تبليغاتX
زرشک پلو با کچاب
باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت,زیرش زد!

دستم دلم می لرزه صدای فریاده که پیچیده تو گوشم!آااااااااااااخ خدااااا نفسم بند اومده قلبمو گرفتن تو مشتشون پرت می کنن رو اونااا!آخه مردم فقط همینو واسه پرت کردن دارن با یکم سنگ مثل اونا باطومو تیرو تفنگ ندارن که!!! وقتی قلبم میوفته تو جیب یکی از اونااا حالم بد می شه تو جیبش یه عکس نمی دونم اسمش چی بود صاحب عکسو می گم یعنی نمی خوام بدونم!شاید" محمود"چه بوی لجنی می ده این عکس!!!کنارش یه اسپره اس نمی دونم فکر کنم فلفل باشه داره نعره می کشه همونی که قلبم افتاده تو جیبش داره به ندا فحش می ده داره موهای یه پسر 19 ساله رو می کشه موهای اون تو دستشه هنوزداره ندا رو فحش می ده هنوز موهای پسره دستشه که به همکارش اشاره می کنه اون از اون چاق تره و ریشاشم بلند تره بوی عرقش حالمو بد می کنه هدفش نداس ندا کلافه کناره ماشین وایستاده داره ساعتشو می بینه صدای شلیک میاد ندا میوفته اولش هنوز نداس هنوز قشنگه اما یهو یهو همه چی قرمز می شه یهو ندااا پر می کشه قلبم داره از تو جیب همونی که گفتم آسمونو می بینه ندا داره می ره یه فرشته ام پشتشه گوشای ندارو گرفته که یه وقت زجه های مادرشو نشنوه یه فرشته دیگه ام انگشتشو گرفته سمت خدا و داره به ندا می گه تا اونجا باید پرواز کنیم و ندا که چشمش به خدا میوفته یهو ذوق می کنه چشماش برق می زنه اما یهو می لرزه یهو یادش میاد... اشاره می کنه به زمین می گه مادرم!!!فرشته ها براش آواز می خونن براش می رقصن انگار کر شدن ندا بلندتر داد می زنه اونا نمی خوان بشنون ندارو می برن که یادش بره...

قلب من هنوز اینجاست تو جیب همونی که گفتم به تاپ تاپ افتاده آخه صاحب جیب داره دنبال 3تا دختر می کنه با باطوم میزنه پشت سر یکیشون دولا می شه که اونو بکشه طرف ماشین بزرگشون که قلبم از جیبش میوفته یه پسر هفت ساله قلبمو می بینه دستش یه پاکت پر قلبه پشت سرش هزارتا پسر و دختر هفت سالن دست همشون یه پاکت پر قلبه!رو پاکتاشون عکس ایران که داره می سوزه عکس مادرای ایران که داغشونو هیچ کس نداره عکس نداهایی که رفتن دست چپ همشون یه دستبنده سبزه اما دست راستشون دست راست همشون آزاده آزاده!دست راستوشونو آزاد گذاشتن که یادشون نره واسه چی دارن داداشاو خواهرای بزرگترشونو می زنن تو چشماشون اشکه گونه های کوچیکشون خیس خیسه لبای قرمزشون بازه صداشون میاد می گن ما می ترسیم...قلب همه ما ایرانیا تو پاکتای اوناس قلب هممون این روزا از جا کنده شده...

از خواب بلند می شم شایدم از کابوس پرده پنجره رو کنار می زنم خوابم تعبیر شده هزارررررررررتا ندا تو خیابون کف آسفالت افتادن صورتای جووونشون پراز خونه دیگه نفس نمی کشن...زنگ درو می زنن می رم تو کوچه 3تا مرد و یه زن واسه تهیه گزارش اومدن زن می گه دوست داری تو اخبار نشونت بدن بیا این متنو حفظ کن من ازت این سوالو می کنم(با انگشتش رو کاغذ نشونم می ده)تو اینارو بگو یه پاکت می گیره طرفم!یه مرده کنار فیلمبردار داد می زنه از این جنازه ها نگیریاااا!زن می گه خانوم حفظ شدی؟بگیر این پاکتو دیگه! میام تو خونه درو می بندم تکیه می دم به در بغضم می ترکه...هنوز دارم گریه می کنم!!!

