نگیریم!

                   

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 6:58 PM  توسط تیله  | 

صدای رنگها رو میشنیدم و تک تک اسمارو می خوندم:پگاه آهنگرانی نیکی کریمی رضا کیانیان صابر ابر... خوشحال بودم همیشه از دیدن کسایی که دوسشون دارم خوشحال می شم.اما نگرانم بودم نگران این که پگاهی که با زندان زنان عاشقش شده بودم عوض نشده باشه نگران بودم شاید حکمت نتونسته باشه بعد از اون یه چیز بهتری ساخته با شه یا حداقل اون فیلم و ضایع نکرده باشه!اما از همون تیتراژ خیالم راحت شد و دیدم اصن این معقولش جداس و واسه خودش چیزیه!

همه چیز فیلمو دوست داشتم از خونه هارمیکو اون خرت و پرتای آنتیکش تا خونه فکستنی و پنهونیه پگاه تا نقاشی ای که رضا واسه نیکی کشیده بود.زیرزمینی که صابر و دوستاش کار می کردن و لهجه ای که صابر همیشه داره و من عاشق حرف زدن این پسرم!تکسی که می خوندن که دیگه فوق العاده بود!

وای وای وای وقتی پگاه ضبط ماشینشو روشن کرد و صدای سهیل نفیسی و شنیدم که اصن قلبم وایستاد!

رابطه ای که رضا با نیکی داشتم منو دیوونه می کرد چون آرزومه که یه دوست اینطوری گیر بیارم یعنی همه آدما باید یکیشو داشته باشن.

راستشو بگم تو تمام تایمی که فیلمو می دیدم تو توهمه این بودم که منیژه حکمت این فیلمو واسه من ساخته چون هر چی می دیدم با خلقم جور بود و دوسش داشتم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 5:38 PM  توسط تیله  | 

نویسنده این داستانی که براتون گذاشتم کسی هست که اگه من با کتاباش آشنا نمی شدم مطمئنم تا آخر عمرم بوی گند می گرفتم و این رو باور دارم تمام رشدم رو با کتابای این مرد این بزرگ کامل کردم!

 "گرداب" یکی از داستانهای کوتاه صادق هدایت در کتاب ...۳قطره خون... هست که سال ۸۶ هم فیلمی به همین نام به کارگردانی حسن هدایت ساخته شد اما با کمی تغییر.

ارزش این داستان و تمام داستانهای دیگه هدایت خیلی بیشتر از اینه که من اینجا بریزم رو دایره اما من رسالتی رو در خودم و همه خواننده های کتاباش می بینم که با خوندن یک نفر بیشتر و رشد بهتر اون فرد ما به اون رسالت رسیدیم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 4:2 PM  توسط تیله  | 

صدا می آید،صدای چیدن انگور در دیار عاشقی.من خواب بودم که نشست حبه انگور را روی لبم حس کردم.دیده گشودم،روی تو را دیدم بالای سرم.حبه انگور خوردی،خندیدم،خندیدی،به منم هم انگور دادی،چه شیرین بود حبه از دست تو!باد قطعه ای خوش آهنگ برایمان می نواخت و من رختی نازک به تن داشتم،دستانت را دور من حلقه زدی،گرم شدم،تن تو آفتاب بود و دستانت خوشه سخاوت!

انگور خوردیم تا شب شد.چه خوش است رخ مهتاب در شبهای عاشقی!آن شب دنیا تاریک بود و انعکاس نور ماه فقط پیکر ما را تجلی می داد.انگورها یاقوت به یاقوت دور ما مجلس آرایی می کردند و ما نگاه هم را ترک نمی گفتیم.بلند شدی،دستم را گرفتی.زیر نور ماه رقصیدیم و سنجاقک سودای جنگل را برایمان نواخت.