+این نوشته فقط و فقط ساخته ذهن خسته این روزهای منه و تاثیرگرفته از 12روز خون 12روز داغ و 12روز درد!قبل از 22 خرداد چه امیدی داشتیم چقدر چشمامون برق می زد اما حالا نمی دونیم برای چندتا ندا باید گریه کنیم!واقعا آقای رهبر! آقای رئیس جمهور! دولت جمهوری اسلامی! شما به ما بگین برای چندتا نداااا به سوگ بشینیم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 2:30 AM  توسط تیله  | 

Image and video hosting by TinyPic


من دلم از ایران و حاکمش خون دلم از چهارسالی که گذشت خون دلم از نه سالگی به بعدم از اسلامی که نمی شناسم و سرم می کنم خون دلم از گوشه نشینیمون خون دلم از اینکه با انگشت نشونمون می دن خون دلم از اینکه یادمون بره چی به سرمون اومد و چی قراره بشه خونه دلم از اینکه خوابمون ببره و دوباره چهار سال دیگمون به باد بره خون!من اسفند امسال هجده سال می شم پس برام خیلی مهمه تو این چهار سال کی بالا سرم باشه کی کشورم و به دست بگیره و کی کشورم و به دنیا نشون بده این چهار سال برای من و هم نسلهام بهترین چهار سال زنگیمونه اولین چهار سالی که بصورت قانونی وارد شهر و کوچه و اجتماع می شیم من دلم نمی خواد از کسی که بالا سرمه بترسم نمی خوام قیافش من و یاد کارگرای افغانی بندازه که دخترای مردم و می دوزدن و بعدم سرشونو می برن و می ندازن تو چاه!انقدم نفهمن که از کارشون فیلم می گیرن که همه دنیا بفهمن اینا کین!!!من دلم نمی خواد به خاطر یه نفر که نمی تونه چشماشو باز کنه دنیا به من و ایران بخنده من دلم می خواد احترام داشته باشم دلم می خواد کشورم احترام داشته باشه پیش همه نه فقط جاهایی که به حال مردمش صداوسیما غصه بخوره و همش نوحه براشون بخونه و دوزار ده شاهی مارو بفرسته واسه اونااا!!!من اونقدرررر که از این چیزا دلم خون از حال و هوای این روزااااهم خوشحالم از اینکه وقتی تو خیابون دستبندای سبز هم رو می بینیم واسه هم بوق می زنیم از اینکه وقتی شبا تو خیابونم از هیچی نمی ترسم یه نگاه به شال سبزمو دستبندم می کنم و یه نگاه به دختر پسرای کناریم می بینم ما همه شبیه همیم هوای همو داریم دیگه نمی ترسم که بلایی سرم بیاد تو چشاشون که نگاه می کنم می بینم که چقدررر خوشحالن چقدررر امید دارن حال خوبی دارن مثل خودم انگار بعد از چهار سال قراره آزاد شیم انگار دستامونو قرار باز کنن انقدر از امید این آزادی خوشحالیم که نمی خواییم باور کنیم حتی یک درصدم امکان داره این اسارت تا چهار سال دیگه ادامه داشته باشه!!!تورو خداااا هرچقدرم که مثل من دلتون از وضع ایران خون اما چشماتونو نبندین بزارین ما هجده ساله هاااا چهار سال زندگی کنیم فقط جهار سال می دونم خیلی چیزاااا درست بشو نیست اما ما به همینشم قانعیم به خدااا من از قیافه این مرد می ترسم باور کنین می ترسم!!!!

 

 

میرحسین موسوی متولد 12 اسفند 1320-نقاش و معمار ایرانی...مردی که انتظارش رو می کشیم
"رئیس جمهور آینده سبز ایران"
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 5:0 PM  توسط تیله  | 

مادرم! شبی تلخ تر از گریه من کوچ نمود.

مادرم! در تازگی شمعدانی های حیاط پژمرد.

مادرم! بی خبر از زشتی ها زمین را برچید.

مادرم! پاهایش مثل زمستان سال قبل سرد شد.

مادرم! خواب را در ایست زمان کافور زد.

مادرم! در پی تدبیر خدا بی نبض شد.

مادرم! بی تکلم بی حجم سمت انگشت خدا جنبش کرد×××

مادرم! در بی آغازی بطن بهشت پر رنگ شد.

مادرم! با انعکاس زنگوله های قافله سفر کرد.

مادرم! از برگهای  بهار هم سبزتر بود.

مادرم! سفری دیگر گویا سی و هفت لحظه پیش عریان شد.

مادرم!

-رفت-


Image and video hosting by TinyPic

سی و هفت ساله بود که رفت حالا هفت ساله!


+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 3:0 PM  توسط تیله  | 

Image and video hosting by TinyPic

 سرزیمینیست آشنا عشق می فهمند پرنده می فهمند رقص می فهمند دست به هم می دهند و سرزمینشان را با فریادهای بی شمار و با پایکوبی های همزمان به رخ می کشند دل می بندند کودکان در این شهر آرامند خوشحالند همه با هم از بودن می خندند از بودن می رقصند اما هوا رعد می زند فریادها بالا می گیرد و صدای ترس گوش مارا پر می کند کودک نمی فهمد باز کودک می ماند سایه ها حجیم می شوند اصوات خوفناک می شوند و تصاویری که از پروژکتور پخش می شود دل آشوبمان می کند همهمه رخنه می کند بر تن و جانمان و غریبه به این سرزمین دخول می کند!او زن است زنی بلند قامت با لباسهایی از حریر سیاه...می آید چه بیمناک می آید کودک هنوز کودک است و او هنوز غریبه!لا لا لایی لا لا لایی لا لا لایی...کودک مسخ می شود سر می خورد به عالم ترس و به عالم شیاطین می رود جایی که سرزمین او نیست اما هنوز می خواند لا لا لایی لا لا لایی!آه چه سوزناک می خواند و چه سوزناک شکار می شود!همهمه سر می گیرد ترس بر جان شهر رعشه کنان می تازد می تازد می تازد و می رسد به قلب ما اصوات هولناک ترس را چند برابر می کند مردم ستیز می کنند و غریبه وحشی گری!اما در همین جنگ تن به تن است که غریبه مردی از آن سرزمین را می بیند فقط یک دم به خدا فقط یک دم نگاه این دو با هم گره می خورد آه که تمام ترس از جانمان سر می خورد می رود به دیار ابدی این عشق است که در تن و جان غریبه شعله می کشد گویی هرگز نجنگیده و هرگز بوی شیطان نمی داده حسرتی که از عشق به خود می گیرد ناباورانه تماشاچیان را می سوزاند یک دم همه چیز فراموش می شود که دوباره اصوات می آیند مردم چاره می جویند و دوباره غریبه به جنگ می آید اما به جنگ عشق زنی را می بیند که از آن سرزمینست و بوی رغیب را خوب می فهمد غریبه مردی را می خواهد که از تبار خود خواهان دارد دست به کار می شود رغیب را از میان بر می دارد اما مردم هنوز چاره می جویند در این میان دختریست که سوز نگاهش قلبمان را خنجر می کشد ترس در چهر ه اش ما را به تواناییش اطمینان می دهد غریبه فریاد می زند و رغیب را دک می کند عشق هنوز در او مانده با تمام خشم ها و با تمام ترس ها اما عشق در این نمایش حرف اول را می زند نوبت به مردش می رسد!نمی دانیم جنگ است یا عشق بازی سایه ها هم را به آغوش می کشند اما مرد و غریبه می جنگند(وقتی غریبه قدرتش را به رخ می کشد سایه مرد زیر سایه او کوچک می شود زیباییش را کاش می دیدید) ای کاش تمام جنگهای دنیا با عشق بود وقتی رخ به رخ نزدیک می کنند وقتی دست هم را در هوا می رقصانند تا به هم بخورد وقتی لبهایشان به موازات هم باز می شود عشق در ما هم رخنه می کند موسیقی از قوی ترین عناصر لحظه هاییست که می بینیم جنگ و صلحی میان این دو جاریست که دل و دین مارا برده سایه ها هم در این نمایش با ما حرف می زنند!هم را ترک می کنند تا دوباره مردم شهر به یاد هم بیاورند که با هم هستند و می مانند دوباره رقص از سر می گیرند شاید ۶بار پا کوبیدند و سر چرخاندند و به زمین غلط خوردند اما یک بار چیزی عوض نشد انگار این گروه سالهای سال است که با هم می رقصند!!!دستهایشان پروانه می شوند و نوای موسیقی زیباییش را دوچندان می کند شاید این پروانه ها از عشق غریبه برایمان می گویند!غریبه طاقت ندارد من به این صحنه قبطه می خورم غریبه دست به سینه می کوبد وقتی مرد از او دور می شود و عشقش را پس می زند دست به سینه می کوبد می کوبد می کوبد واااای که عشق در سینه های زن پاره پاره می شود چه دردناک می کوبی غریبه چه دردناک!مرد از سرزمینیست که بوی غریبه آن را تباه می کند پس دست از عشق او می کشد خود را در تورهای سپید به فراموشی می سپارد و غریبه در دستان مردم شهر جان می دهد و خود را به  زمین می کوبد عشق در او جاویدان می شود و او می میرد!