صبح شد.کنارم خواب بودی.انگورها پلاسیده بودند و ماه رفته بود.باید هجرتی سخت به دیار پدری می کردم تا روز ابد.چه بد است حکم عشق که هرگز معنای وصال نمی فهمد،چه بد است حکم عاشق کشی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 12:12 PM  توسط تیله  | 

نیست کسی از تو بخواند غزلی،یاد کند عطر تنت.آب در کاسه نور،شمعدانی های ایوان خیال پژمردند،آب رفت به آسمان(دیار باقی آدمها)و نور پر کشید از خاطره باغ.فانوس شکست،رویاها کوچ بردند به درک و سر طاقچه مهر جانماز شکسته است و خون آبه انار است که رد پای حوض را سرخ کرده و ماهی ها بدست گربه سیاه ربوده شدند.دار قالی به چنگ موریانه ها افتاده و عکس ما ترک برداشته و دود گرفته و تار شده.سالهاست که در این خانه به روی گل تو وا نشده و پشت عمارت نعش مرا زیر خاک می جوند جانوران،تو کجایی که نبودنت جنایت وار است.تو کجایی؟کجا!؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 4:0 PM  توسط تیله  | 

شب است

شبی آرام و باران خورده و تاريک

کنار شهر بی غم، خفته غمگين کلبه ای مهجور

فغان های سگی ولگرد می آيد به گوش از دور،

به کرداری که گويی مي شود نزديک

درون کومه ای کز سقف پيرش می تراود گاه و بيگه قطره هايی زرد،

زنی با کودکش خوابيده در آرامشی دلخواه

دود بر چهره او گاه لبخندی،

که گويد داستان از باغ رويای خوش آيندی

نشسته شوهرش بيدار، می گوید به خود در ساکت پر درد:

-       «گذشت امروز؛ فردا را چه بايد کرد؟»

کنار دخمه غمگين،

سگی با استخوانی خشک سرگرم است.

دو عابر در سکوت کوچه می گويند و می خندند؛

دل و سرشان به می ، يا گرمی انگيزی دگرگرم است.

شب است

شبی بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديک

نمي گريد در دخمه سقف پير

وليکن چون شکست استخوانی خشک

به دندان سگی بيمار و از جان سير!

زنی در خواب مي گريد

نشسته شوهرش بيدار

خيالش خسته، چشمش تار

مهدی اخوان ثالث

(تقدیم به زهره قدیانی که خیلی مدیونشم!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 9:50 PM  توسط تیله  | 

خسرو جونم،بابایی!

خسروجونم بابایی!کاش لایق بودم کاش اونقدر نزدیک بودم کاش منو می شناختی تا می تونستم عمو خسرو صدات کنم!خسرو جونم بابایی،امروزم اومدم پیشت مثل همه جمعه ها،امروزم مثل همه جمعه هایی که میام سراغ مادرم سراغ توام اومدم.فقط خودت دیدی که با رفتنت چی به سرم اومد!خودت فقط دیدی که وقتی پوریا پسرتو دیدم لاله لال شدم و هرچی خواستم خبر از داغم بهش بدم زبونم نچرخیدو پاهام حرکت نکرد.

خسرو جونم،بابایی!امروزم جمعه بود و منم کنارت اما نمی دونم چرا امروز تنها بودی.هیچوقت این همه تنهایی و کناره سنگت ندیده بودم.امروز حتی منو مسخره کردن وقتی دیدن بالا سرت دارم قرآن می خونم!دلم گرفت وقتی دیدم یکی بلند گفت این دیگه قبر کیه!؟!اما خوشحال شدم وقتی دیدم یه پیرزن اومد کنارم نشست و از تو گفت و وقتی رو سنگت گلاب ریختم زیر لب گفت:به به!

خسرو جونم،بابایی!تا وقتی نفس بکشم میام پیش تو و مادرم.خودت دیگه می دونی،مامان چند تا خونه باهات فاصله داره و قلب من تو دستای بلور اونه!پس گوش بده صدای قلبم و...!

 

(یاد بابک بیاتم جاری باشه امروز اونم تو تمام اصواتی که اطرافش بودن و رهبر همهشون بود،تنها بود.)