Image and video hosting by TinyPic

 

+تا دوشنبه وقت دارین از دیدن این نمایش به افتخار برسین چرا اینقدر بزرگش می کنم چون بزرگ هست اگر خودتون ببینید می فهمید یعنی از این همه احترام به تماشاچی لذت می برین وقتی یه بازیگر از همه وجودش برای لذت بردن تو استفاده کنه اونجاست که افتخار می کنی!جایی مخملباف گفت:هنرمند کسی هست که تو همون لحظه  که احساسات و عواطفش رو می خره می فروشه!افراد این گروه از فیزیکشون تا روانشون رو به ما دادن تا از هر نظر احساس لذت رو بفهمیم!

++نمایش " بخوان" کاری از عاطفه تهرانی در تالار سایه

+++یاد "پیمان ابدی" عزیز هم سبز!خوب بخوابی بلند قامت خوب...

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 6:42 PM  توسط تیله  | 

مژده شمسایی

دستامو به هم فشار می دم و گاهی مشت می کنم و می کوبونم به دسته سیاه صندلی.قلبمو می بینم که با هر ضربه موزیک غلط می خوره و می چرخه دوره قفسه سینه ام و پرت می شه رو خونی که زیرش جمع شده و گاهی منقبض می شه و خونش می چکه رو گونه هام!نمی دونم این خون از ضربه های بی وقفه موزیک پاشیده شده یا بی عدالتی!اما وقتی صدای چکامه چمانی به گوشم می رسه یا پاهای زنانه و باریکش رو تو جورابای خاکستری و کفشهای ساده اش می بینم که از پله های خونش بالا می رن و  نجات شکوندی رو تو بارونی استخونی و بلندش که اون رو بلندقامت تر از اونی که هست نشون می ده و موهای جوگندمی و معصومیت چشماشو می بینم قلبم آروم می گیره و برای چند نفس یادم می ره داره چی به سر مانی اورنگ و پرند پایا میاد.اما دوباره  موزیک ضربه هاشو می زنه و زندگی سیاه نجات و اورنگ-پرند و چمانه باهم گره می خوره و دستم پابه پای چمانه درد می گیره و صدای انگشتاش که بهم فشار می ده و رگهاش که بیرون می زنه دردم و بیشتر و همزمان با اون لذتم رو از دیدن بازی شمسایی بیشتروبیشتر می کنه.صحنه ای که نجات و چمانه زیر بارون به طرف ایستگاه اتوبوس می رن دلم رو می بره و صحنه ای که شایان شبرخ به اون ایستگاه می رسه دلم رو آشوب می کنه و مجبورم می کنه پاکتی رو جلوی دهنم بگیرم تا لباسام کثیف نشن!مخصوصا وقتی لباسهای چکامه یا پرند رو می بینم بیشتر دقت می کنم لباسام کثیف نشن چون لباسهاش به دلم می شینه و اون رو برام محترم تر از اونچه که هست می کنه.خامه دوزی پیراهنی که زیر ژاکت مشکیش پوشیده توجهم رو جلب می کنه جوری که یادم میره به معمای زندگیش فکر کنم و دوباره ترس و اضطرابی که تو چشم هاش هست منو به اون برمی گردونه.به دردشون خو گرفتم اما نیرم نیستانی رو چه کنم!؟!وقتی خنده های عصبیش شنیده می شه و فریادهاش از این همه بی عدالتی وقتی پایبند به جایی می شه که مال اون نیست مال دنیای اون نیست با درد اون چه کنم و چطور باهاش خو بگیرم!این بار اگر ضربه های موسیقی هم سراغم نیان قلبم می چرخه و به استخووونای قفسه سینه ام خودش رو می کوبه وقتی تکین کج و کوله رو رو صندلی کارگردانی  خاطره محبوب یا همون عمو-خاله-دایی-عمه زاده  رو جای پرند پایا  و شایان شبرخ رو جای مانی اورنگ می بینه!چیلیک چیلیک عکس می گیرن نمی دونم عکسا از علاقه اس یا پی بردن به رابطه پایا و اورنگ و دامنه زدن به حواشی اونها!فلشااا اعصابم رو خورد می کنه و بیشتر دیدن فشفشه های روشن دست بازیگرنماهای فیلم ناکام نیستانی که بدست تکین کج و کوله در قاب تکراری عروسی و چواغونی و شیش و هشتی ساخته شد و این فکر که روزی اونچه که باید ساخته می شدو نذاشتن ساخته بشه من رو سرحال میاره.اما وقتی به خودم میام و می بینم ساعت ۸ شب اردیبهشت ماه هست و چندخیابون اون طرفتر اخراجی ها همزمان با این فیلم اکران می شه و بیشتر از این فروش می کنه دوباره حالم بد می شه و دولتشاهی رو می بینم که نجات رو دلداری می ده و می گه نمی دونه درد ما چیه!؟!و من عکس نصفه و نیمه شریفی نیا رو می بینم اون پشت و با خودم می گم درد این سینما و درد این فرهنگ واقعا چیه!؟!و دوباره احساسی از شعف در من رشد می کنه و چهره بیضایی میاد جلوی چشمام و شکر می کنم با همه بی عدالتی ها هنوز هست تا بسازه حتی اگه بکوبنش و حتی اگه فیلمی از ده نمکی همزمان با فیلمهاش اکران بشه!اما این شعف در من کامل نمی شه  وقتی یاد ۱۰سال سابقه اجرا در تئاتر اورنگ میوفتم و اینکه بهش گفتن تازه کار و یاد نشریاتی که شب می خوابیدن و رویای پول می دیدند و صبح برای ملت کابوس  می نوشتند کابوس بی فرهنگی و خودکشی حرفه ای!!!

+قبلا هم از این فیلم نوشته بودم اما اگه یه پست کامل ازش اینجا نمی ذاشتم قلبم بهم فحش می داد!

++"وقتی همه خوابیم" رو ببینید و لذت ببرین از تک تک لحظه ها و عناصرش.ببینید و خودتون با دیدنش انتخاب کنید که چی براتون ساخته شه ــــــ البته اگه نمی خواین براتون اخراجی ها ساخته شه!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 1:0 AM  توسط تیله  | 

Image and video hosting by TinyPic

ساعت ۵ عصر-هوا هنوز روشن و صدای گنجشکک های اشی مشی از پنجره اتاقم به گوش می رسد.هوا هنوز روشن است و شاید تنها خاصیت بهار همین باشد.(حیف که بهار نفرت انگیز ترین فصل من است)یک عصر بهاری با صدای گنجشککها وقت خوبی برای قدم زدن در خیابان نیاوران و رسیدن به میعادگاه من(شهر کتاب)و خرید هر آنچه که دوست دارم و بعد گذزندان ساعاتی دنج و دست نخورده در کافه کاخ-بوی قهوه تازه در فنجانهای بلور و صحبت با یک دوست و خوردن آفتاب به پلکها.این برنامه ای بکر برای من است اما این همه رخوت و بی حوصلگی این همه رنجیدگی مجال رفتن تا موال خانه را نیز به من نمی دهد و ساعتهاست که کز می کنم و فیلمهای تکراری می بینم و دود می پیچد و بوی ماندگی غذاهای دورورم حالم را بهم می زند.این روزهاست که می فهمم وقتهایی که سرخورده ام و بی حوصله وقتهایی که ناراحتی عذابم می دهد برعکس خیلی ها غذایم زیادو زیادو زیادتر می شود و این روزها در زندگی من کم نیستند!برای تصدیق حرفم یاد آن شب را زنده می کنم که از هر شبی خوشحال تر بودم و لب باز نکردم و با دوستان در SFC فقط نوشابه خوردم و گپ زدم!

 بی عدالتی-بی فکری و زخم زبان استخوانهایم را فشااار می دهند و آنقدر محکم فشااار می دهند که فریاد می کشم.از اینکه افرادی مرا دوره کنند و هر چه نه بدترشان را بارم بیزارم و از اینکه بارها بارها با مردی که چتر این روزهای نوجوانیم است شبها و شبها بحث کنم و فقط فریادهای ابلهانه اش را بشنوم خسته شده ام.و از اینکه زنی روانی مرا بی لیاقت خواند دلم شکست!