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 4:34 PM  توسط تیله  | 

آسمون شبه،تعداد ستاره ها میگن اینجا تهران نیست اینجا هوا خوبه!صدا میاد صداها آشنان،ما این صداها رو زیاد شنیدیم،صدای خونواده اس،دستهاشون و می بینم که دارن ستاره می چینن،اونا فقیرن اونقدر فقیرن که برای صدقه دادن پول خوردای مارو باید خورد کنن اما اونقدر غنی ان که وقتی پول حروم تو جیبشون تبدیل می شه به نوبرونه ای که می خواد بره تو شکم بچه هاشون آب رودخونه حلالش می کنه چون خدا می خواد این فرشته ها نسلشونم فرشته بمونه!آسون هنوز تاریکه و ستاره ها هنوز زیادن،یکی یکی ستاره می چینن و ما دستهاشون و می بینیم و کریم تو رختخواب داره قلب این خونوادرو می بینه داره پسرشو می بینه که بند کفششو می بنده و غذای ظهرشو بر می داره تا جای پدرو پای نداشتشو و درآمد رفتش و با بیل زدن دستهای کوچولوش پر کنه و بشه یه مرد بزرگ با لباس مبدل کودکی!

همین یه پاراگراف کافیه تا بفهمیم با چه فیلمی روبرو هستیم!

(سینماهای نمایش دهنده:آزادی ۲.فرهنگ ۲.فلسطین ۲.فردوسی.حافظ ۲.ایران ۳.جوان ۲.جمهوری ۲ و شاهد ۱)

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 1:41 AM  توسط تیله  | 

 

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره ، در هر حجره چندين مرد در زنجير...

از اين زنجيريان ، يک تن ، زن اش را در تب تاريک بهتانی به ضرب دشنه يی کشته است.

از اين مردان ، يکی در ظهر تابستان سوزان ، نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است.

از اينان ، چند کس در خلوت يک روز باران ريز بر راه رباخواری نشسته اند

کسانی در کسوت کوچه از ديوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی نيم شب ، در گورهای تازه ، دندان طلای مرده گان را می شکسته اند.

من اما هيچ کس را در شبی تاريک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام

من اما نيمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ...

در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست می دارند.

در اين زنجيريان هستند مرداني که در رويای شان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر ميکشد فرياد.

من اما ، در زنان چيزی نمي يابم - گر آن همزاد را روزی نيابم ناگهان ، خاموش – من اما ، در دل کهسار روياهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف های بيابانی که مي رويند و مي پوسند و مي خشکند و ميريزند ، با چيزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادی ، هم چو یادی دور و لغزان ، مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم اين است!

جرم اين است!

                                                                                                                   احمد شاملو
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 1:54 AM  توسط تیله  | 

حسین پناهی عزیز

من زندگي را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم!

دين را دوست دارم

ولی از کشيش ها مي ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها مي ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها مي ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی از آئينه می ترسم!

سلام از دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم پس هستم

اين چنين مي گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار مي ترسم!

                                         حسين پناهی
+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 10:58 PM  توسط تیله  | 