جرم امروز من خواندم یک کتاب بود با این نام:کافه نادری_____تا باشد از این جرم ها

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 5:0 PM  توسط تیله  | 

ساعت  ۱۰-۱۰:۳۰صبح ۵شنبه کلاس ادبیات .بعد یه بحث جانانه که برای کنسل شدن امتحان را انداختیم بود که پریا احساس انفجار بش دس دادو از اونجا که چند تن از برادران محترم و زحمتکش افغانی تو حیاط مشغول عوض کردن موزاییکا بودن از من خواس باهاش به موال برم که یه وقت یه دستی چیزی ماتحت گرامشو انگولک نکنه منم که رگ غیرتو اینا پاشودم باش رفتم رسیدیم دم موال بنده ام هوس کردم یه دستی به آب بزنم کارمونو کردیم و اومدیم بیرون دسمو یه آبی گرفتم اومدم برم پریا گیر داد با مایع صابون بشوررر هرچی می گم بابا من اون تو هیچ کاری نکردم نخیر باید با صابون بشوری...دسو شستیم و راهی رفتن شدیم پریا یه ۴-۵ قدمی جلو تر بود داشتیم اختلات می کردیم که یهو پای من رفت تو یه چیزی خندم گرف فک کردم دارم میوفتم دوتامون داشتیم می خندیدیم یهو گرووووووووووووووووووووووپ زمین به گفته آقا مرادی ۲-۲:۳۰متر  رف تووو!زیر پام خالی شد(فک کن تو حیاط مدرسه ات داری را میری یهو زیر پات خالی شه)حالا درد پاهام جهنم از هول اینکه یه مارمولکی کوفتی اونجا نباشه داشتم سکته می کردم پریااام که هاج و واج...این آجرااام زرتی میریختن هی.خلاصه بنده مثه یه توپ قلقلی اون پایین پاهامونم که زیر سنگ و کلوخ بچه هاو برادران افغانی و مدیر و ناظم و اینااا بالا سرم.هی میگن بیا بالا دستو بده بیا بالا.پیر افغانیا که انگار از همه بیشتر دلش سوخته بود دسشو آورد منو بکشه بالا پامو هرجا می ذاشتم بدتر بقیه زمین و دیوارو اینا می ریخت نردبون آوردن اومدم بالا حالا از اونورم ۴تا از بچه ها تو کلاس از ترس بیهوش شده بودن!!!خلاصه توکلی اومد پاهامو پانسمان کردو زنگ زدن اصغر قاطی اومد دنبالمو رفتیم رادیولوژی و فمیدیم هیچی نشده و فقط قلبمون اومده تو دهنمون!بعدم اومدیم منزل و پدر گرامم که تازه پیداش کرده بودن بش گفته بودن اومد خونه دید من مثه بی کساااای دس پا چلفتی دارم پاهامو پانسمان می کنم(بیشتر گند می زدم)کمکم کردو دوتایی رفتیم آشپزخووونه و با دادوهوار که تو برو بشین و من می پزم و من بمیرم تو بمیری یه ماکارونی که به زور کچاب و ماست و خیارو شپسی کولا خوردیمش درست کردیم و نشستیم کلاه قرمزی و سرونازو دیدیم و بعد ابوی رف سر کارو بنده ام نشستم به این فک کردم چی داره به سر مدرسه ما میاد...

+در این ۲هفته گذشته انواع و اقسام بلاهای زمینی و آسمانی و لعن و نفرین ننه گنجوهاو گیس بریده ها و چشم بدو آه یتیم همگی خررر مارو گرفتن خدااا بخیر کنه!!!

++من که چیزیم نشد ولی از صبح دارم به این فک می کنم تو بم مردم چی کشیدن...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 6:24 PM  توسط تیله  | 

بهار بهار بهار... پارادوکس عظیم زندگی من و بی قاعدگی تمام در لحظه هایت!!!چه کنم با تو ای بهار وقتی مادرم را ۴۴سال قبل از حضور من و قبل از حضور زشتی ها و به خاطر اثبات اینکه خدا زیباست و زیبایی ها را دوست دارد آفریدی و چه کنم با تو که ۷سال پیش مادرم را زیر شعله های گرم خرداد ماه محو کردی از این دنیای پربهار!!!کاش می توانستم تورا به اندازه درختهایت و به قرمزی ماهی های سرخ اول روزت دوست داشته باشم اما چه کنم که دل ۱۰ساله ام از تو غیظ دارد بهار!قسم می خورم بیست و دومین روز تورا از جان بیشتر دوست دارم چرا که مادرم نیلوفر تنهاییم همین روز بود که در شهری کنار دریا و در هوایی شرجی گریه کرد و بند نافش را بریدند و می دانم و می دانم و می دانم که روزی که بمیرم خدا بندناف مادرم را به من هدیه می دهد می دانم!و اگر بند نافش را در دست بگیرم سروپا نمی شناسم همه هفت آسمان را میهمان می کنم باور کن بهار مادرم از درختهای تو هم زیبا تر بود و سبز تر قسم به رنگ لباسهایش که از هر هفت دست هشت دستش رنگ درختهای تو بود و قسم به سپیدی پوست تازه اش که از شکوفه های تو نرم تر بود...ای کاش که دوباره کودک می شدم و ای کاش بهار را نصف می کردم تا دیگر به خرداد نرسد ...که مادرم برگردد به چهاردیواری کوچکمان و اینقدر از حضورش از شوق حضورش گریه کنم که عرش خدا بلرزد که چرا روزی نیلوفر تنهایی های مرا بهار ربوده و آن وقت است که زمان را متوقف می کنم و به دودنیا قسم که تا روزی که خدا باشد می ایستم و در بیست و دومین روز بهار نگاهش می کنم نگاهش می کنم نگاهش می کنم نگاهش می کنم و نگاهش می کنم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 7:0 AM  توسط تیله  | 

Image and video hosting by TinyPic

چندروزیه که عجیب شدم و دوستداشتنی...چندروز که نه از خیلی وقت پیشا فهمیدم دارم یکی دیگه می شم یکی که هم تیله اس هم نیس یعنی هم بزرگ شده هم می خواد کوچیک بمونه چند وقتیه که اصن همه چی به هم پیچ خورده نه بداااا خوبش یا شاید عجیبش تیله دیگه اووون آدمای سابق و دوووس نداره دست رو کسایی می زاره که هیچچچچ کی نمی زاره نمی دونم این چیه که منو می کشه سمت این آدماااا آدمای بزرگ آدمااااای عجیب و برای من دوستداشتنی یکیشون همینه که صداش میاد(شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی...آخ خ خ)این چیزایی که دارن میان سراغم منو قلقلک می دن انگار دوووسشون دارم همه این بزرگ شدناروووو...دلم قهوه می خواد ولی خسته تر از اونیم که برم آشپزخونه!(صدای سوتش میاد...وای بی شرف دوست دارم دوست دارم دوست دارم)الان چشم خورد به دست خطی که دیشب نوشتم از رشته زورکی دانشگاااام گله کرده بودم ولی الان فهمیدم که به جای داروسازی نوشتم دندون پزشکی(خدای من داروسازی رو با همه کثافتاش تحمل می کنم ولی دندون پزشکی دیگه نه)شاید واسه این اشتباه کردم که این هفته 3روز پشت هم دندون پزشکی بودم(چطور می تونن این شغل گندو تحمل کنن؟)...اه تموم کن این بحث مزخرفوووو!!!

امروز م.ج.ن اومد ازم یه فیلم بگیره گیر داده بود نمی تونسم ندم(حالا خوبه چند وقت پیش همین تی.وی خودمون فیلمو نشون داده بودااا) چقد بدم اومد ازش ش ش بدم که میومد ولی امروز می خواستم برم فیلممو از دستش بگیرم تا کثیف نشه بعد روش حسابی بالا بیارم چقدددد دردناکه یکی که حق نداره بت نگا کنه نگا کنه... نه نه نه نگاه کثیف... حروم...من حتی بوی گند این نگاهشم می فهمیدم لعنت به من که یکی از اینا نزدیکمه حیف که بگم کسی باور نمی کنه م.ج.ن این حروم زاده ای که من امروز دیدم نه اونی که تا دیروز بوده.لعنت به این مرد لعنت.

صدای ابی میاد اسم این آهنگش چیه؟درخت!؟!نمی دونم ولی هرچی هس یادمه اونموقع ها که این آهنگ و گوش می دادم مامان و می دیدم بهشت و می دیدم خودم و می دیدم که گریه می کردم بچه بودم خب دلم تنگ می شد می خواستم برم برسم به مامان نمی شد حتی اون لعنتی رم دیدم چه خیانتی کردی لعنتی!!!وقتی خیانتش تیغ می کشید به مامان زیر پتوی صورتیم که عکس یه باربی روش بود بالشمو گاز می گرفتم که صدام از اتاق بیرون نره...اما وقتی اووون مسافرت لعنتی پیش اومد این شعرو این خیال بو گرفت بوی همونی که تیغ کشید به مامان همون که حالا جنازشم دست از سرم برنمی داره و توله ای که پس انداخته جلوی چشمم داره تیکه تیکه ب.ا.ب.ا رو ازم می گیره...(رو تنش زخمه ولی زخمه تبر...)

 

نمی دونم چی می شه دس من نیس این فکراااا این حرفاااا یهو می ریزن انگار از یه درزی جایی می زنن بیرون دس من نیس بدجوری قاطی پلوااان...