۱۳۷۰-هفتادیها!این هفتادیها همه یه جور عذابی می کشن,یه کلفت همه گیر-یه سکته تو حرفاشون و خلاصه این هفتادیها خیلی مورد خودکم بینی یا بزرگ بینی شدن.این چیزایی که داره رو ورق می اد و ۷,۸ دقیقه پیش بلند تو خونه تکرار کردم و با زبون دومم در موردش نظر دادمو کلی بحث کردم.گفتم که این هفتادیها مشکلات دارن یه جورایی گمن,زبون دومم گفت:چرا فکر می کنی نیستن؟گمن؟دهه هفتاد مثه همه دهه های دیگس خب,چه فرقی داره؟همه ما یه پنجره داریم دهه هفتادم با همه همه سالهاش مثه یه پنجره می مونه دیگه,پنجره که هست ما هم کلی چیز پشتش می بینیم.دیگه معنی نداره بگی دیده نمی شه!من یعنی زبون اولم گفت:دقیقا-دهه هفتاد یه پنجره اس ,یه پنجره بزرگ و خیلی بزرگ.اما تعریف من از پنجره با تعریف تو از اون توفیر داره.ببین گفتی از پشت این پنجره خیلی چیزا می بینی خب منم همین و می گم تو و خیلی های دیگه این پنجرهرو دارین,تو خونه,سر کار,زندون,مطب دکتر,ماشین,سوپر مارکت,نونوایی,کتابخونه,رستوران و هر جای دیگه,اما فقط دارینش ولی نمی بینینش.شما مبینین اما پشت اونو و جلوی اونو.از اسمون بگیر بیا رو کوه-درخت-باد-نور-پرنده-گل-زمین حتی غبار بعد بیا جلو دیوار-سنگ-میز-صندلی-تخت خوابت-لیوان چای-رفیقات-خونوادت-خودتون,همه رو دیدین از پنجره ولی خود پنجره رو ندیدین.این همه حرف من و هم سن و سالامه.پنجره یه میانس یه واسطه یه راه واسه دیدن و رسیدن.هوا ازش میاد اما تشکری ازش نمی شه,این همه سردرگمی منه.اینا الان حرف و بی طاقتی ماست,ده سال دیگه می شه درد مشترک هشتادیها.نکنین,اینطوری نگاه نکنین,خوب ببینین,ما رو هم ببینین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 6:45 PM  توسط تیله  | 

خانه تنهاست سوسوی چراغ ,بخار یک سیب زمینی نه چندان خوش طمع ,نانها بهت زده از خشکی,موسیقی متن یک سریال تاریخی.کفشهای خاکخورده از هفته ها پیش, به انتظار باران چتر سالها بسته کنار بارانی از رخ افتاده که دیگر به تنش زیبا نیست.چمدانش در چنگ موریانه ها بالای بالاترین کمد خانه,ملافهای بوی تن گرفته به انتظار دستهای ظریفی که نظم اب را و نم بند رخت را به انها اهدا کند.گلها بی رمق اب از خاطراشان رفته وبوی عطرشان به بوی گندی حاصل شده.رنگ زرده رد پای اب بر لیوانهای ترک خورده.سرمای بی اندازه پنجره ها,پرده های خاکستری که قبل به عروس بودند.سوسکها در چاه حمامشان جشن حمامی گرفتند و مورچه ها تکهای نان,قند و خوراکیهایی که به هیچ نمیخواهی با ولع به پشت دارند.و تنها البومها هر روز ورق میخورند.مداد هر روز و هر لحظه جنبش می کند و ورق به یک پلک زدن سیاه می شود.اما هفته ایست اینها هم مرده اند خانه تنهاست صاحبش نیز مرده است!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 1:36 AM  توسط تیله  | 

۱۷ سال پیش بود!آخرای زمستون و اولای عید ،آره ۲۲ اسفند ماه بود ،بیمارستان امام خمینی ،نزدیک ظهر!اولین فرزند یه زن و مرد ۲۳ ساله.اسمش و از قرآن انتخاب کردن و گذاشتن "سبا".گذشت اما خوب گذشت تا ۱۰ سالگیم همه چی خوب بود ،روز و شب ،شب و روز ،فصل به فصل با مادرم بودم.با یه فرشته.اما بعد ۱۰سال زندگیم پیچید.دیگه فرشته نداشتم و یهو دیدم پیر شدم  ،آره پیر شدم.اونی که درد و با چشم خودش می بینه زود پیر می شه!من موندم و بابام.هنوزم با اونم.زندگیم می گذره و سختیاشو تحملش می کنم.این وبلاگم یه تیکه از خودمه ،یه تیکه از جوهری که از زیر ناخونام پس می ده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 1:7 AM  توسط تیله  |