دارم به کتابخونم نگا می کنم آغا.م پشت در شیشه ای تنها رو پاهاش نشسته(چقدددد دوست دارم لعنتی)نمی دونم چرا هروقت باهات گره می خورم این خونریزی لعنتی سراغم میاد هر وقت که اینطوری می شه اوضاع یاد حرف هدایت میوفتم اینکه می گفت:(زنها بوی زنا و پریود می دن)نمی دونم چی تو سرش گذشت وقتی این جمله رو نوشت نمی دونم کدوم آکله ای وقتی پاهاشو رو تخت اون باز کرد بوی زناو پریود می داد!شتتتتتتت حال به هم زنه که یه زن با جورابای بلند پارازین که هر زنی رو لوندتر از اونی که هس می کنه و رژ زرشکی تند و موهای مشکی فر شده پاهاش رو برای این بوف تنها باز کنه و بوف به این باور برسه که زنهارو باید پس بزنه...راستی زنها بوی زنا می دن!؟!چی شد که هدایت این همه زشتی رو انگ ما کرد!؟!

چندروز پیش کتاب کافه پیانورو خوندم وای که من عاشق پری سیما بودم و گل گیسو وعاشق اون پسری که بند پوتینای تاف اش همیشه خدا باز بود...صفورااام یکی از همون زناییه که بوی زنا می دن هرچقدم لب و دهنش خشکل باشه ولی دوووسش ندارم حتی اگه تئاتر بخونه وقتی دیدم صفورا واقعیه غصه ام گرفت دلم می خواست دیگه هیچ وقت پری سیما از اون هتل ارزون قیمتی که واسه قهراتاق گرفته بود به فرهاد زنگ نزنه و فکر پولشو نکنه هیچ وقت!اینکه پری سیما به پاهاش کرم می زد و وقتی چادر نمازشو سرش می کرد خشکل تر از خودشم می شد منو یاد مامان مینداخت...گل گیسوو اداهاش همه جلوی چشممه ولی بهش حسودیم می شه من و بابام هیچ وقت مثه گل گیسوو باباش نبودیم هیچ وقت!بعد از خوندن رمان اومدم اینجا یکم از فرهاد جعفری بدونم خورد تو ذوقم یه جورایی همه بد می گفتن ازش من که نمی شناسمش ولی چندروز خوب رو با کتابش سر کردم.

از ۸فروردین که "وقتی همه خوابیم" رو دیدم تا الان به همه چیزش فکر کردم و چقدر دوووسش داشتم اسماااا اسماااا اگه هرکی الکی گنده شده باشه مطمئنم بیضایی بی خود بیضایی نشده حتی اسم کاراکترا خاصه حتی اسمشون...مژده شمسایی خیلی خوب بود(طراحی لباسش چه وقتی چکامه چمانی بود چه وقتی پرند پایا عالی بود) و همینطور سورپرایزی که من وسط فیلم شدم هم عاااالی بود فقط یه سوال سهیلا رضوی انگیزش چی بود که از فیلم رد شد!؟!و چقدر از دیدن تکین رو صندلی کارگردانی خونم به جوش اومدددد!و آخرم که مانی اورنگ یا نجات شکوندی که دل می برد"علیرضا جلالی تبار".

دیروز بعداز خیلیه خیلیه خیلی وقت رفتم به مغازه محبوبم یعنی"داریِِِنوش"دلم یه ذره شده بود واسش کلیم نمایشنامه خریدم و کلیه کلی ذوق دارم!

میرم بخوابم چند روز چشمام از درد دارن پاره می شن...میرم بخوابم!

+راستی  برین بخونین ادامه مطلب و که آغا محمدخان میاد خونم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 3:23 PM  توسط تیله  | 

همه مزخرفات زندگی من از همون بچگی شروع شد فک می کردم این یواشکیارو همه بچه ها دارن ولی اشتباه کردم و حالا چوبشو می خورم از همون موقع و همون اشتباهات زنگیم به گند کشیده شد و تو این سه ساله گندترو گندتر شد...خواب خواب بودم انقد خواب بودم که نفهمیدم چقد بو گرفتم تو این سالها و به چه کثافتی کشیده شدم...من فقط دنبال یه اراده ام تا آدم شم...فکر می کردم خیلی عاقلم و خیلی می فهمم ولی من هیچ گهی نیستم تا وقتی خودمو ثابت نکنم و همه مزخرفات زندگی من درگیر همین اراده است که باید پیداش کنم...نمی دونم بگم دعام کنین کمکم کنین نمی دونم اما یه کاری کینین و یه کاری کنم که درست شم...بابارو می بینم که تیکه تیکه داره می می ره مامان و می بینم که تو این چندساله دیگه به خوابم نمیاد مردمو می بینم که فهمیدن هیچ گهی نیستم و خودمو که هیچ حالم خوش نیست...آخ که چه خوابی رفته بودم م م م...

 

دعا کنین زود زود آدم شم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 2:21 AM  توسط تیله  |